Monday, March 30, 2020

ریشه ی استضعاف. یک خاطره


رزمين‌ جان‌ سلام‌!
دوستت‌ دارم‌ و از اين‌ كه‌ تو هم‌ مرا دوست‌ داري‌، به‌ خودم‌ مي‌بالم‌.
 نور چشمم‌!
نوشته‌اي‌ را كه‌ مي‌خواني‌ همه‌اش‌ واقعي‌ است‌. همه‌اش‌ را خودم‌ ديدم‌ و شنيدم ‌و مي‌دانم‌ كه‌ براي‌ تو و رامتین هم‌ خواندني‌ است‌. دردي‌ است‌ كه‌ در من‌ نشسته‌ است ‌و ترا، در آن،‌ با خودم‌ شريك‌ مي‌كنم‌. اين‌ جوري‌، دردها كمتر رنج‌آور مي‌شوند. آنرا، براي‌ رامتین‌ هم‌ بخوان! براي‌ خواندن‌ هم حتما از مامان‌ كمك‌ بگير! او در توضيح‌ دادن، ‌بسيار صادق است‌. وقتي‌ كه‌ خوانديد، با شما حرف‌ میزنم‌. به‌ همه‌، سلام ‌مي‌رسانم‌.
دايي‌ امير، پائيز 1381

ريشة‌ استضعاف‌
از جلوي‌ كامپيوتر رفته‌ بودم‌ توي‌ دادگاه‌. داشتم‌ آنها را محاكمه‌ مي‌كردم‌ كه‌ مرضيه‌، پرسيد: «ريشة‌ مصدر استضعاف‌ چيست‌؟» داشت‌ عربي‌ مي‌خواند. دو سه‌ بار پرسيده‌بود، اما نشنيده‌ بودم‌. وقتي‌ صدايش‌ را بلند كرد و با ناراحتي‌ داشت‌ دور مي‌شد دوباره ‌برگشتم‌ جلوي‌ كامپيوتر. از اينكه‌ مرا از جلسة‌ دوست‌ داشتني‌ محاكمة‌ يك‌ عدّه‌ خبيث، ‌بيرون‌ برده‌ بود، عصبي‌ شدم‌. مجازات‌ آنها سه‌ - چهار ماه‌ مصاحبة‌ تلويزيوني‌ بود. آنها بايد هر عصر جمعه‌، در تلويزيون‌ اعتراف‌ مي‌كردند كه‌ براي‌ تأمين‌ مخارج‌ مسافرت‌ به ‌خارجه‌، براي‌ خريد برجها و باغها و اتوموبيلها و تلفن‌هاي‌ همراه‌ خود و خانوادة‌شان ‌چند تا مهدي‌ را به‌ چالة‌ قبرستان‌ فرستاده‌ بودند. بعد هم‌ به‌ قانون‌ سپردن‌ رئيس‌ و همة‌ كارمندان‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ كه‌ در مرگ‌ اين‌ بچة‌ يك‌ و نيم‌ ساله‌ مؤثر بوده‌اند. اما من‌ كه‌ زمانه‌اي‌ را نخواهم‌ ديد كه‌ آن‌ قدر قدرت‌ پيدا كرده‌ باشم‌ كه‌ عملة‌ سرمايه‌داري ‌را محاكمه‌ كنم‌. باشد. اشكالي‌ ندارد! به‌ فرزندم‌ مي‌گويم‌ كه‌ او سنگ‌ قبر گران‌قيمت ‌رئيس‌ امروز بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ را توي‌ تلويزيون‌، به‌ مردم‌ نشان‌ بدهد وبگويد كه‌ صاحب‌ اين‌ قبر با مهدي‌ چه‌ كار كرد.

ديروز ساعت‌ چهار بعد از ظهر بود كه‌ خبر سوختگي‌ مهدي‌ را به‌ من‌ دادند. دو روز بود كه‌ از بيمارستان‌ مرخص‌ شده‌ بود. در واقع‌ وقتي‌ بيمارستان‌ براي‌ دو روز 185 هزارتومن‌ گرفت‌ و براي‌ سه‌ روز آينده‌ هم‌ 300 هزار تومن‌ ديگر پول‌ خواست‌، پدرش‌ بابيمارستان‌ تسويه‌حساب‌ كرد و بچه‌ را زد زير بغل‌ و آورد به‌ خانه‌.
پارسال‌ همين‌ موقع‌ها بود كه‌ يك‌ بچة‌ ده‌ساله،‌ سوخته‌ بود و بيمارستان‌ سوانح ‌سوختگي‌ به‌ خاطر نداشتن‌ پول‌ حاضر نشده‌ بود او را بستري‌ كند. در نزديكي‌ ما هم‌ يك‌ مطب‌ تازه،‌ باز شده‌ بود و دكترش‌ تقريباً بي‌مشتري‌ بود. آن‌ قدر بي‌مشتري‌ بود كه‌همساية‌ دندانسازش‌ برايم‌ يك‌ بار تعريف‌ كرد كه‌ دكتر از اين‌ كه‌ مريضي‌ به‌ سراغش‌ نمي‌آيد، هميشه‌ پشت‌ ميزش‌ افسرده‌ است‌ و مي‌خواهد مطبش‌ را تعطيل‌ كند زيرا پول ‌اجارة‌ مطبش‌ را هم‌ نمي‌تواند در بياورد.
اين‌ از خصوصيات‌ جامعه ای، دارای نظام سرمایه داری است‌. مرده ­شوی­ها آرزو مي‌كنند كه‌ مردم‌ بيشتر بميرند تا آنها نان‌ خود را در بياورند و اين‌ پزشك‌ از اين‌ كه‌ كسي‌ مريض‌ نمي‌شود غصه‌ مي‌خورد. خوشبختانه‌ اين‌ آقاي‌ دكتر وقت‌ كافي‌ داشت‌ تا خودش‌ سر صبر و با خوشرويي‌، پانسمان‌ آن‌ دختر را باز كند، او را بشويد، خمير ضد سوختگي‌ بمالد و مجدداً پانسمان ‌كند. پس‌ با پدر و مادر مهدي‌ آماده‌ شديم‌ تا پيش‌ او برويم‌.
تا رفتيم‌ دكتر ديگر از وقت‌ افطار گذشته‌ بود. به‌ پدرش‌ گفتم‌ يك‌ كم‌ نان‌ با خودت‌ بياور تا توي‌ راه‌، بخوري‌. مادرش‌ هم‌ چون‌ به‌ مهدي‌ شير مي‌داد، روزه‌ نداشت‌. درمطب‌، كمي‌ منتظر شديم‌ تا اتاق دكتر خلوت‌ شد.
دكتر، برعكس‌، اين‌ بار، چند خطا كرد. اول‌ اينكه‌ نگفت‌ نمي‌داند و طبابت‌ كرد. دوم ‌اينكه‌ اصلا مهدي‌ را معاينه‌ نكرد. اصلا نفهميد كه‌ چه‌ سطح‌ وسيعي‌ از پوست‌ او سوخته ‌است‌. نفهميد كه‌ سينة‌ مهدي‌ پر از خلط‌ شده‌ است‌. به‌ مادرش‌ كه‌ گفت‌ بچه‌ اسهال‌ دارد، اعتماد كرد و نفهميد كه‌ يبوست‌ دارد. نگفت‌ كه‌ همين‌ الآن‌ بايد بچه‌ را برگردانيد بيمارستان‌. پدرش‌ كه‌ جوان‌ و بي‌تجربه‌ و بی‌ سواد بود بعداً با نگراني‌ شكم‌ ورم‌ كردة ‌بچه‌ را نشانم‌ داد و گفت‌ از روزي‌ كه‌ سوخته‌، شكمش‌ كار نكرده‌ است‌. نسخة‌ دكتر قبلي‌ و همة‌ دواهاي‌ او را به‌ دكتر نشان‌ داديم‌. دكتر بلند شد سر پا و گفت‌ دكتر قبلي ‌اشتباه‌ كرده‌ كه‌ پني‌سيلين‌ تزريقي‌ و آموكسي‌سيلين‌ خوراكي‌ را با هم‌ به‌ مريض‌ داده‌است‌. دو آنتي‌بيوتيك‌ تزريقي‌ و خوراكي‌ همديگر را خنثي‌ مي‌كنند.
    بعضي‌ دكترها اين‌ جوري‌اند.  آنها به‌ نسخة‌ دكتر ديگر ايراد مي‌گيرند و آبروي ‌نسخه‌نويس‌ قبلي‌ را مي‌برند. آخر، اگر يك‌ دكتر، نسخة‌ يك‌ دكتر ديگر را تأييد كند، ديگر نمي‌تواند يك‌ نسخة‌ ديگر بنويسد و حق‌ ويزيت‌ بگيرد. نسخه‌، در این مطب‌‌ خصوصي‌ براي‌ گرفتن‌ِ حق‌ ويزيت‌ نوشته‌ مي‌شود نه‌ براي‌ معالجه‌. يك‌ بچة‌ شيرخوارة‌ سالم‌ را كه‌ كمي‌ تشنگي‌ خورده‌ است‌ و بي‌تابي‌مي‌كند، به‌ يك‌ مطب‌ يا درمانگاه‌ خصوصي‌، نشان‌ بدهيد. آيا آن‌ آقاي‌ دكتر حاضرمي‌شود بگويد كه‌ بچه‌ سالم‌ است‌ و دو قاشق‌ آب‌ تجويز كند و حق‌ ويزيت‌ نگرفته‌، مادر را دست‌ خالي‌ به‌ خانه‌ بفرستد؟ تازه‌ آيا آنقدر شرافتمند هست‌ كه‌ وقتي‌ نسخه‌ مي‌نويسد، در نسخه‌اش، یک‌ داروي‌ كم‌عارضة‌ تقويتي‌ بنويسد؟ او به‌ اندازه‌اي‌ كه‌خودش‌ حق‌ ويزيت‌ گرفته‌ است‌، براي‌ راضي‌ نگه‌ داشتن‌ داروخانه‌چي‌ بايد پول‌ توي‌جيب‌ او كند. زيرا داروخانه‌چي‌ از سلامت‌ صاحب‌ نسخه‌ خبر دارد و ممكن‌ است‌آبروي‌ دكتر را ببرد. پس‌ براي‌ يك‌ طفل‌ سه‌ - چهار كيلويي‌ به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ يك‌ فيل‌بخوابد، خواب‌ آور و مسكن‌ و آرامبخش‌ و چرك‌ خشك‌­كن‌ و... تجويز مي‌كند. بچه‌ ازمطب‌ اين‌ آقاي‌ دكتر كه‌ بيرون‌ مي‌آيد، تازه‌ مريض‌ مي‌شود!
دكتر يك‌ نسخة‌ ديگر نوشت‌ و داد دست‌ ما. اما ياد داد كه‌ چطور با بخارِ حمام،‌ نوار زخم‌ها را از تن‌ بچه‌ جدا كنيم‌، با آب‌ و صابون‌ بشوييم‌، با بتادين‌ ضد عفوني‌ كنيم‌ و بايك‌ چاقوي‌ تميز، پماد ضد سوختگي‌ روي‌ آن‌ بماليم‌ و بعد نوارپيچي‌ كنيم‌ و خلاص‌.
دكتر خيال‌ ما را راحت‌ كرد كه‌ ظرف‌ هفت‌ روز آينده‌ مثل‌ آن‌ دختر بچة‌ سوختة‌ قبلي‌ كه‌پارسال‌ پيشش‌ بردم‌، خوب‌ خواهد شد. من‌ هم‌ به‌ عقلم‌ نرسيد كه‌ سوختگي‌اش‌مي‌تواند وسيع‌ باشد. فقط‌ وقتي‌ امروز از پانسمان‌ مهدي‌ فارغ‌ شدم‌، در مغزم‌ آمد كه ‌نكند سوختگي‌ خيلي‌ زياد و خطرناك‌ باشد. اما زود از مغزم‌ بيرون‌ رفت‌. چرا؟ به‌ هردليل‌ من‌ خودم‌ را مقصر مي‌دانم‌. اما آنقدر جسارت‌ ندارم‌ به‌ كسي‌ بگويم‌.
    امروز صبح‌، ساعت‌ نه‌ و نيم‌ بود كه‌ به‌ خانة‌ مهدي‌ رفتم‌. ديشب‌ قرار گذاشته‌ بوديم ‌مهدي‌ را كه‌ آماده‌ كردند، خبرم‌ كنند. مهدي‌ را با تمام‌ پانسمان‌ قبلي‌اش‌ توي‌ حمام ‌گذاشته‌ بودند. در كنار او، آنقدر آب‌ داغ‌ را باز گذاشته‌ بودند تا بخار آب‌، نوارهاي‌ پانسمان‌ را از زخم‌ جدا كند. بعد با آب‌ ولرم‌ و صابون‌ او را شستند و خشك‌ كردند و آوردند توي‌ اتاق. حالا يك‌ مرد پنجاه‌ ساله‌، يك‌ زن‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌، و پدر و مادر جوان‌ مهدي‌، اينها دستياران‌ من‌ بودند. پشت‌ بچه‌ اصلا نسوخته‌ بود. سرش‌ هم‌ نسوخته‌ بود. يك‌ لگن‌ بزرگ‌ آلومينيومي‌ گذاشتيم‌ روي‌ فرش‌ و آنها، چهار نفري‌ بچه‌را، روي‌ دست‌، و از جاهاي‌ نسوخته‌اش‌ در سر و پشت‌ كمر روي‌ لگن‌ بالا گرفتند تا من‌او را پانسمان‌ كنم‌. مهدي‌ مثل‌ يك‌ مرد بالغ‌، با نگاههايي‌ عميق‌ و نگران‌ به‌ من‌ نگاه ‌مي‌كرد. گاهي‌ مي‌خوابيد و گاهي‌ بيدار مي‌شد. بتادين‌ بدنش‌ را مي‌سوزاند و بيدارش‌ مي‌كرد. يكي‌ دو بار هم‌ نوك‌ چاقويي‌ را كه‌ با آن‌ خمير ضد سوختگي‌ را روي‌ زخمهايش‌ مي‌ماليدم‌، به‌ تنش‌ فرو كردم‌ و خود با حركتي‌ عصبي‌ عقب‌ نشستم‌. اما مهدي‌ ككش‌ هم‌ نمي‌گزيد. مسكن‌ها اعصاب‌ او را كرخت‌ كرده‌ بودند. دو ساعت‌ و نيم‌ پانسمان‌ ما طول‌ كشيد. در اين‌ مدت‌، مادر، دو سه‌ بار صورتش‌ را به‌ آرامي‌ به‌ صورت‌ مهدي‌ نزديك‌ كرد. با بيني‌اش‌ لپ‌ مهدي‌ را لمس‌ كرد. نه‌ بوسيد و نه‌ بو كرد. هر بار اين‌كار او مرا ياد محبت‌ اصيل‌ طبيعت‌ به‌ بچه‌ها مي‌انداخت‌. صميميت‌ اين‌ مادر در اوج‌لطافت‌ بود. هيچ‌ اثري‌ از خودنمايي‌ يا شرم‌ درين‌ حركت‌ او نبود. اصيل‌ِ اصيل‌. بار سوم، ‌پدر حوصله‌اش‌ سر رفت‌ و گفت‌: بوسيدن‌هايت‌ را بگذار براي‌ بعد! و مادر ديگرجرئت‌ نكرد فرزندش‌ را ببوسد.
وقتي‌ داشتم‌ نوار زخم‌بندي‌ را از لاي‌ انگشت­هاي‌ سوخته‌اش‌ رد مي‌كردم‌، يا وقتي‌ محل‌تا شدن‌ دستها در محل‌ آرنج‌ را نوارپيچي‌ مي‌كردم‌، به‌ پدر و مادرش‌ گفتم‌ كه‌ به‌ كساني‌كه‌ بعد از من‌ اين‌ بچه‌ را باندپيچي‌ مي‌كنند، بگويند كه‌ مواظب‌ چسبيدن‌ انگشت­ها به‌ هم‌يا بازو به‌ ساعد باشند. به‌ آنها گفتم‌ كه‌ من‌ آدم­هایي‌ را ديده‌ام‌ كه‌ دو انگشتشان‌ باهم‌ زخم‌ شده‌ اما چون‌ موقع‌ پانسمان‌ آنها را با هم‌ بسته‌ بودند، بعد كه‌ زخم‌ها خوب‌شده‌ بودند، انگشتها هم‌ به‌ هم‌ چسبيده‌ بودند. مادر مهدي‌ گفت‌:
- شما بهتر از بيمارستان‌ پانسمان‌ مي‌كنيد. در بيمارستان‌ پاهاي‌ مهدي‌ را به‌ هم‌مي‌چسباندند و مي‌بستند.
- حمام‌ بخار چي‌؟
- حمام‌ بخار هم‌ در كار نبود.
- حتما آنقدر بتادين‌ روي‌ نوارها مي‌ ريختند تا خوب‌ خيس‌ بخورند و به‌ راحتي‌ از هم‌جدا شوند.
- ابدا.
- پس‌ چه‌ جوري‌؟
- با تيغ‌!
- يعني‌ چي‌ با تيغ‌؟
- با كشيدن‌ تيغ‌ نوارها را مي‌كندند!
- و تو چه‌ كار مي‌كردي‌؟ مهدي‌ چه‌ كار مي‌كرد؟
- يك‌ زن‌ آواره‌ چه‌ كاري‌ از دستش‌ بر مي‌آيد؟ مهدي‌ هم‌ جيغ‌ مي‌كشيد.
    داشتم‌ پانسمان‌ مي‌كردم‌ كه‌ اتاق مهدي‌ پر شد از بوي‌ تعفن‌. هر لحظه‌ هم‌ بدتر مي‌شد. يكي‌ گفت‌: بچه‌ها رفته‌اند مستراح‌ آب‌ نريخته‌اند. دقت‌ كردم‌. درِ اتاق، فقط‌ كمي‌اين‌ طرف‌تر باز مي‌شد. نتوانستم‌ حرف‌ نزنم‌. گفتم‌ كه‌ پوست‌ آدم­هاي‌ سالم‌ هم‌ نفس‌مي‌كشد. وقتي‌ پوست،‌ سوخت‌ به‌ همان‌ اندازة‌ سوختگي‌ ديگر نمي‌تواند نفس‌ بكشد ودر اين‌ حالت‌ بايد به‌ شُشها كمك‌ كرد كه‌ بيشتر نفس‌ بكشند و بيشتر، هواي‌ خوب‌ فرو بدهند. تازه‌، عفونت‌، براي‌ پوست‌ مجروح‌ هم‌ بد است‌. مرد پنجاه‌ساله‌ گفت‌ كه‌ بو، الان‌ مي‌رود. بي‌ اراده‌ به‌ زبانم‌ رفت‌ كه‌: من‌ چشمم‌ آب‌ نمي‌خورد كه‌ مهدي‌ توي‌ اين‌ هوا و اين‌ اتاق جان‌ سالم‌ در ببرد. اما زود پشيمان‌ شدم‌ زيرا فكر كردم‌ كه‌ آنها ممكن‌ است که ‌حرفم‌ را به‌ فال‌ بد بگيرند.
    ساعت‌ دوازده‌ و نيم‌ بود كه‌ كار پانسمان‌ تمام‌ شد. همان‌ موقع‌ نگاهي‌ به‌ او انداختم‌. روي‌ تخت‌ خوابيده‌ بود و ديگر آرام‌ شده‌ بود. از كف‌ پاها تا تمام‌ بالاتنه‌ و دستها تاگردن‌ را باندپيچي‌ كرده‌ بودم‌. چه‌ لباس‌ سفيد قشنگي‌ شده‌ بود. چقدر به‌ مهدي‌ مي‌آمد! از كار خوبي‌ كه‌ كرده‌ بودم‌ چشمهايم‌ پر اشك‌ شدند. صورتم‌ هم‌ يك‌ لحظه‌ گرم‌ شد. پدر مهدي‌ ديد و قدرداني‌ كرد. گفتم‌: چرا اسمش‌ را گذاشتيد مهدي‌ چرا نگذاشتيد چنگيز؟ گفت‌: از حالا مي‌گوييم‌ چنگيز! و همه‌ خنديدند.
به‌ خانه‌ كه‌ آمدم‌ به‌ يبوست‌ و سوختگي‌ بيش‌ از سي‌ درصدش‌ جدي‌تر فكر كردم‌. همسر يك‌ دكتر، تلفني‌ گفت‌ كه‌ يبوست‌ يك‌ بچه‌ با اين‌ همه‌ سوختگي‌، حتما بايد در بيمارستان‌ معالجه‌ شود. اين‌ را هم‌ گفت‌ كه‌ امثال‌ او را در بيمارستان‌ پانسمان‌ نمي‌كنند. لخت‌ِ لخت‌ روي‌ تخت‌ و توي‌ يك‌ محفظة‌ توري‌ نگه‌ مي‌دارند و همانجا معالجه ‌مي‌كنند. فكر كردم‌ پس‌ دو ساعت‌ و نيم‌ پانسمان‌ من‌ خطا بوده‌ است‌. دو ملافه‌ از لاي ‌رختخواب­ها برداشتم‌ تا ببرم‌ خانة‌ مهدي‌. اما تصميم‌ گرفتم‌ هرچه‌ زودتر او را به ‌بيمارستان‌ ببرم‌. ساعت‌ دو بعد از ظهر بود كه‌ مادر بزرگ‌ مهدي‌ در زد. رفتم‌ پايين‌ ببينم ‌چه‌ مي‌خواهد. گفت‌: بچه‌ خيلي‌ دست‌ و پا مي‌زند. گفتم‌: من‌ منتظر تلفنم‌ تا ببريم‌ بيمارستان‌ مجاني‌. و گفتم که الآن می­آیم. مادربزرگ،‌ هم‌ روي‌ مبل‌ توي‌ آفتاب‌ به‌ انتظار نشست‌. وقتی رفتم‌ پايين‌. مادر بزرگ‌ روي‌ مبل‌ به‌ خواب‌ رفته‌ بود، بيدارش‌ نكردم‌. سوار دوچرخه‌ شدم‌ و رفتم‌ خانة‌ مهدي‌. مثل‌ صبح‌ با مهدي‌ شوخي‌ كردم‌. او هم‌ مثل‌ صبح‌ مثل‌ يك‌ آدم‌ بالغ‌ نگاهم ‌مي‌كرد اما صورتش‌ از رنج‌ كمي‌ شكسته‌ شده‌ بود. به‌ او علاقمند شده‌ بودم‌ و خيلي‌دوستش‌ مي‌داشتم‌. فكر كردم‌ كه‌ وقتي‌ مهدي‌ بزرگ‌ شود، دو دوست‌ خوب‌ براي‌ هم ‌مي‌شويم‌. حتماً روزي‌ او پيش‌ من‌ خواهد آمد و براي‌ معالجه‌اش‌ قدرداني‌ خواهد كرد. و من‌ هم‌ قد و بالا و صورت‌ زيبايش‌ را نشان‌ همه‌ خواهم‌ داد و ماجراي‌ امروز را برايشان‌ تعريف‌ خواهم‌ كرد. چند تا ليمو شيرين‌ و پرتقال‌ از جيبهايم‌ در آوردم‌ و روي‌تاقچة‌ اتاق گذاشتم‌ و به‌ مادرش‌ گفتم‌ بلند شود و آبشان‌ را بگيرد و به‌ مهدي‌ بدهد و خودش‌ هم‌ بخورد. مادرش‌ بلند شد، يك‌ ليوان‌ برداشت‌ و برگشت‌ پيش‌ مهدي ‌نشست‌. مهدي‌ استفراغ‌ كرد. از دهان‌ و بيني‌اش‌ آبي‌ به‌ رنگ‌ قهوه‌اي‌ سوخته‌ بيرون ‌مي‌آمد. مادرش‌ يك‌ هي‌ كشيد. گفتم‌ نگران‌ نباشيد. استفراغ‌ برايش‌ خوب‌ است‌. مادر هم‌ همانجا نشست‌. مهدي‌، از بینی‌ و دهان‌، مثل‌ تلنبه‌، چند بار استفراغ‌ كرد. به‌ مادرش‌گفتم‌ كه‌ يك‌ دستمال‌ زير دهانش‌ بگيرد تا تخت‌ كثيف‌ نشود. مادر بلند شد و دستمال ‌آورد و زير بینی‌ و دهان‌ بچه‌ گرفت‌. مهدي‌ چند بار ديگر هم‌ تلنبه‌ زد. بعد هم‌ استفراغ ‌قطع‌ شد. صداي‌ تكان‌ خوردن‌ِ چرك‌ توي‌ سينه‌اش‌ هم‌ قطع‌ شد. نفسش‌ هم‌ قطع‌ شد. به‌همين‌ راحتي‌! يكي‌ گفت‌: «خلاص‌ كرد.» مادرش‌ مثل‌ اينكه‌ براي‌ آوردن‌ چيزي‌ به‌ بيرون‌ برود، رفت‌ توي‌ حياط‌، كنار حياط‌ نشست‌ و ناليد. موقع‌ بيرون‌ رفتن‌ آن‌ قدر باآرامش‌ قدم‌ بر داشت‌، كه‌ گويي‌ از مدتها قبل‌ منتظر مرگ‌ مهدي‌ بوده است. ناله‌اش‌ توي‌ يك ‌دستگاه‌ موسيقي‌ بود. نمي‌دانم‌ چه‌ مي‌گفت‌ اما با استادي‌ يك‌ آهنگساز غمناله‌ مي‌كرد. دردش‌ به‌ جان‌ همه‌ نشست‌. پدر مهدي‌ چشمهايش‌ را گرفت‌ و گريست‌. مهدي‌ پس‌ از مرگ‌ فقط‌ يك‌ سانتي‌متر سرش‌ را به‌ عقب‌ برد. يك‌ سانتي‌متر هم‌ انگشت‌ شست‌دستش‌ را به‌ خود كشيد. همين‌. من‌ تا حالا مرده‌ ديده‌ بودم‌ اما خود مرگ‌ را نديده‌ بودم‌. گيج‌ و منگ‌ نشستم‌ گوشة‌ اتاق و به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌. به‌ خود كه‌ آمدم‌ فكر كردم‌ كه‌ خيلي ‌وقت‌ است‌ كه‌ آنجا نشسته‌ام‌. گفتم‌ برويم‌ بيرون‌ زنها بيايند تو. ما مزاحميم‌. الان‌ مادرش ‌بايد اينجا پيش‌ مهدي‌ باشد و رفتيم‌ توي‌ كوچه‌. اينجا حرف‌ مردها از بيچارگي‌ آنها درخريد قبر است‌.
- «چه‌ فرق مي‌كند كجا دفن‌ شود؟ جايي‌ توي‌ يك‌ بيابان‌ دفنش‌ كنيد.»
- «تو حسن‌آباد يك‌ مؤمن‌ يك‌ تكه‌ زمين‌ خريده‌ و مجاناً گذاشته‌ مردم‌ فقير مرده‌هاشان ‌را دفن‌ كنند. اما حالا همان‌ جا، يك‌ عده‌ ديگر 12 هزار تومان‌ مي‌گيرند و دفن‌ مي‌كنند.»
- «علي‌آباد بهتر است‌. آنجا يك‌ زمين‌ هست‌ كه‌ افغاني‌ها خود براي‌ قبر خريده‌اند.»
يكي‌ مي‌رود دنبال‌ تاكسي‌هاي‌ سر فلكه‌ و بر مي‌گردد.
- «شش‌ هزار تومان‌ راننده‌ تاكسي‌ مي‌گيرد ما را ببرد علي‌آباد.» پدر مهدي‌ مي‌رود سراغ ‌ارباب‌ ايراني‌اش‌. و با هم‌ بر مي‌گردند.
- «ارباب‌ رفته‌ امامزادة‌ محله ‌بالا. پرت‌ترين‌ قبر 50 هزار تومان‌. اما ارباب‌ چانه‌ زده‌ و به‌30 هزار تومان‌ تمام‌ كرده‌ است‌.»
- «شش‌ هزار تومن‌ ندارد به‌ تاكسي‌ بدهد بچه‌ را ببرد علي‌آباد مجاني‌ دفن‌ كنند، مي‌خواهد سي‌ هزار تومن‌ بدهد بچة‌ يك‌ سال‌ و نيمه‌ را توي‌ امامزاده‌ دفن‌ كند!» دو مرد شهري‌ توي‌ كوچه‌ به‌ ما پيوسته‌اند.
يكي‌ مي‌گويد:
- «همه‌ چيز به‌ اعمال‌ ما بستگي‌ دارد وگرنه‌ خوابيدن‌ در زير پاي‌ پيغمبر هم‌ باعث‌ شفاعت‌ كسي‌ نمي‌شود.» رفيقش‌ مي‌پرسد:
«پس‌ چرا خودت‌ كنار امامزاده‌ براي‌ خودت‌ قبر خريده‌اي‌!؟» يكي‌ ديگر مي‌پرسد غسل‌را چه‌ كار كنند.
- «توي‌ حمام‌ بچه‌ را غسل‌ دهيد تا خرجتان‌ كمتر شود.» يكي‌ مي‌رود توي‌ خانه‌ و برمي‌گردد:
- «همسايه‌ها ـ ساكنان‌ اتاق­هاي‌ ديگر ـ اجازه‌ نمي‌دهند مرده‌ را در حمام‌ بشويند.»
    ارباب‌ داغان‌تر از پدر مهدي‌ است‌. يك‌ فولكس‌ سي‌ - چهل‌ ساله‌ دارد. كاپوت‌ را مي‌زند بالا تا ببيند ماشينش‌ تا امامزادة‌ محله ‌زير مي‌كشد يا نه‌. بناست‌ بچه‌ را آنجا بشويند. ارباب‌ به‌ پدر مهدي‌ مي‌گويد: براي‌ غسل‌ مهدي‌ فقط‌ من‌ و تو برويم‌. کسی ‌دخالت‌ مي‌كند‌: بگذاريد مادرش‌ هم‌ بيايد. بگذاريد قبل‌ از دفن‌ِ بچه‌اش‌ پيشش‌ باشد. ارباب‌ قبول‌ مي‌كند.
يك‌ بار ديگر هم‌ مي‌خواستند مادر را از بالاي‌ سر بچه‌ دور كنند. یکی گفت:‌ بگذاريد سير گريه‌ كند و خودش‌ را خالي‌ كند. دیگری،‌ گفت:‌ آخر با گريه‌ كه‌ بچه، ‌دوباره‌ زنده‌ نمي‌شود. اولی گفت:‌ شما درست‌ مي‌گوييد. اما اين‌ هم‌ درست‌ است‌ كه‌ اين‌ مادر توي‌ اين‌ زندگي‌اش‌ به‌ جز گريه،‌ دلخوشي‌ ديگري‌ ندارد. او تا يك‌ ساعت‌ ديگر بايد بچه‌اش‌ را دفن‌ كند. و گذاشتند بالاي‌ سر مهدي‌ بماند.
با وجودي‌ كه‌ همه‌اش‌ دو سه‌ بار مهدي‌ را ديده‌ بودم‌، نمي‌توانم‌ جلوي‌ خودم‌ را بگيرم‌.
يواش‌ يواش‌ مرگ‌ مهدي‌ روي‌ قلبم‌ دارد سنگين‌ و سنگين‌تر مي‌شود. چرا آدم­ها، فاجعه‌ها را همان‌ موقعي‌ كه‌ اتفاق مي‌افتد، حس نمي‌كنند؟
    ياد قصة‌ گيل‌گمش‌ مي‌افتم‌. گيل‌گمش‌ يك‌ شاه‌ قدرتمند و اسطوره‌اي‌ سومري‌ است‌كه‌ مرگ‌ برادرش‌ را كه‌ ديد يك‌ چيزي‌ گفت‌ كه‌ من‌ نمي‌توانستم‌ درك‌ كنم‌. اما با مرگ‌ مهدي، حرفش را‌ فهميدم‌. گيل‌گمش‌ گفت‌: چون‌ آدمها مي‌ميرند، پس‌ ضعيف‌ و حقيرند! حتي ‌پادشاه‌ها! و راه‌ مي‌افتد دنبال‌ گياه‌ حيات‌. مثل‌ آب‌ حيات‌ ما!
    شب‌، مرضيه‌ از من‌ چند تا سؤال‌ كرد. مي‌خواست‌ بداند آيه‌هاي‌ قرآن‌ در بارة ‌نژادپرستي‌ را چگونه‌ پيدا كند. داشتم‌ جوابش‌ را مي‌دادم‌ كه‌ ذهنم‌ رفت‌ به‌ خميازه‌هاي ‌مهدي‌. مثل‌ اينكه‌ اين‌ بچه‌ اصلا تنش‌ نسوخته‌ بود! قرصها، تنش را بی حس کرده بودند.
با هر خميازه‌اش‌ صدايي‌ شبيه‌ «اَو» از دهنش‌ بيرون‌ داد. بعد ازپانسمان‌ آرام‌ گرفته‌ بود. مادرش‌ فهميد. گفت‌ آب‌ مي‌خواهد. پدرش‌ گفت:‌ بهش‌ آب ‌بده‌ و مادر رفت‌ آب‌ آورد و دو تا قاشق‌ آب‌ به‌ او داد. نگاه‌ مهدي‌ تا آخرين‌ لحظه‌هاي ‌زندگي‌ خبري‌ از مرگ‌ را نشان‌ نمي‌داد. نه‌ گريه‌اي‌ نه‌ ناله‌اي‌ نه‌ حركتي‌ كه‌ نشاني‌ از جان ‌دادن‌ او باشد. ظرف‌ چند ثانيه،‌ چشم‌هاي‌ مهدي‌ شفافيت‌ خود را از دست‌ دادند و مات ‌ِمات‌ شدند! برآمدگی خود را هم از دست دادند و صاف صاف شدند. مثل‌ اينكه‌ يك‌ نايلون‌ كدر روي‌ چشم­هايش‌ زير پلك­هاي‌ نيمه‌ بازش ‌كشيدند. باور نمي‌كردم‌. سرم‌ را روي‌ پوست­هاي‌ عفونت‌ كردة‌ سينه‌اش‌ نمي‌توانستم ‌بگذارم‌. نبض‌ مچ­هايش‌ هم‌ زير نوارهاي‌ پانسمان‌ بود. كمي‌ از كف‌ پايش‌ بيرون‌ بود. كمي‌ خاراندم‌، عكس‌العملي‌ نشان‌ نداد. دستش‌ را بلند كردم‌. لمس‌ِ لمس‌ بود. مرده‌ بود. واقعاً مرده‌ بود. آخر چطوري‌؟ بدون‌ جان‌ دادن‌. بدون‌ هيچ‌ نشانة‌ قبلي‌! مرگ‌ او يك ‌معجزه‌ بود. اصلا مرگ‌، معجزه‌ است‌. مگر نه‌ اينكه‌ معجزه‌ يعني‌ چيزي‌ كه‌ آدم­هاي‌ ديگر را عاجز كند يا عاجز بودن‌ آنها را به‌ آنها نشان‌ بدهد؟ من‌، عاجز، حقير، ضعيف‌ با احساس‌ هزار گناه‌ به‌ گوشه‌اي‌ رفتم‌ و به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌. چرا عقلم‌ نرسيد همان‌ ديشب ‌ببرمش‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌؟ چرا براي‌ يبوستش‌ فكري‌ نكردم‌؟ چرا براي‌چرك‌ سينه‌اش‌ كاري‌ نكردم‌؟ چرا يك‌ چك‌ سفيد امضاء، نگذاشتم‌ توي‌ بيمارستان‌. چرابه‌ دكتر اعتماد كردم‌. چرا بر عكس‌ هميشه‌ كه‌ به‌ دكترها شك‌ مي‌كردم‌ و با اصرار حرفي ‌را كه‌ درست‌ مي‌دانستم‌، به‌ كرسي‌ مي‌نشاندم‌، اين‌ دفعه‌ مثل‌ موم‌ مطيع‌ دكتر شدم‌؟ صداي‌ خرافات‌ زن­ها و مردها توي‌ گوشم‌ است‌: «مادر زينب‌ مهدي‌ را چشم‌ زده‌. از بس‌ به‌ مادر مهدي‌ گفت‌: شماها فقط‌ بلديد زك‌ و زا كنيد.» «قدم‌ ننة‌ سكينه‌ بخشكد. تا پايش‌را گذاشت‌ تو خانه‌، بچه‌ مرد!» من‌ گفتم‌ اگر مادر و پدرش‌ با سواد بودند، حتماً توي ‌مدرسه‌ ياد گرفته‌ بودند كه‌ نبايد يك‌ بچه‌ را با يك‌ اجاق گاز روشن‌ با يك‌ كتري‌ پر آب‌جوش‌ توي‌ يك‌ اتاق تنها گذاشت‌ و رفت‌ بيرون‌. آنهم‌ با بچه‌اي‌ كه‌ هنوز كاملا نمي‌تواندراه‌ برود. يكي‌ ديگر گفت‌: «هر كس‌ پول‌ نزول‌ بخورد، هم‌ پولش‌ مي‌رود هم‌ بچه‌اش‌.»گفتم‌: اينها نزول‌ مي‌خورند؟
- «آره‌ آنقدر پول‌ نزول‌ توي‌ شكمشان‌ است‌ كه‌ نگو!»
به‌ نزول‌خورهاي‌ بزرگ‌ صندوق بين‌المللي‌ پول‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ گردن‌ آنها و پسرانشان‌ را تبر نمي‌زند. دنيا را غارت‌ كرده‌اند و غارت‌ مي‌كنند. همين‌ بچه‌ هم‌ با چند حلقه‌ واسطه ‌به‌ دست‌ همان­ها كشته‌ شده‌ است‌. مگر نه‌ اينكه‌ آنها خانواده‌اش‌ را در ايران‌ آواره ‌كرده‌اند. مگر نه‌ اينكه‌ فقر پدر او و ناتواني‌اش‌ براي‌ خريد يك‌ بخاري‌ گازي‌ چهل‌ هزارتومني‌ به‌ دليل‌ بحرانهاي‌ اقتصادي‌ ايران‌ است‌ كه‌ مسببان‌ اصلي‌اش‌ همان‌ صندوقداران ‌هستند؟ مگر نه‌ اينكه‌ توليد دارو در سراسر جهان‌ امروز در خدمت‌ كارخانه‌هاي‌ توليدكنندة‌ دارو است‌ نه‌ در خدمت‌ مريض­ها. مگر نه‌ اينكه‌ سودجويي‌ و تجارت‌پيشگي‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ به‌ دليل‌ خصوصي‌ شدن‌ بيمارستان­ها پديد آمده‌ است‌. نسخه‌اي‌ كه‌ همان‌ صندوقداران‌ براي‌ بيمارستان­هاي‌ همة‌ كشورهاي‌ عقب‌ نگه‌ داشته‌شده‌ پيچيده‌اند.
ژرژ سورس‌ِ يهودي‌، مالك‌ مالزي‌، در خود اسرائيل‌ بيمارستان­ها را مجاني‌ كرده‌ اما براي‌ همة‌ دنيا نسخه‌ مي‌پيچد كه‌ بيمارستان­ها اگر خصوصي‌ نشوند خوب‌ اداره‌ نمي‌شوند.
    الآن‌ ساعت‌ شش‌ و نيم‌ بعد از ظهر است‌. زنگ‌ تلفن‌، نوشتنم‌ را قطع‌ مي‌كند. مي‌روم‌ ببينم‌ كيست‌...
    همان‌ كسي‌ است كه‌ بنا بود براي‌ بستري‌ شدن‌ در يك‌ بيمارستان‌ِ كم‌ْخرج‌ تلاش‌ كند و به‌ من‌ تلفن‌ بزند. ظهر همة‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرده‌ بودم‌. از جنايات‌ بيمارستان ‌سوانح‌ سوختگي‌ كه‌ فقط‌ براي‌ دو روز، آن‌ هم‌ بدون‌ اينكه‌ هيچ‌ كاري‌ انجام‌ دهد پول‌گزافي‌ از اين‌ دربدرها كه‌ خوردن‌ خون‌ سگ به‌ آنها حلال‌ است‌، گرفته‌ بود و مهدي‌ را بيرون‌ كرده‌ بود. تلفن‌ زد كه‌ بگويد كسي‌ را ديده‌ است‌ و اجازة‌ بستري‌ كردن‌ مهدي‌ را در همان‌ بيمارستان‌ گرفته‌ است‌. نوشدارو بعد از مرگ‌ سهراب‌! اولين‌ جمله‌ام‌ انا لله‌ و انااليه‌ راجعون‌ بود. مرد خوب‌، كلي‌ پكر شد. گفت‌ كه‌ دوست‌ بيمارستاني‌اش‌ به‌ او گفته‌است‌ كه‌ بيمارستان‌ حق‌ نداشته‌ يك‌ مريض‌ معالجه‌ نشده‌ را از بيمارستان‌ بيرون ‌بفرستد. كمي‌ هم‌ به‌ بيمارستان­ها و پزشك­هاي‌ تاجرپيشه‌ نفرين‌ كرد و كمي‌ هم‌ مرا دعا كرد و خداحافظي‌ كرد‌.

    ساعت‌ شش‌ صبح‌ روز بعد توي‌ رختخواب‌.
نيرويي‌ براي‌ بلند شدن‌ ندارم‌. آفتاب‌ هم‌ دارد مي‌زند. فكر مي‌كنم‌ كه‌ آدم­هاي‌ عاطفي‌ چقدر مي‌توانند پرت‌ و پلا بگويند و سر مردم‌ را به‌ طاق غفلت‌ بكوبند. من‌ ديروز اين‌نوشته‌ها را با عاطفه‌ نوشتم‌ نه‌ با عقل‌. معلوم‌ است‌ كه‌ كارمند فلك­زده‌اي‌ كه‌ ماهانه، كمتر از صد دلار حقوق مي‌گيرد و تنها نانداني‌اش‌ هم‌ همين‌ كارمندي‌ گداوار است‌، نمي‌تواند مخالف‌ سازمان‌ اداري‌ ـ مالي‌ بيمارستان‌ بشود. رئيس‌ بيمارستان‌ هم‌ يك‌ پشة‌ ديگر از همين‌ باتلاق.
    خصوصي‌سازي‌، برنامه‌اي‌ منحصر به‌ بيمارستان­هاي‌ دولتي‌ و عمومي‌ نبوده‌ است‌. همة‌ كارخانه‌ها، مؤسسه‌هاي‌ خدماتي‌ و دولتي‌ خصوصي‌ شده‌اند و تازه‌ اين‌ خصوصي‌سازي‌ هم‌ منحصر به‌ ايران‌ و آسيا نبوده‌ است‌. اين‌ ضررها را ما به‌ خاطر مبارزة‌ قدرت‌ بزرگي‌ مثل‌ آمريكا براي‌ جلوگيري‌ از تكرار انقلاب­هاي‌ مردمي‌ بايد متحمل‌ شويم‌. مي‌گفت‌ ميان‌ جنگ‌ گاو و قاطر گوساله‌ پايمال‌ است‌. مغزهاي‌ متفكري‌ كه‌ امروز كرة‌ زمين‌ را اداره‌ مي‌كنند به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ براي‌ از بين‌ بردن‌ خصلت‌هاي‌ انقلابي‌ مردم‌،  بايد آنها را به‌ خرده‌سرمايه‌دار تبديل‌ كرد. خرده‌ مالك­هايي‌ كه‌ نانشان‌ را، نان‌ چرب‌ و چيلي‌شان‌ را، در مناسبات‌ ظالمانه‌ سرمايه‌داري‌ به‌ دست‌ مي‌آورند. زياد شدن ‌اين‌ آدم­ها، اين‌ فايدة‌ عظيم‌ را دارد كه‌ خود به‌ خود مدافع‌ سرمايه‌داري‌ مي‌شوند. خود به‌خود خبرچين‌ دولت­ها و احزاب‌ سرمايه‌داري‌ مي‌شوند. خود به‌ خود بيرون‌ كننده‌ و رسواكنندة‌ افكار آدم­ها و مؤسسه‌هاي‌ طرفدار مردم‌ مي‌شوند. روز روزش‌ خود به‌ خود، عليه ‌مردم‌ چاقو مي‌كشند. خود به‌ خود تبديل‌ به‌ سربازان‌ بي‌ جيره‌ و مواجب‌ سرمايه‌داري ‌جهاني‌ مي‌شوند. بدون‌ اينكه‌ صندوق بين‌المللي‌ پول‌ مجبور باشد آنها را در يك ‌تشكيلات‌ علني‌ يا مخفي‌ سازمان‌ بدهد، يا به‌ آن‌ها حقوق بدهد. آنها سربازان‌ گمنام‌ وپر نشاط‌ او خواهند بود. آنها حرفهاي‌ آمريكايي‌ را توي‌ هوا قاپ‌ مي‌زنند. و توي ‌مهماني‌ها، با ژستي‌ سياستمدارانه‌، آن‌ حرف­ها را ور مي‌زنند: آدم­ها، ذاتاً بدند‌... بني‌صدر خوب‌ است‌... عرب‌ سوسمارخور است‌... افغاني‌ كثيف‌ است‌... دولت‌ تاجر خوبي‌ نيست‌... در اقتصاد دولتي‌ رقابت‌ نيست‌ پس‌ كار جلو نمي‌رود... اقتصاد سرمايه‌داري‌ خوب‌ است‌ چون‌ در آن‌ رقابت‌ هست‌ و كارها خوب‌ جلو مي‌رود... ما ايراني­ها ذاتاً دزديم‌... حق‌ همين‌ است‌ كه‌ كارخانه‌هايمان‌ ور بشكنند... جنس‌ ايراني‌، تقلبي‌ است‌... و...
    مرضيه‌ لباس‌ پوشيده‌ و آماده‌ است‌ كه‌ به‌ مدرسه‌ برود. حالا از بالاي‌ سرم‌ رد مي‌شود.
ـ بابا يادت‌ باشد كه‌ به‌ من‌ نگفتي‌ ريشة‌ استضعاف‌ چيست‌ يا قرآن‌ در بارة‌ نژادپرستي‌چه‌ نظري‌ دارد. و از در مي‌رود بيرون‌. حرفهاي‌ مرضيه‌ همة‌ فكرهايم‌ را جمع‌ مي‌كند. با زانوهايي‌ محكم‌ از رختخواب‌ بلند مي‌شوم‌ و مي‌نويسم‌. به‌راستي‌ ريشة‌ اين‌ همه ‌استضعاف‌ در چيست‌؟ قرآن‌ چه‌؟ قرآن‌ دربارة‌ اين‌ همه‌ نژادپرستي‌ چه‌ نظري‌ دارد؟
- ريشة‌ استضعاف‌...؟ نظر قرآن‌...؟

No comments:

Post a Comment