Wednesday, April 8, 2020

درباره حقیقت

دوستی این نوشته ی رضابابایی را پست کرد

دین و حکومت

.دین و حکومت، دو ماهیت و دو کارکرد و دو زیست‌جهان متفاوت دارند و نزدیکی هر یک به دیگری ممکن نیست
.در جهان مفاهیم، ترکیبی متناقض‌تر و خودشکن‌تر از حکومت دینی، شاید نتوان یافت
پیش از ما هیچ ملتی و هیچ کشوری در جهان قدیم و جدید، حکومت اسلامی را تجربه نکرده بود و من یقین دارم که "انقلاب اسلامی" و "حکومت دینی" در هیچ گوشۀ جهان، دیگر تکرار نخواهد شد
دین، دین است تا آنگاه که روی سخن با قلب‌ها و جان‌ها دارد، و اگر بر مسند قدرت نشیند و فرمان راند و روش‌های قهرآمیز را به کار گیرد، همۀ خاصیت ارشادی و تربیتی و معنوی خود را از دست می‌دهد.
دین سیاسی، ممکن است در سیاست به توفیقاتی دست یابد؛ اما هم‌زمان نمی‌تواند از عهدۀ مسئولیت‌ها و تعهدات مرکزی خویش برآید
برای دین دو راه بیشتر نیست: یا باید تربیت جان‌ها و گفت‌وگو با دل‌ها را برگزیند یا حکومت قهری بر تن‌ها و جسم‌‌ها را
ترکیبی از این دو در امکان نمی‌گنجد؛ مگر آنکه دین را به چند حکم شرعی مانند وجوب حجاب و شیوه‌های قصاص و جزا فروکاهیم و کوچک کنیم و مگر آنکه انسان را در اقتصاد و سیاست و سبک زندگی، همچنان صغیر و نیازمند قیّم بدانیم!
چهل سال از تجربۀ حکومت دینی در ایران می‌گذرد وبرای ایرانی مسلمان و انقلابی، هیچ چیز خوشایندتر از این نبود که عدالت و عقلانیت را از چشمۀ دین بنوشد و بر تن سیاست جامۀ سبز شریعت بپوشاند اما دریغا که عدالت محصول نهادها و ساختارها است نه نیت‌ها
دین با کشورداری نمی‌سازد و در کشور ما اکنون چهل سال از این ناسازگاری می‌گذرد

من هم نوشتم

چند نکته
مقایسه ی دین و حکومت مثل مقایسه ی «اسب» و «سفید» است. بعضی اسبها می توانند سفید باشند و بعضی سفیدها می توانند اسب باشند.
دین، مرحله ای از تلاشهای بشر برای شناخت و توضیح هستی است. مثل جادو و مثل فلسفه و مثل علم.
هیچ یک از این چهار مرحله، بدون به دست گرفتن حکومت، سیطره ی خود را بر جامعه به دست نیاورده اند.
جنبش اسلامی، بدون دولت اسلامی سیطره پیدا نکرد.
آنچه که در گفتار رضابابایی، مغفول می ماند، ناهماهنگی حکومت دینداران است با عناصر متشکله ی جامعه ای که در عصر علم زندگی می کند.

نوشت:
متوجه عمق کلامتان نشدم
دین حکومتی امریست که نهاد شده و در اختیار حکومت قرار گرفته است
احتمالا منظور مرحوم بابایی شاید این باشد

نوشتم
منظور از عبارت «مقایسه ی دین و حکومت مثل مقایسه ی «اسب» و «سفید» است. بعضی اسبها می توانند سفید باشند و بعضی سفیدها می توانند اسب باشند.» این است که گاهی حکومت، مذهبی است و گاهی نیست. و اینکه گاهی مذهب، حاکمیت سیاسی بر مردم دارد و گاهی ندارد. و بنا بر اینها، عبارت «دین و حکومت، دو ماهیت و دو کارکرد و دو زیست‌جهان متفاوت دارند و نزدیکی هر یک به دیگری ممکن نیست» آشکارا نادرست است

منظور از عبارت «دین، مرحله ای از تلاشهای بشر برای شناخت و توضیح هستی است. مثل جادو و مثل فلسفه و مثل علم.» این است که بشر، به دور از اراده ی رضاباباییها، یک وقت، شروع کرد به اینکه توضیح جهان با جادو را کنار بگذارد و آنرا با دین توضیح بدهد. آنروز، بشر، یک حکومت مترقی مذهبی داشت.  آنروز، حکومت و مذهب، دو زیستجهان متفاوت نداشتند. آنروز، دین، بدون به دست گرفتن حکومت، سیطره ی خود را بر جامعه به دست نمی آورد
جنبش اسلامی هم ، بدون دولت اسلامی سیطره پیدا نکرده است

منظور از عبارت «آنچه که در گفتار رضابابایی، مغفول می ماند، ناهماهنگی حکومت دینداران است با عناصر متشکله ی جامعه ای که در عصر علم زندگی می کند.» این است که حکومت دینی که به هنگام مبارزه با حکومت جادوگران، بسیار مفید و بجا بود، در عصر پیروزی علم بر فلسفه، بر مذهب و بر جادو، مثل استفاده ی چرخ درشکه برای اتومبیل پراید است

در عصر محمود غزنوی ، دین، یک نهاد بود و در اختیار او بود

نوشت
برداشت من از نوشته رضا بابایی همان بود که ایضاح فرمودید، عصر تبیین جهان توسط ادیان بسر آمده و امروزه عقل و علم به  رمزگشایی جهان پرداخته است

دیگری نوشت
یک سوال با ربط و بی ربط
میگویند دین برای معنادار کردن این زندگی برای بشر امده است امروز و ان روز هم ندارد فقط شکلش عوض شده است
به نظر شما ایا بشر در قرن 21دیگر نیازی به دین ندارد؟

نوشتم
سؤال شما بی ربط نیست
این عبارت که «میگویند دین برای معنادار کردن این زندگی برای بشر امده است» برای تعریف دین، تعریفی جامع و مانع نیست
جادو، فلسفه و علم هم به زندگی ما معنا داده اند. جایزه ای که به یک دانش آموز میدهند یا چوبی که به کف پای او می زدند هم به زندگی او معنا می بخشیده است
بشر امروز هم یک دست نیست. برای ایران امروز که سنتهای جادوباوران، با قدرت در آن حاکم است، دین، هنوز، جلو برنده است
دین، با آرایه های عصر جاهلی دختران و پسران امروز ایران؛
با هزینه هایی که ایرانیان، امروز برای مرده هاشان می کنند؛
با این باور که خدا آدم را برای رنج بردن آفریده است
با ثواب داشتن گریه؛
با خصوصی سازی انفال؛
با معاملات ربوی ابوسفیانی؛
با فروکردن طلسمها توی شکاف دیوارهای قبرستانها؛
با در اختیار گذاشتن بازار خودی در اختیار دشمنان وسر ستیز دارد
و تا وقتی که فلسفه و علم، نتوانند شر این خرافه ها را از سر جامعه کم کنند، دین، همچنان کارایی خواهد داشت

نوشت
اگر از این جملات طولاتی شما درست متوجه شده باشم شما معتقدید وقتی علم و فلسفه تکلیف همه چیز را مشخص کردند دین همچون یخ در برابر افتاب وا میرود؟
اگر چنین باشد یک سری سوالات کلی مطرح میشود که هیچ پاسخ جامع و مانعی ندارند
مثل کل فلسفه زندگی
پس دین حالا حالا ها خواهد بود


دیگری
ایا دین از پاسخ به سوالات علمی عاجز شده است یا بطور کلی از هر نفعی به بشر باز مانده؟

دوستی پاسخ داد
اگر دین را مجموعه دستورات و مناسکِ فقیهانه بدانید حالش معلوم است
اگر دین، بقول مجتهد شبستری برداشت شما از جهان با نگاه عقلی باشد متفاوت خواهد شد

دیگری از او پرسید
عقلانیت با دین را چگونه جمع کرده اند؟
ایا به نظر شما ممکن است؟
هر کس برداشت خودش را با توجه به عقلش از جهان دارد
پس به اندازه ادمها دین وجود دارد؟

دیگری پاسخ داد
هر کس برداشت خود از دین را دین قلمداد کرده و میکند
مثلا قرائت امامان شیعه در بین خودشان با پیامبر اسلام متفاوت است، چه برسد به بقیه مفسران و متکلمان دین
نوشت
حدیث از مطرب و می گو و  راز دهر کمتر جو! که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و نوشت
این بحثها نتیجه ای بهتر از این ندارد که هر کس راه خودش را برود و هیچ حقیقت مطلق و همه پسندی نیست که نیست

نوشتم
چند نکته
حقیقت، همیشه مطلق است
ممکن است تعداد موهای سر من از تعداد موهای سر شما کمتر باشد، اما این خبر که من در سرم مو دارم، مطلق است
به کار بردن صفت مطلق برای حقیقت، بی مورد است زیرا حقیقت همیشه مطلق است
اینکه می گوییم حرکت نور سریعتر از حرکت صوت است، یا اصلا حقیقت است؛ یا اصلا حقیقت نیست
 «حرکت نور سریعتر از حرکت صوت است»، حقیقت است؛ حقیقت مطلق یا حقیقت نسبی نیست
گفتن اینکه «حقیقت همه پسندی وجود ندارد»، درست است اما این حکم، حقیقت را نسبی نمی کند

دیگری نوشت
حال که اعتقاد دارید حقیقت مطلق است
بفرمایید
ایا خدایی وجود دارد یا خیر؟
ایا اخرتی وجود دارد یا خیر؟
ایا امام زمانی وجود دارد که در چنین روزهای برایش جشن میگرند برای سلامتی اش دعا میکنند یا خیر؟
لطفا با بله و نخیر جواب سوالات را بفرمایید

نوشتم
در جامعه ای که برای این سؤالها، یا باید بگویی نه یا باید بگویی بله و گفتن نه، طبق نص کتاب آسمانی این جامعه، مجازات اعدام دارد، پرسیدن این سؤالها، خردمندانه نیست
یکی از شیوه های بازجویی، بازجویی تدریس نام دارد. در این نوع بازجویی، کسانی که زیر شکنجه های شدید حاضر به اقرار به باورهای خود نشدند، در سر کلاس درس با چند پرسش و پاسخ، خود را لو می دهند. بازجو هم به مرادش می رسد

نوشت
بلا به دور
کسی بازجویی نمیکند
پس این سوالات را نمیتوانیم اینجا پاسخ دهیم ولی جای دیگر شاید؟

نوشتم
می گفت: بیهوده سخن بدین درازی نبود
باورهای مردمان، ممکن است تجلی واقعیتهایی باشد که با حواس بویایی، شنوایی، بینایی، لامسه و چشایی، آنها را حس نکرده اند اما اثر آنرا درک کرده اند
در هستی واقعی، حرکت مطلق هست که بشر ابتدایی آنرا با اسامی متافیزیکی توضیح داده است
مثلا جادوگرهای طایفه، آنرا گرگ نامیده اند و نام شهر خود را هم گرگان گذاشته اند و پدر و مادر اولیه خود را گرگ دانسته اند و باور دارند که پس از مرگ گرگ می شوند و الان هم این گرگ است که از آنها و از شهرشان در برابر بلاهای زمینی و آسمانی محافظت می کند. و بر زبان راندن نام گرگ هم موجب شکست پذیر شدن او در برابر توتم های قبایل دیگر می شودو پس عصبانی می شود و بندگانش را بیچاره می کند
ما نمی توانیم به این آدم معتقد به خدایی گرگ بگوییم چرند می گوید. او حرکت هستی را دیده است، نظم آنرا حس کرده است، مجازات تخلف از عرف اجتماع را هم چشیده است، آثار اعمال افراد طایفه اش را سالها پس از انجام آن اعمال دیده است، اما برای آنها توضیحی که دانشگاههای امروز بپسندند نداشته است

نوشت
 حقیقت از این جهت که به چه چیز و چه زمینه ای نسبت داده میشود معانی و رویکردی متفاوت دارد

حقیقت در بستر متافیزیکی و ایدئولوژیکی  امری مطلق هست اما در بستر فیزیکی (به معنای درستی) چه در علوم نظری مثل علوم تجربی و چه در علوم عملی (تمام علوم اجتماعی و انسانی ) امری نسبی هست و متناسب با زمان و مکان تغییر چهره میدهد و در جریان و پویا هست
ایا این حقیقت است که حقیقت امری مطلق و ثابت هست؟

نوشتم
حقیقت را با واقعیت یکی نگیریم
حقیقت، انطباق شناخت ما با واقعیت است
اینکه هستی در کلیت خود، در حرکت است، یک حقیقت است و نسبی نیست
اینکه حرکت، از هستی جدا نیست، یک حقیقت است و نسبی نیست
اینکه شناخت ما از هستی، تغییر می کند، یک حقیقت است و نسبی نیست
اینکه هیچ چیز از هیچ چیز به وجود نمی آید و هیچ چیز به هیچ چیز تبدیل نمی شود، بستری ایدئولوژیک ندارد. بستری متافیزیکی هم ندارد، اما حقیقت است و نسبی هم نیست
وقتی می گوییم حقیقت مطلق است، به معنای این نیست که ثابت نیست
همین حکم که شناخت ما از هستی تغییر می کند، یک حکم مطلق است

نوشت
در تعریف حقیقت گفتید که حقیقت انطباق شناخت ما با واقعیت است
اما اگر از منظر اپیستومولوژی به مسئله نگاه کنیم و بخصوص نگاه کانت را ،همین برداشت ما از واقعیت مطابق با احکام پیشبنی ذهن است و ما تنها به فنومن و پدیدارها علم داریم اما به نومن یا شی انچنان که هست و فی نفسه خیر
در کل همین نکانی که فرموید ایا نتیجه ساختار ذهن نیست چنانکه کانت نشان داد ایده یک given نیست بلکه یک محصول است

نوشتم

چند نکته
) اینکه روزگاری، بشر، نور را موج می دید و روزگاری آنرا ذره می دانست و امروز، آنرا، همزمان موج و ذره می دانند، این واقعیت را که نور، همزمان ذره و موج است را تغییر نداده است. فهم بشر از نور، کمال یافته تر شده است

) اینکه روزگاری، بشر، زمین را ثابت و خورشید را به دور زمین، چرخان می دید و امروز زمین را به دور خورشید چرخان می داند، نظم سیستم خورشیدی را تغییر نداده است. فهم بشر از منظومه شمسی، کمال یافته است
خورشید یا به دور زمین می چرخد یا نمی چرخد. یا چرخش خورشید به دور زمین حقیقت است یا نیست

حقیقت»، در ذات خود مطلق است و نیازی به توصیف آن با صفت «مطلق» نیست»


نوشت
عرض کردم که گاهی حقیقت معنای درستی (صدق =مطابقت دانش با واقعیت) میدهد و ان در بستر واقعیتهای فیزیکی هست و در بستر متافیزیک (قوانین کلی حاکم بر هستی که به واسطه ی عقل حاصل شده) حقیقت امری مطلق هست
تمام مثالهایی که فرمودید مثالهای متافیزیکی بودند
اگر میتوانید یک حقیقت در بستر فیزیک بفرمایید که مطلق باشد و ثابت

نوشتم
1) سرعت نور از سرعت صوت بیشتر است
2) کمیتها به درجه ای از رشد خود که برسند، به تغییری کیفی می انجامند
3) آب در اتمسفر یک، در درجه حرارت صد سانتی گراد به جوش می آید و در درجه ی صفر سانتی گراد یخ می بندد
4) قانون تبدیل ماده به انرژی و برعکس
5) ویروس کرونا، از جمله به آدمهایی حمله می کند که اسیدیته ی خون آنها، زیاد باشد

نوشت
حقیقت به معنای درستی... یعنی مطابق با واقع
 این حقیقت حاصل تجربه هست و به مرور زمان به این درجه از اعتبار رسیده کما اینکه بشر در قرنهای گذشته خلاف ان را باور داشته یا اصلا بر ان باور نداشته
زمانی قوانین فیزیک بر مبنای ذرات بود سپس امواج و دوباره ذرات

و نوشت
به نظرم منظور شما این هست که واژه ی حقیقت در ذات خودش "مطلق "را به همراه دارد. درسته؟

نوشتم
این حرف خوب کانت که "برداشت ما از واقعیت مطابق با احکام پیشبنی ذهن است" و این حرف خوب دیگر کانت که "ما تنها به فنومن و پدیدارها علم داریم اما به نومن یا شی انچنان که هست و فی نفسه، نمی توانیم شناختی پیدا کنیم"، امروز، در اپیستمولوژی/شناخت شناسی، دیگر، گفته نمی شوند

اپیستمولوژی، امروز می گوید که این احکام پیشینی و موجود از پیش از تولد نیستند که در اندیشه یک طفل تازه متولد شده وجود دارند. و آدمها، با آنها، هستی را می شناسند
اپیستمولوژی، امروز می گوید که این، کمال سیستم اعصاب مرکزی انسان است که استعداد او را در آموزش و پرورش، متفاوت از بچه ی یک گوریل می کند

کانت به غلط اینطور می اندیشید که مکان و زمان، دو حکم پیشینی اند. امروز، علم، به چیزی مادی به نام زمان و چیزی مادی به نام مکان باور ندارد. ما دو کاسه از جنسی غیر از جنس هستی به نامهای زمان و مکان، نداریم که هستی، توی آنها قرار داشته باشد. مثل قرار داشتن آب توی لیوان

کانت فقط  از اندازه عقل عصر خودش، عقل بیشتری داشت
این باور که انسان، فقط به شکل چیزها علم پیدا می کند و از ذات آنها بیخبر خواهد ماند، دیگر، در هیچ دبیرستانی حتی در روستاهای عشایرنشین هم تدریس نمی شود

نوشت
ما در زمین فلسفه نمی توانیم بگوییم حرف آخر را اپیستومولوژی امروز چنین می گوید پس چنین هم هست. این زمین علم است که اخرین حرف سند است
در فلسفه، ان هم در مبحث شناخت شناسی پیش از کانت هم بوده اند کسانی که ذهن را به لوح سفید تشبیه می کردند و تجربه مسلکی چون هیوم که ریشه علیت و هر چه بود را زد، اما فلسفه به بن بست نمی خورد کانت و در ادامه هوسرل با من استعلایی اش خلاف این را تا انجا که توانستند گفتند
این نگاه شماست که به این مسئله آمپریستی است ولی با قطعیت به چنین چیزی نرسیده ایم چنانکه میبینیم هنوز هم دوالیسم دکارتی، نگاه ماتریالیستی و فیزیکالیستی دنیل دنت و حتی نظریه تذکار و ... در حال جریان اند


نوشتم
ما، وقتی با تکیه بر آخرین دستاوردهای شناخت شناسی/اپیستمولوژی، با قطعیت می گوییم که بشر قادر به شناخت «نومنِ»/ذات چیزهاست
نیازی نیست که در زمین فلسفه بازی کرده باشیم
نیازی نیست که از شناخت شناسی پیش از کانت و از کسانی بگوییم که ذهن را به لوح سفید تشبیه می کردند
نیازی نیست که از هیوم بگوییم و از اینکه تجربه مسلک بود و علیت را قبول نداشت

منِ ترانساندانت /استعلاییِ کانت، یک حرف خوب بود بر خلاف هیوم؛
منِ ترانساندانت /استعلاییِ کانت، امروز، بر خلاف علم است و یک حرف خوب نیست
مکان و زمان، دو امر پیشینی نیستند؛ مکان و زمان را ما پس از آنکه متولد می شویم، از هستی و از حرکت هستی، انتزاع می کنیم؛ آنچه که پیشینی است، ماده و حرکتش است

من امپریست نیستم
نوشت آنچه حاصل عقل و تجربه هست "معرفت "هست مگر انکه شما این دو واژه را بر یک امر اطلاق کنید که در ان صورت باز هم مطلق نیست

تصور میکنم شما دارین واژه ی "حقیقت " را واکاوی و ریشه یابی میکنید و حقیقت را به عنوان یک سوژه ی کلامی مورد مداغه قرار میدهید ولی دوستان دیگر به "حقیقت "به عنوان یک ابژه  نظر دارند و در پی مصادیق عینی ان هستند

نوشتم
معرفت با دانش فرق دارد. وقتی آدم، از میوه ی درخت ممنوعه خورد، به دانشش اضافه نشد. بلکه به یک امر اخلاقی واقف شد. او، پس از خوردن میوه درخت معرفت، به زشتی لخت بودن رسید. بامعرفت هم صفت دانشمندان نیست. بامعرفت آدمی است که قدرشناس است

 اینکه ما قانون جاذبه ی عمومی کرات را شناخته ایم، حاصل تجربه و تعقل ما بوده است
تجربه و تعقل، دو چیز متفاوت هستند
اما اینکه قانون جاذبه ی کرات، با تجربه و تعقل ما کشف شده است، این قانونمندی را نسبی نمی کند
قانون جاذبه ی عمومی کرات، یک حقیقت است. یک قانون نسبی هم نیست

حقیقت، مثل هر مفهوم انتزاعی دیگر، مثلا خزندگان، به تفاوتهای مصادیق خود، کاری ندارد. وقتی ما از مفهوم خزندگان می گوییم، کاری به وزنهای متفاوت کرم خاکی و سوسمار نداریم. ما، صفت خزنده بودن را به هردوی آنها می دهیم به خاطر اینکه هردو روی شکم راه می روند

حقیقت، انطباق شناخت است با واقعیت

در این مباحثه، دوستان، به تعریف مفهوم حقیقت کار دارند. مباحثه بر سر این نیست که آب در چه آتمسفری و با چه حرارتی بخار می شود. خود حقیقت، مورد مداقه ی دوستان است

نوشت
‍ سقراط نخستین کسی بود که جانش را در راه عقلانیت از دست داد

2500 سال قبل پیرمردی ۷۰ ساله در حضور بیش از ۱۰۰ نفر هیئت منصفه به جرم تشویش افکار عمومی و نشر اکاذیب به اعدام محکوم شد. این مرد سقراط نام داشت

ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ، ﻣﮕﺮ سؤﺍﻝ! ﺍﺯ ﻫﻤﻪ‌ﮐﺲ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ سؤﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﻣﻔﺎﻫﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪهٔ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ، ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺍﺑﺪﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﭼﺎﻟﺶ ﻭ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ

ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺍﺯ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: نقد ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ خط ﻗﺮﻣﺰ. ﻫﻤﻪٔ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﺍﻫﻞ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﭼﺎﻟﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ، ﻣﺎ ﺩﭼﺎﺭ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﺭ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﺮﺩﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﺖ سلطهٔ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ

ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ، ﻋﻘﺎﯾﺪی‌ست ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ آن‌ها ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ. عقاید ﻋﺎﻃﻔﯽ هم عقایدی هستند ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍر ﻧﻤﯽﺩﻫﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ آن‌ها ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥها ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ. ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﮔﺰﺍﺭﻩﻫﺎﯼ ﻋﺎﺩﺗﯽ و ﻋﺎﻃﻔﯽ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻘﺪ، ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﺩ سؤال ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻤﻪ‌چیز ﻭ ﻫﻤﻪ‌ﮐﺲ به ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺸﻮﺵ می‌کرد ﻭ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺧﻤﻮﺩﮔﯽﻫﺎﯼ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﺗﯽ ﺧﻮﺩ ﺗﺨﺪﯾﺮ ﺷﻮﻧﺪ. ﺍﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺖ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﯽﺷﺪ. ﺑﻪ همین ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺗﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﯽﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻘﺐ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﺎﻧﻊ ﭼﺮﺕﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﺷﻮﺩ

او از راه پرخطر یقین‌زدایی منصرف نشد. ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﺎﻟﺘﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩ. ﺭﺳﺎﻟﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺁن‌ها ﺩﺭ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﺧﻄﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪٔ ﺑﺸﺮﯼ، ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺧﻄﺎﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﻣﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﻣﺘﮑﺜﺮ ﺍﺳﺖ

امروزه روش سقراط را آگنوستیکی و شک‌گرایی (شک‌ورزی) یا سنت سقراطی می‌گویند. بسیاری از انسان‌ها مطابق عرف جامعه بودن (عرفی‌بودن) یا انباشتن اطلاعات را نشانه عقلانیت می‌دانند اما سقراط نشان داد که اینطور نیست، عقلانیت با فرآیند تفکر سر و کار دارد

ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺳﻘﺮﺍﻁ، ﻫﺮ ﺑﺎﻭﺭی ﻛﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻧﻜﺸﻴﻢ ﻭ ﺍز ﻏﺮﺑﺎﻝ ﻧﻘﺪ ﻧﮕﺬﺭﺍﻧﻴﻢ، ﻫﺴﺘﻪﺍی میﮔﺮﺩﺩ ﺑﺮﺍی ﺯﻧﺪگی ﺍﺑﻠﻬﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺎنعیﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺯﻧﺪگی ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ. سرنوشت سقراط پایان غم‌انگیزی داشت و نخستین کسی بود که جانش را در راه عقلانیت از دست داد


نوشتم
این پست، نمونه ای است از به کار بستن مغالطه، به اشتباه انداختن خواننده و با ظرافت، به گونه ای که خواننده متوجه فریبکاری های گوینده نشود

سقراط را هواداران دموکراسی، محاکمه و اعدام کردند. سقراط را به جرم وابستگی اش به طبقه ی اشراف برده دار، محاکمه و اعدام کردند

نوشته ای، از سقراط باقی نمانده است و آنچه ما از سقراط می دانیم، از  فیلتر اندیشه ی افلاطون گذشته است. مثل پرفسور شاندل دکتر علی شریعتیدر آن زمان، مثل این زمان، مردمان، از دهان آدمهای زنده چیزی یاد نمی گرفتند. آدمهای زنده چندش آور بودند. پس، دانشمندان، خود را از مقام پاسخ دهنده حذف می کردند و نقش شاگرد را بازی می کردند یا نقش شاگرد را با نام دیگری، جعل می کردند
اگر متد پرسش و پاسخ به این شکل بود که راوی دانشمند، خود، پاسخ دهنده بود، چندش آور می شد و مردمان، از او، به خاطر تکبرش، دوری می کردند

نقد کردن بدون خط قرمز، محال است. در جامعه ای که از گروههای متخاصم تشکیل شده است، نمی توان خط قرمز نداشت
نقد بدون خط قرمز، امروز، توسط خرده بورژوازی پراکنده فکر تبلیغ می شود. نه به این دلیل که از کار مفیدی سر در بیاورد؛ بلکه به این دلیل که او به دنبال چیزی است که رؤیاهایش را قلقلک بدهد

امروز، عدم قطعیت علوم و نسبی بودن حقایق، توسط خرده بورژوازی تبلیغ می شود نه برای مبارزه با تعصبات قرون وسطایی مردمان...، بلکه به این دلیل که خرده بورژواها، رؤیاهاشان را قلقلک بدهند. زیرا که جز غرزدن، کاری ازشان بر نمی آید و هرگز نمی توانندخود را به انجام یک کار منظم و پیوسته، ملزم کنند. با احترام! امیر شاهد

نوشت
امروزه عصر عصر صاحبان خط قرمزهاست عمله هایشان هم مرتب مغالطه تولید میکنند و عامه هم خوششان میاید بسیاری از مقاله ها و حتی متون بازمانده ما مغالطه است حرفهای روزمره  تبلیغات سخن رانی ها و...مغالطه است خودمان هم بکارش میبریم مثلا اگر معلم باشید و دانش اموز سمجی سوالات خط قرمزی بکند چاره ای جز مغالطه ندارید بخاطر نان
سقراطی هم که نیست اگر باشد هم نیست میشود
مدینه فاضله شما هم حالا حالا ها تحقق نمیابد
ما میمانیم و زندگی در مشتی مغالطه

نوشتم
همیشه، بشر، خط قرمز داشته است. بس به عصر ما نیستنکته ای که در نوشته های شما، نادیده گرفته شده است، گروهی است که خط قرمز را کشیده است. شما از گروهی نمی نالید که خط قرمزها را کشیده است یا آنها را کلفت کرده است. احتمالا آنها را هم نمی شناسید. نایبانشان را می شناسید. اما نمی دانید که عمل از روی نیابت می کنند
آرزوهای من هم دست نیافتنی نیستند. آرزوهای من منتظر تشکیل جامعه ی فاضله نمی مانند
قوانین حاکم بر تحولات اجتماعات، بیرون از شیطنتهای نهادهای مدافع شیاطین، عمل می کنند. کما اینکه تاکنون، عمل کرده اند

 نوشت
بیشتر توضیح بدهید

نوشتم
می گفت: من کان للهِ، کان اللهُ له... هرکس مال خدا بشود، خدا، مال او می شود
کافیست قوانین حاکم بر حرکت اجتماع خود را بشناسیم و آنها را در پندار، گفتار و کردارمان به کار بگیریم؛ آنگاه، همه نیروهای پرتوان آنها، به مالکیت ما در می آیند
امیر شاهد

No comments:

Post a Comment