Monday, March 30, 2020

ریشه ی استضعاف. یک خاطره


رزمين‌ جان‌ سلام‌!
دوستت‌ دارم‌ و از اين‌ كه‌ تو هم‌ مرا دوست‌ داري‌، به‌ خودم‌ مي‌بالم‌.
 نور چشمم‌!
نوشته‌اي‌ را كه‌ مي‌خواني‌ همه‌اش‌ واقعي‌ است‌. همه‌اش‌ را خودم‌ ديدم‌ و شنيدم ‌و مي‌دانم‌ كه‌ براي‌ تو و رامتین هم‌ خواندني‌ است‌. دردي‌ است‌ كه‌ در من‌ نشسته‌ است ‌و ترا، در آن،‌ با خودم‌ شريك‌ مي‌كنم‌. اين‌ جوري‌، دردها كمتر رنج‌آور مي‌شوند. آنرا، براي‌ رامتین‌ هم‌ بخوان! براي‌ خواندن‌ هم حتما از مامان‌ كمك‌ بگير! او در توضيح‌ دادن، ‌بسيار صادق است‌. وقتي‌ كه‌ خوانديد، با شما حرف‌ میزنم‌. به‌ همه‌، سلام ‌مي‌رسانم‌.
دايي‌ امير، پائيز 1381

ريشة‌ استضعاف‌
از جلوي‌ كامپيوتر رفته‌ بودم‌ توي‌ دادگاه‌. داشتم‌ آنها را محاكمه‌ مي‌كردم‌ كه‌ مرضيه‌، پرسيد: «ريشة‌ مصدر استضعاف‌ چيست‌؟» داشت‌ عربي‌ مي‌خواند. دو سه‌ بار پرسيده‌بود، اما نشنيده‌ بودم‌. وقتي‌ صدايش‌ را بلند كرد و با ناراحتي‌ داشت‌ دور مي‌شد دوباره ‌برگشتم‌ جلوي‌ كامپيوتر. از اينكه‌ مرا از جلسة‌ دوست‌ داشتني‌ محاكمة‌ يك‌ عدّه‌ خبيث، ‌بيرون‌ برده‌ بود، عصبي‌ شدم‌. مجازات‌ آنها سه‌ - چهار ماه‌ مصاحبة‌ تلويزيوني‌ بود. آنها بايد هر عصر جمعه‌، در تلويزيون‌ اعتراف‌ مي‌كردند كه‌ براي‌ تأمين‌ مخارج‌ مسافرت‌ به ‌خارجه‌، براي‌ خريد برجها و باغها و اتوموبيلها و تلفن‌هاي‌ همراه‌ خود و خانوادة‌شان ‌چند تا مهدي‌ را به‌ چالة‌ قبرستان‌ فرستاده‌ بودند. بعد هم‌ به‌ قانون‌ سپردن‌ رئيس‌ و همة‌ كارمندان‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ كه‌ در مرگ‌ اين‌ بچة‌ يك‌ و نيم‌ ساله‌ مؤثر بوده‌اند. اما من‌ كه‌ زمانه‌اي‌ را نخواهم‌ ديد كه‌ آن‌ قدر قدرت‌ پيدا كرده‌ باشم‌ كه‌ عملة‌ سرمايه‌داري ‌را محاكمه‌ كنم‌. باشد. اشكالي‌ ندارد! به‌ فرزندم‌ مي‌گويم‌ كه‌ او سنگ‌ قبر گران‌قيمت ‌رئيس‌ امروز بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ را توي‌ تلويزيون‌، به‌ مردم‌ نشان‌ بدهد وبگويد كه‌ صاحب‌ اين‌ قبر با مهدي‌ چه‌ كار كرد.

ديروز ساعت‌ چهار بعد از ظهر بود كه‌ خبر سوختگي‌ مهدي‌ را به‌ من‌ دادند. دو روز بود كه‌ از بيمارستان‌ مرخص‌ شده‌ بود. در واقع‌ وقتي‌ بيمارستان‌ براي‌ دو روز 185 هزارتومن‌ گرفت‌ و براي‌ سه‌ روز آينده‌ هم‌ 300 هزار تومن‌ ديگر پول‌ خواست‌، پدرش‌ بابيمارستان‌ تسويه‌حساب‌ كرد و بچه‌ را زد زير بغل‌ و آورد به‌ خانه‌.
پارسال‌ همين‌ موقع‌ها بود كه‌ يك‌ بچة‌ ده‌ساله،‌ سوخته‌ بود و بيمارستان‌ سوانح ‌سوختگي‌ به‌ خاطر نداشتن‌ پول‌ حاضر نشده‌ بود او را بستري‌ كند. در نزديكي‌ ما هم‌ يك‌ مطب‌ تازه،‌ باز شده‌ بود و دكترش‌ تقريباً بي‌مشتري‌ بود. آن‌ قدر بي‌مشتري‌ بود كه‌همساية‌ دندانسازش‌ برايم‌ يك‌ بار تعريف‌ كرد كه‌ دكتر از اين‌ كه‌ مريضي‌ به‌ سراغش‌ نمي‌آيد، هميشه‌ پشت‌ ميزش‌ افسرده‌ است‌ و مي‌خواهد مطبش‌ را تعطيل‌ كند زيرا پول ‌اجارة‌ مطبش‌ را هم‌ نمي‌تواند در بياورد.
اين‌ از خصوصيات‌ جامعه ای، دارای نظام سرمایه داری است‌. مرده ­شوی­ها آرزو مي‌كنند كه‌ مردم‌ بيشتر بميرند تا آنها نان‌ خود را در بياورند و اين‌ پزشك‌ از اين‌ كه‌ كسي‌ مريض‌ نمي‌شود غصه‌ مي‌خورد. خوشبختانه‌ اين‌ آقاي‌ دكتر وقت‌ كافي‌ داشت‌ تا خودش‌ سر صبر و با خوشرويي‌، پانسمان‌ آن‌ دختر را باز كند، او را بشويد، خمير ضد سوختگي‌ بمالد و مجدداً پانسمان ‌كند. پس‌ با پدر و مادر مهدي‌ آماده‌ شديم‌ تا پيش‌ او برويم‌.
تا رفتيم‌ دكتر ديگر از وقت‌ افطار گذشته‌ بود. به‌ پدرش‌ گفتم‌ يك‌ كم‌ نان‌ با خودت‌ بياور تا توي‌ راه‌، بخوري‌. مادرش‌ هم‌ چون‌ به‌ مهدي‌ شير مي‌داد، روزه‌ نداشت‌. درمطب‌، كمي‌ منتظر شديم‌ تا اتاق دكتر خلوت‌ شد.
دكتر، برعكس‌، اين‌ بار، چند خطا كرد. اول‌ اينكه‌ نگفت‌ نمي‌داند و طبابت‌ كرد. دوم ‌اينكه‌ اصلا مهدي‌ را معاينه‌ نكرد. اصلا نفهميد كه‌ چه‌ سطح‌ وسيعي‌ از پوست‌ او سوخته ‌است‌. نفهميد كه‌ سينة‌ مهدي‌ پر از خلط‌ شده‌ است‌. به‌ مادرش‌ كه‌ گفت‌ بچه‌ اسهال‌ دارد، اعتماد كرد و نفهميد كه‌ يبوست‌ دارد. نگفت‌ كه‌ همين‌ الآن‌ بايد بچه‌ را برگردانيد بيمارستان‌. پدرش‌ كه‌ جوان‌ و بي‌تجربه‌ و بی‌ سواد بود بعداً با نگراني‌ شكم‌ ورم‌ كردة ‌بچه‌ را نشانم‌ داد و گفت‌ از روزي‌ كه‌ سوخته‌، شكمش‌ كار نكرده‌ است‌. نسخة‌ دكتر قبلي‌ و همة‌ دواهاي‌ او را به‌ دكتر نشان‌ داديم‌. دكتر بلند شد سر پا و گفت‌ دكتر قبلي ‌اشتباه‌ كرده‌ كه‌ پني‌سيلين‌ تزريقي‌ و آموكسي‌سيلين‌ خوراكي‌ را با هم‌ به‌ مريض‌ داده‌است‌. دو آنتي‌بيوتيك‌ تزريقي‌ و خوراكي‌ همديگر را خنثي‌ مي‌كنند.
    بعضي‌ دكترها اين‌ جوري‌اند.  آنها به‌ نسخة‌ دكتر ديگر ايراد مي‌گيرند و آبروي ‌نسخه‌نويس‌ قبلي‌ را مي‌برند. آخر، اگر يك‌ دكتر، نسخة‌ يك‌ دكتر ديگر را تأييد كند، ديگر نمي‌تواند يك‌ نسخة‌ ديگر بنويسد و حق‌ ويزيت‌ بگيرد. نسخه‌، در این مطب‌‌ خصوصي‌ براي‌ گرفتن‌ِ حق‌ ويزيت‌ نوشته‌ مي‌شود نه‌ براي‌ معالجه‌. يك‌ بچة‌ شيرخوارة‌ سالم‌ را كه‌ كمي‌ تشنگي‌ خورده‌ است‌ و بي‌تابي‌مي‌كند، به‌ يك‌ مطب‌ يا درمانگاه‌ خصوصي‌، نشان‌ بدهيد. آيا آن‌ آقاي‌ دكتر حاضرمي‌شود بگويد كه‌ بچه‌ سالم‌ است‌ و دو قاشق‌ آب‌ تجويز كند و حق‌ ويزيت‌ نگرفته‌، مادر را دست‌ خالي‌ به‌ خانه‌ بفرستد؟ تازه‌ آيا آنقدر شرافتمند هست‌ كه‌ وقتي‌ نسخه‌ مي‌نويسد، در نسخه‌اش، یک‌ داروي‌ كم‌عارضة‌ تقويتي‌ بنويسد؟ او به‌ اندازه‌اي‌ كه‌خودش‌ حق‌ ويزيت‌ گرفته‌ است‌، براي‌ راضي‌ نگه‌ داشتن‌ داروخانه‌چي‌ بايد پول‌ توي‌جيب‌ او كند. زيرا داروخانه‌چي‌ از سلامت‌ صاحب‌ نسخه‌ خبر دارد و ممكن‌ است‌آبروي‌ دكتر را ببرد. پس‌ براي‌ يك‌ طفل‌ سه‌ - چهار كيلويي‌ به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ يك‌ فيل‌بخوابد، خواب‌ آور و مسكن‌ و آرامبخش‌ و چرك‌ خشك‌­كن‌ و... تجويز مي‌كند. بچه‌ ازمطب‌ اين‌ آقاي‌ دكتر كه‌ بيرون‌ مي‌آيد، تازه‌ مريض‌ مي‌شود!
دكتر يك‌ نسخة‌ ديگر نوشت‌ و داد دست‌ ما. اما ياد داد كه‌ چطور با بخارِ حمام،‌ نوار زخم‌ها را از تن‌ بچه‌ جدا كنيم‌، با آب‌ و صابون‌ بشوييم‌، با بتادين‌ ضد عفوني‌ كنيم‌ و بايك‌ چاقوي‌ تميز، پماد ضد سوختگي‌ روي‌ آن‌ بماليم‌ و بعد نوارپيچي‌ كنيم‌ و خلاص‌.
دكتر خيال‌ ما را راحت‌ كرد كه‌ ظرف‌ هفت‌ روز آينده‌ مثل‌ آن‌ دختر بچة‌ سوختة‌ قبلي‌ كه‌پارسال‌ پيشش‌ بردم‌، خوب‌ خواهد شد. من‌ هم‌ به‌ عقلم‌ نرسيد كه‌ سوختگي‌اش‌مي‌تواند وسيع‌ باشد. فقط‌ وقتي‌ امروز از پانسمان‌ مهدي‌ فارغ‌ شدم‌، در مغزم‌ آمد كه ‌نكند سوختگي‌ خيلي‌ زياد و خطرناك‌ باشد. اما زود از مغزم‌ بيرون‌ رفت‌. چرا؟ به‌ هردليل‌ من‌ خودم‌ را مقصر مي‌دانم‌. اما آنقدر جسارت‌ ندارم‌ به‌ كسي‌ بگويم‌.
    امروز صبح‌، ساعت‌ نه‌ و نيم‌ بود كه‌ به‌ خانة‌ مهدي‌ رفتم‌. ديشب‌ قرار گذاشته‌ بوديم ‌مهدي‌ را كه‌ آماده‌ كردند، خبرم‌ كنند. مهدي‌ را با تمام‌ پانسمان‌ قبلي‌اش‌ توي‌ حمام ‌گذاشته‌ بودند. در كنار او، آنقدر آب‌ داغ‌ را باز گذاشته‌ بودند تا بخار آب‌، نوارهاي‌ پانسمان‌ را از زخم‌ جدا كند. بعد با آب‌ ولرم‌ و صابون‌ او را شستند و خشك‌ كردند و آوردند توي‌ اتاق. حالا يك‌ مرد پنجاه‌ ساله‌، يك‌ زن‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌، و پدر و مادر جوان‌ مهدي‌، اينها دستياران‌ من‌ بودند. پشت‌ بچه‌ اصلا نسوخته‌ بود. سرش‌ هم‌ نسوخته‌ بود. يك‌ لگن‌ بزرگ‌ آلومينيومي‌ گذاشتيم‌ روي‌ فرش‌ و آنها، چهار نفري‌ بچه‌را، روي‌ دست‌، و از جاهاي‌ نسوخته‌اش‌ در سر و پشت‌ كمر روي‌ لگن‌ بالا گرفتند تا من‌او را پانسمان‌ كنم‌. مهدي‌ مثل‌ يك‌ مرد بالغ‌، با نگاههايي‌ عميق‌ و نگران‌ به‌ من‌ نگاه ‌مي‌كرد. گاهي‌ مي‌خوابيد و گاهي‌ بيدار مي‌شد. بتادين‌ بدنش‌ را مي‌سوزاند و بيدارش‌ مي‌كرد. يكي‌ دو بار هم‌ نوك‌ چاقويي‌ را كه‌ با آن‌ خمير ضد سوختگي‌ را روي‌ زخمهايش‌ مي‌ماليدم‌، به‌ تنش‌ فرو كردم‌ و خود با حركتي‌ عصبي‌ عقب‌ نشستم‌. اما مهدي‌ ككش‌ هم‌ نمي‌گزيد. مسكن‌ها اعصاب‌ او را كرخت‌ كرده‌ بودند. دو ساعت‌ و نيم‌ پانسمان‌ ما طول‌ كشيد. در اين‌ مدت‌، مادر، دو سه‌ بار صورتش‌ را به‌ آرامي‌ به‌ صورت‌ مهدي‌ نزديك‌ كرد. با بيني‌اش‌ لپ‌ مهدي‌ را لمس‌ كرد. نه‌ بوسيد و نه‌ بو كرد. هر بار اين‌كار او مرا ياد محبت‌ اصيل‌ طبيعت‌ به‌ بچه‌ها مي‌انداخت‌. صميميت‌ اين‌ مادر در اوج‌لطافت‌ بود. هيچ‌ اثري‌ از خودنمايي‌ يا شرم‌ درين‌ حركت‌ او نبود. اصيل‌ِ اصيل‌. بار سوم، ‌پدر حوصله‌اش‌ سر رفت‌ و گفت‌: بوسيدن‌هايت‌ را بگذار براي‌ بعد! و مادر ديگرجرئت‌ نكرد فرزندش‌ را ببوسد.
وقتي‌ داشتم‌ نوار زخم‌بندي‌ را از لاي‌ انگشت­هاي‌ سوخته‌اش‌ رد مي‌كردم‌، يا وقتي‌ محل‌تا شدن‌ دستها در محل‌ آرنج‌ را نوارپيچي‌ مي‌كردم‌، به‌ پدر و مادرش‌ گفتم‌ كه‌ به‌ كساني‌كه‌ بعد از من‌ اين‌ بچه‌ را باندپيچي‌ مي‌كنند، بگويند كه‌ مواظب‌ چسبيدن‌ انگشت­ها به‌ هم‌يا بازو به‌ ساعد باشند. به‌ آنها گفتم‌ كه‌ من‌ آدم­هایي‌ را ديده‌ام‌ كه‌ دو انگشتشان‌ باهم‌ زخم‌ شده‌ اما چون‌ موقع‌ پانسمان‌ آنها را با هم‌ بسته‌ بودند، بعد كه‌ زخم‌ها خوب‌شده‌ بودند، انگشتها هم‌ به‌ هم‌ چسبيده‌ بودند. مادر مهدي‌ گفت‌:
- شما بهتر از بيمارستان‌ پانسمان‌ مي‌كنيد. در بيمارستان‌ پاهاي‌ مهدي‌ را به‌ هم‌مي‌چسباندند و مي‌بستند.
- حمام‌ بخار چي‌؟
- حمام‌ بخار هم‌ در كار نبود.
- حتما آنقدر بتادين‌ روي‌ نوارها مي‌ ريختند تا خوب‌ خيس‌ بخورند و به‌ راحتي‌ از هم‌جدا شوند.
- ابدا.
- پس‌ چه‌ جوري‌؟
- با تيغ‌!
- يعني‌ چي‌ با تيغ‌؟
- با كشيدن‌ تيغ‌ نوارها را مي‌كندند!
- و تو چه‌ كار مي‌كردي‌؟ مهدي‌ چه‌ كار مي‌كرد؟
- يك‌ زن‌ آواره‌ چه‌ كاري‌ از دستش‌ بر مي‌آيد؟ مهدي‌ هم‌ جيغ‌ مي‌كشيد.
    داشتم‌ پانسمان‌ مي‌كردم‌ كه‌ اتاق مهدي‌ پر شد از بوي‌ تعفن‌. هر لحظه‌ هم‌ بدتر مي‌شد. يكي‌ گفت‌: بچه‌ها رفته‌اند مستراح‌ آب‌ نريخته‌اند. دقت‌ كردم‌. درِ اتاق، فقط‌ كمي‌اين‌ طرف‌تر باز مي‌شد. نتوانستم‌ حرف‌ نزنم‌. گفتم‌ كه‌ پوست‌ آدم­هاي‌ سالم‌ هم‌ نفس‌مي‌كشد. وقتي‌ پوست،‌ سوخت‌ به‌ همان‌ اندازة‌ سوختگي‌ ديگر نمي‌تواند نفس‌ بكشد ودر اين‌ حالت‌ بايد به‌ شُشها كمك‌ كرد كه‌ بيشتر نفس‌ بكشند و بيشتر، هواي‌ خوب‌ فرو بدهند. تازه‌، عفونت‌، براي‌ پوست‌ مجروح‌ هم‌ بد است‌. مرد پنجاه‌ساله‌ گفت‌ كه‌ بو، الان‌ مي‌رود. بي‌ اراده‌ به‌ زبانم‌ رفت‌ كه‌: من‌ چشمم‌ آب‌ نمي‌خورد كه‌ مهدي‌ توي‌ اين‌ هوا و اين‌ اتاق جان‌ سالم‌ در ببرد. اما زود پشيمان‌ شدم‌ زيرا فكر كردم‌ كه‌ آنها ممكن‌ است که ‌حرفم‌ را به‌ فال‌ بد بگيرند.
    ساعت‌ دوازده‌ و نيم‌ بود كه‌ كار پانسمان‌ تمام‌ شد. همان‌ موقع‌ نگاهي‌ به‌ او انداختم‌. روي‌ تخت‌ خوابيده‌ بود و ديگر آرام‌ شده‌ بود. از كف‌ پاها تا تمام‌ بالاتنه‌ و دستها تاگردن‌ را باندپيچي‌ كرده‌ بودم‌. چه‌ لباس‌ سفيد قشنگي‌ شده‌ بود. چقدر به‌ مهدي‌ مي‌آمد! از كار خوبي‌ كه‌ كرده‌ بودم‌ چشمهايم‌ پر اشك‌ شدند. صورتم‌ هم‌ يك‌ لحظه‌ گرم‌ شد. پدر مهدي‌ ديد و قدرداني‌ كرد. گفتم‌: چرا اسمش‌ را گذاشتيد مهدي‌ چرا نگذاشتيد چنگيز؟ گفت‌: از حالا مي‌گوييم‌ چنگيز! و همه‌ خنديدند.
به‌ خانه‌ كه‌ آمدم‌ به‌ يبوست‌ و سوختگي‌ بيش‌ از سي‌ درصدش‌ جدي‌تر فكر كردم‌. همسر يك‌ دكتر، تلفني‌ گفت‌ كه‌ يبوست‌ يك‌ بچه‌ با اين‌ همه‌ سوختگي‌، حتما بايد در بيمارستان‌ معالجه‌ شود. اين‌ را هم‌ گفت‌ كه‌ امثال‌ او را در بيمارستان‌ پانسمان‌ نمي‌كنند. لخت‌ِ لخت‌ روي‌ تخت‌ و توي‌ يك‌ محفظة‌ توري‌ نگه‌ مي‌دارند و همانجا معالجه ‌مي‌كنند. فكر كردم‌ پس‌ دو ساعت‌ و نيم‌ پانسمان‌ من‌ خطا بوده‌ است‌. دو ملافه‌ از لاي ‌رختخواب­ها برداشتم‌ تا ببرم‌ خانة‌ مهدي‌. اما تصميم‌ گرفتم‌ هرچه‌ زودتر او را به ‌بيمارستان‌ ببرم‌. ساعت‌ دو بعد از ظهر بود كه‌ مادر بزرگ‌ مهدي‌ در زد. رفتم‌ پايين‌ ببينم ‌چه‌ مي‌خواهد. گفت‌: بچه‌ خيلي‌ دست‌ و پا مي‌زند. گفتم‌: من‌ منتظر تلفنم‌ تا ببريم‌ بيمارستان‌ مجاني‌. و گفتم که الآن می­آیم. مادربزرگ،‌ هم‌ روي‌ مبل‌ توي‌ آفتاب‌ به‌ انتظار نشست‌. وقتی رفتم‌ پايين‌. مادر بزرگ‌ روي‌ مبل‌ به‌ خواب‌ رفته‌ بود، بيدارش‌ نكردم‌. سوار دوچرخه‌ شدم‌ و رفتم‌ خانة‌ مهدي‌. مثل‌ صبح‌ با مهدي‌ شوخي‌ كردم‌. او هم‌ مثل‌ صبح‌ مثل‌ يك‌ آدم‌ بالغ‌ نگاهم ‌مي‌كرد اما صورتش‌ از رنج‌ كمي‌ شكسته‌ شده‌ بود. به‌ او علاقمند شده‌ بودم‌ و خيلي‌دوستش‌ مي‌داشتم‌. فكر كردم‌ كه‌ وقتي‌ مهدي‌ بزرگ‌ شود، دو دوست‌ خوب‌ براي‌ هم ‌مي‌شويم‌. حتماً روزي‌ او پيش‌ من‌ خواهد آمد و براي‌ معالجه‌اش‌ قدرداني‌ خواهد كرد. و من‌ هم‌ قد و بالا و صورت‌ زيبايش‌ را نشان‌ همه‌ خواهم‌ داد و ماجراي‌ امروز را برايشان‌ تعريف‌ خواهم‌ كرد. چند تا ليمو شيرين‌ و پرتقال‌ از جيبهايم‌ در آوردم‌ و روي‌تاقچة‌ اتاق گذاشتم‌ و به‌ مادرش‌ گفتم‌ بلند شود و آبشان‌ را بگيرد و به‌ مهدي‌ بدهد و خودش‌ هم‌ بخورد. مادرش‌ بلند شد، يك‌ ليوان‌ برداشت‌ و برگشت‌ پيش‌ مهدي ‌نشست‌. مهدي‌ استفراغ‌ كرد. از دهان‌ و بيني‌اش‌ آبي‌ به‌ رنگ‌ قهوه‌اي‌ سوخته‌ بيرون ‌مي‌آمد. مادرش‌ يك‌ هي‌ كشيد. گفتم‌ نگران‌ نباشيد. استفراغ‌ برايش‌ خوب‌ است‌. مادر هم‌ همانجا نشست‌. مهدي‌، از بینی‌ و دهان‌، مثل‌ تلنبه‌، چند بار استفراغ‌ كرد. به‌ مادرش‌گفتم‌ كه‌ يك‌ دستمال‌ زير دهانش‌ بگيرد تا تخت‌ كثيف‌ نشود. مادر بلند شد و دستمال ‌آورد و زير بینی‌ و دهان‌ بچه‌ گرفت‌. مهدي‌ چند بار ديگر هم‌ تلنبه‌ زد. بعد هم‌ استفراغ ‌قطع‌ شد. صداي‌ تكان‌ خوردن‌ِ چرك‌ توي‌ سينه‌اش‌ هم‌ قطع‌ شد. نفسش‌ هم‌ قطع‌ شد. به‌همين‌ راحتي‌! يكي‌ گفت‌: «خلاص‌ كرد.» مادرش‌ مثل‌ اينكه‌ براي‌ آوردن‌ چيزي‌ به‌ بيرون‌ برود، رفت‌ توي‌ حياط‌، كنار حياط‌ نشست‌ و ناليد. موقع‌ بيرون‌ رفتن‌ آن‌ قدر باآرامش‌ قدم‌ بر داشت‌، كه‌ گويي‌ از مدتها قبل‌ منتظر مرگ‌ مهدي‌ بوده است. ناله‌اش‌ توي‌ يك ‌دستگاه‌ موسيقي‌ بود. نمي‌دانم‌ چه‌ مي‌گفت‌ اما با استادي‌ يك‌ آهنگساز غمناله‌ مي‌كرد. دردش‌ به‌ جان‌ همه‌ نشست‌. پدر مهدي‌ چشمهايش‌ را گرفت‌ و گريست‌. مهدي‌ پس‌ از مرگ‌ فقط‌ يك‌ سانتي‌متر سرش‌ را به‌ عقب‌ برد. يك‌ سانتي‌متر هم‌ انگشت‌ شست‌دستش‌ را به‌ خود كشيد. همين‌. من‌ تا حالا مرده‌ ديده‌ بودم‌ اما خود مرگ‌ را نديده‌ بودم‌. گيج‌ و منگ‌ نشستم‌ گوشة‌ اتاق و به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌. به‌ خود كه‌ آمدم‌ فكر كردم‌ كه‌ خيلي ‌وقت‌ است‌ كه‌ آنجا نشسته‌ام‌. گفتم‌ برويم‌ بيرون‌ زنها بيايند تو. ما مزاحميم‌. الان‌ مادرش ‌بايد اينجا پيش‌ مهدي‌ باشد و رفتيم‌ توي‌ كوچه‌. اينجا حرف‌ مردها از بيچارگي‌ آنها درخريد قبر است‌.
- «چه‌ فرق مي‌كند كجا دفن‌ شود؟ جايي‌ توي‌ يك‌ بيابان‌ دفنش‌ كنيد.»
- «تو حسن‌آباد يك‌ مؤمن‌ يك‌ تكه‌ زمين‌ خريده‌ و مجاناً گذاشته‌ مردم‌ فقير مرده‌هاشان ‌را دفن‌ كنند. اما حالا همان‌ جا، يك‌ عده‌ ديگر 12 هزار تومان‌ مي‌گيرند و دفن‌ مي‌كنند.»
- «علي‌آباد بهتر است‌. آنجا يك‌ زمين‌ هست‌ كه‌ افغاني‌ها خود براي‌ قبر خريده‌اند.»
يكي‌ مي‌رود دنبال‌ تاكسي‌هاي‌ سر فلكه‌ و بر مي‌گردد.
- «شش‌ هزار تومان‌ راننده‌ تاكسي‌ مي‌گيرد ما را ببرد علي‌آباد.» پدر مهدي‌ مي‌رود سراغ ‌ارباب‌ ايراني‌اش‌. و با هم‌ بر مي‌گردند.
- «ارباب‌ رفته‌ امامزادة‌ محله ‌بالا. پرت‌ترين‌ قبر 50 هزار تومان‌. اما ارباب‌ چانه‌ زده‌ و به‌30 هزار تومان‌ تمام‌ كرده‌ است‌.»
- «شش‌ هزار تومن‌ ندارد به‌ تاكسي‌ بدهد بچه‌ را ببرد علي‌آباد مجاني‌ دفن‌ كنند، مي‌خواهد سي‌ هزار تومن‌ بدهد بچة‌ يك‌ سال‌ و نيمه‌ را توي‌ امامزاده‌ دفن‌ كند!» دو مرد شهري‌ توي‌ كوچه‌ به‌ ما پيوسته‌اند.
يكي‌ مي‌گويد:
- «همه‌ چيز به‌ اعمال‌ ما بستگي‌ دارد وگرنه‌ خوابيدن‌ در زير پاي‌ پيغمبر هم‌ باعث‌ شفاعت‌ كسي‌ نمي‌شود.» رفيقش‌ مي‌پرسد:
«پس‌ چرا خودت‌ كنار امامزاده‌ براي‌ خودت‌ قبر خريده‌اي‌!؟» يكي‌ ديگر مي‌پرسد غسل‌را چه‌ كار كنند.
- «توي‌ حمام‌ بچه‌ را غسل‌ دهيد تا خرجتان‌ كمتر شود.» يكي‌ مي‌رود توي‌ خانه‌ و برمي‌گردد:
- «همسايه‌ها ـ ساكنان‌ اتاق­هاي‌ ديگر ـ اجازه‌ نمي‌دهند مرده‌ را در حمام‌ بشويند.»
    ارباب‌ داغان‌تر از پدر مهدي‌ است‌. يك‌ فولكس‌ سي‌ - چهل‌ ساله‌ دارد. كاپوت‌ را مي‌زند بالا تا ببيند ماشينش‌ تا امامزادة‌ محله ‌زير مي‌كشد يا نه‌. بناست‌ بچه‌ را آنجا بشويند. ارباب‌ به‌ پدر مهدي‌ مي‌گويد: براي‌ غسل‌ مهدي‌ فقط‌ من‌ و تو برويم‌. کسی ‌دخالت‌ مي‌كند‌: بگذاريد مادرش‌ هم‌ بيايد. بگذاريد قبل‌ از دفن‌ِ بچه‌اش‌ پيشش‌ باشد. ارباب‌ قبول‌ مي‌كند.
يك‌ بار ديگر هم‌ مي‌خواستند مادر را از بالاي‌ سر بچه‌ دور كنند. یکی گفت:‌ بگذاريد سير گريه‌ كند و خودش‌ را خالي‌ كند. دیگری،‌ گفت:‌ آخر با گريه‌ كه‌ بچه، ‌دوباره‌ زنده‌ نمي‌شود. اولی گفت:‌ شما درست‌ مي‌گوييد. اما اين‌ هم‌ درست‌ است‌ كه‌ اين‌ مادر توي‌ اين‌ زندگي‌اش‌ به‌ جز گريه،‌ دلخوشي‌ ديگري‌ ندارد. او تا يك‌ ساعت‌ ديگر بايد بچه‌اش‌ را دفن‌ كند. و گذاشتند بالاي‌ سر مهدي‌ بماند.
با وجودي‌ كه‌ همه‌اش‌ دو سه‌ بار مهدي‌ را ديده‌ بودم‌، نمي‌توانم‌ جلوي‌ خودم‌ را بگيرم‌.
يواش‌ يواش‌ مرگ‌ مهدي‌ روي‌ قلبم‌ دارد سنگين‌ و سنگين‌تر مي‌شود. چرا آدم­ها، فاجعه‌ها را همان‌ موقعي‌ كه‌ اتفاق مي‌افتد، حس نمي‌كنند؟
    ياد قصة‌ گيل‌گمش‌ مي‌افتم‌. گيل‌گمش‌ يك‌ شاه‌ قدرتمند و اسطوره‌اي‌ سومري‌ است‌كه‌ مرگ‌ برادرش‌ را كه‌ ديد يك‌ چيزي‌ گفت‌ كه‌ من‌ نمي‌توانستم‌ درك‌ كنم‌. اما با مرگ‌ مهدي، حرفش را‌ فهميدم‌. گيل‌گمش‌ گفت‌: چون‌ آدمها مي‌ميرند، پس‌ ضعيف‌ و حقيرند! حتي ‌پادشاه‌ها! و راه‌ مي‌افتد دنبال‌ گياه‌ حيات‌. مثل‌ آب‌ حيات‌ ما!
    شب‌، مرضيه‌ از من‌ چند تا سؤال‌ كرد. مي‌خواست‌ بداند آيه‌هاي‌ قرآن‌ در بارة ‌نژادپرستي‌ را چگونه‌ پيدا كند. داشتم‌ جوابش‌ را مي‌دادم‌ كه‌ ذهنم‌ رفت‌ به‌ خميازه‌هاي ‌مهدي‌. مثل‌ اينكه‌ اين‌ بچه‌ اصلا تنش‌ نسوخته‌ بود! قرصها، تنش را بی حس کرده بودند.
با هر خميازه‌اش‌ صدايي‌ شبيه‌ «اَو» از دهنش‌ بيرون‌ داد. بعد ازپانسمان‌ آرام‌ گرفته‌ بود. مادرش‌ فهميد. گفت‌ آب‌ مي‌خواهد. پدرش‌ گفت:‌ بهش‌ آب ‌بده‌ و مادر رفت‌ آب‌ آورد و دو تا قاشق‌ آب‌ به‌ او داد. نگاه‌ مهدي‌ تا آخرين‌ لحظه‌هاي ‌زندگي‌ خبري‌ از مرگ‌ را نشان‌ نمي‌داد. نه‌ گريه‌اي‌ نه‌ ناله‌اي‌ نه‌ حركتي‌ كه‌ نشاني‌ از جان ‌دادن‌ او باشد. ظرف‌ چند ثانيه،‌ چشم‌هاي‌ مهدي‌ شفافيت‌ خود را از دست‌ دادند و مات ‌ِمات‌ شدند! برآمدگی خود را هم از دست دادند و صاف صاف شدند. مثل‌ اينكه‌ يك‌ نايلون‌ كدر روي‌ چشم­هايش‌ زير پلك­هاي‌ نيمه‌ بازش ‌كشيدند. باور نمي‌كردم‌. سرم‌ را روي‌ پوست­هاي‌ عفونت‌ كردة‌ سينه‌اش‌ نمي‌توانستم ‌بگذارم‌. نبض‌ مچ­هايش‌ هم‌ زير نوارهاي‌ پانسمان‌ بود. كمي‌ از كف‌ پايش‌ بيرون‌ بود. كمي‌ خاراندم‌، عكس‌العملي‌ نشان‌ نداد. دستش‌ را بلند كردم‌. لمس‌ِ لمس‌ بود. مرده‌ بود. واقعاً مرده‌ بود. آخر چطوري‌؟ بدون‌ جان‌ دادن‌. بدون‌ هيچ‌ نشانة‌ قبلي‌! مرگ‌ او يك ‌معجزه‌ بود. اصلا مرگ‌، معجزه‌ است‌. مگر نه‌ اينكه‌ معجزه‌ يعني‌ چيزي‌ كه‌ آدم­هاي‌ ديگر را عاجز كند يا عاجز بودن‌ آنها را به‌ آنها نشان‌ بدهد؟ من‌، عاجز، حقير، ضعيف‌ با احساس‌ هزار گناه‌ به‌ گوشه‌اي‌ رفتم‌ و به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌. چرا عقلم‌ نرسيد همان‌ ديشب ‌ببرمش‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌؟ چرا براي‌ يبوستش‌ فكري‌ نكردم‌؟ چرا براي‌چرك‌ سينه‌اش‌ كاري‌ نكردم‌؟ چرا يك‌ چك‌ سفيد امضاء، نگذاشتم‌ توي‌ بيمارستان‌. چرابه‌ دكتر اعتماد كردم‌. چرا بر عكس‌ هميشه‌ كه‌ به‌ دكترها شك‌ مي‌كردم‌ و با اصرار حرفي ‌را كه‌ درست‌ مي‌دانستم‌، به‌ كرسي‌ مي‌نشاندم‌، اين‌ دفعه‌ مثل‌ موم‌ مطيع‌ دكتر شدم‌؟ صداي‌ خرافات‌ زن­ها و مردها توي‌ گوشم‌ است‌: «مادر زينب‌ مهدي‌ را چشم‌ زده‌. از بس‌ به‌ مادر مهدي‌ گفت‌: شماها فقط‌ بلديد زك‌ و زا كنيد.» «قدم‌ ننة‌ سكينه‌ بخشكد. تا پايش‌را گذاشت‌ تو خانه‌، بچه‌ مرد!» من‌ گفتم‌ اگر مادر و پدرش‌ با سواد بودند، حتماً توي ‌مدرسه‌ ياد گرفته‌ بودند كه‌ نبايد يك‌ بچه‌ را با يك‌ اجاق گاز روشن‌ با يك‌ كتري‌ پر آب‌جوش‌ توي‌ يك‌ اتاق تنها گذاشت‌ و رفت‌ بيرون‌. آنهم‌ با بچه‌اي‌ كه‌ هنوز كاملا نمي‌تواندراه‌ برود. يكي‌ ديگر گفت‌: «هر كس‌ پول‌ نزول‌ بخورد، هم‌ پولش‌ مي‌رود هم‌ بچه‌اش‌.»گفتم‌: اينها نزول‌ مي‌خورند؟
- «آره‌ آنقدر پول‌ نزول‌ توي‌ شكمشان‌ است‌ كه‌ نگو!»
به‌ نزول‌خورهاي‌ بزرگ‌ صندوق بين‌المللي‌ پول‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ گردن‌ آنها و پسرانشان‌ را تبر نمي‌زند. دنيا را غارت‌ كرده‌اند و غارت‌ مي‌كنند. همين‌ بچه‌ هم‌ با چند حلقه‌ واسطه ‌به‌ دست‌ همان­ها كشته‌ شده‌ است‌. مگر نه‌ اينكه‌ آنها خانواده‌اش‌ را در ايران‌ آواره ‌كرده‌اند. مگر نه‌ اينكه‌ فقر پدر او و ناتواني‌اش‌ براي‌ خريد يك‌ بخاري‌ گازي‌ چهل‌ هزارتومني‌ به‌ دليل‌ بحرانهاي‌ اقتصادي‌ ايران‌ است‌ كه‌ مسببان‌ اصلي‌اش‌ همان‌ صندوقداران ‌هستند؟ مگر نه‌ اينكه‌ توليد دارو در سراسر جهان‌ امروز در خدمت‌ كارخانه‌هاي‌ توليدكنندة‌ دارو است‌ نه‌ در خدمت‌ مريض­ها. مگر نه‌ اينكه‌ سودجويي‌ و تجارت‌پيشگي‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ به‌ دليل‌ خصوصي‌ شدن‌ بيمارستان­ها پديد آمده‌ است‌. نسخه‌اي‌ كه‌ همان‌ صندوقداران‌ براي‌ بيمارستان­هاي‌ همة‌ كشورهاي‌ عقب‌ نگه‌ داشته‌شده‌ پيچيده‌اند.
ژرژ سورس‌ِ يهودي‌، مالك‌ مالزي‌، در خود اسرائيل‌ بيمارستان­ها را مجاني‌ كرده‌ اما براي‌ همة‌ دنيا نسخه‌ مي‌پيچد كه‌ بيمارستان­ها اگر خصوصي‌ نشوند خوب‌ اداره‌ نمي‌شوند.
    الآن‌ ساعت‌ شش‌ و نيم‌ بعد از ظهر است‌. زنگ‌ تلفن‌، نوشتنم‌ را قطع‌ مي‌كند. مي‌روم‌ ببينم‌ كيست‌...
    همان‌ كسي‌ است كه‌ بنا بود براي‌ بستري‌ شدن‌ در يك‌ بيمارستان‌ِ كم‌ْخرج‌ تلاش‌ كند و به‌ من‌ تلفن‌ بزند. ظهر همة‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرده‌ بودم‌. از جنايات‌ بيمارستان ‌سوانح‌ سوختگي‌ كه‌ فقط‌ براي‌ دو روز، آن‌ هم‌ بدون‌ اينكه‌ هيچ‌ كاري‌ انجام‌ دهد پول‌گزافي‌ از اين‌ دربدرها كه‌ خوردن‌ خون‌ سگ به‌ آنها حلال‌ است‌، گرفته‌ بود و مهدي‌ را بيرون‌ كرده‌ بود. تلفن‌ زد كه‌ بگويد كسي‌ را ديده‌ است‌ و اجازة‌ بستري‌ كردن‌ مهدي‌ را در همان‌ بيمارستان‌ گرفته‌ است‌. نوشدارو بعد از مرگ‌ سهراب‌! اولين‌ جمله‌ام‌ انا لله‌ و انااليه‌ راجعون‌ بود. مرد خوب‌، كلي‌ پكر شد. گفت‌ كه‌ دوست‌ بيمارستاني‌اش‌ به‌ او گفته‌است‌ كه‌ بيمارستان‌ حق‌ نداشته‌ يك‌ مريض‌ معالجه‌ نشده‌ را از بيمارستان‌ بيرون ‌بفرستد. كمي‌ هم‌ به‌ بيمارستان­ها و پزشك­هاي‌ تاجرپيشه‌ نفرين‌ كرد و كمي‌ هم‌ مرا دعا كرد و خداحافظي‌ كرد‌.

    ساعت‌ شش‌ صبح‌ روز بعد توي‌ رختخواب‌.
نيرويي‌ براي‌ بلند شدن‌ ندارم‌. آفتاب‌ هم‌ دارد مي‌زند. فكر مي‌كنم‌ كه‌ آدم­هاي‌ عاطفي‌ چقدر مي‌توانند پرت‌ و پلا بگويند و سر مردم‌ را به‌ طاق غفلت‌ بكوبند. من‌ ديروز اين‌نوشته‌ها را با عاطفه‌ نوشتم‌ نه‌ با عقل‌. معلوم‌ است‌ كه‌ كارمند فلك­زده‌اي‌ كه‌ ماهانه، كمتر از صد دلار حقوق مي‌گيرد و تنها نانداني‌اش‌ هم‌ همين‌ كارمندي‌ گداوار است‌، نمي‌تواند مخالف‌ سازمان‌ اداري‌ ـ مالي‌ بيمارستان‌ بشود. رئيس‌ بيمارستان‌ هم‌ يك‌ پشة‌ ديگر از همين‌ باتلاق.
    خصوصي‌سازي‌، برنامه‌اي‌ منحصر به‌ بيمارستان­هاي‌ دولتي‌ و عمومي‌ نبوده‌ است‌. همة‌ كارخانه‌ها، مؤسسه‌هاي‌ خدماتي‌ و دولتي‌ خصوصي‌ شده‌اند و تازه‌ اين‌ خصوصي‌سازي‌ هم‌ منحصر به‌ ايران‌ و آسيا نبوده‌ است‌. اين‌ ضررها را ما به‌ خاطر مبارزة‌ قدرت‌ بزرگي‌ مثل‌ آمريكا براي‌ جلوگيري‌ از تكرار انقلاب­هاي‌ مردمي‌ بايد متحمل‌ شويم‌. مي‌گفت‌ ميان‌ جنگ‌ گاو و قاطر گوساله‌ پايمال‌ است‌. مغزهاي‌ متفكري‌ كه‌ امروز كرة‌ زمين‌ را اداره‌ مي‌كنند به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ براي‌ از بين‌ بردن‌ خصلت‌هاي‌ انقلابي‌ مردم‌،  بايد آنها را به‌ خرده‌سرمايه‌دار تبديل‌ كرد. خرده‌ مالك­هايي‌ كه‌ نانشان‌ را، نان‌ چرب‌ و چيلي‌شان‌ را، در مناسبات‌ ظالمانه‌ سرمايه‌داري‌ به‌ دست‌ مي‌آورند. زياد شدن ‌اين‌ آدم­ها، اين‌ فايدة‌ عظيم‌ را دارد كه‌ خود به‌ خود مدافع‌ سرمايه‌داري‌ مي‌شوند. خود به‌خود خبرچين‌ دولت­ها و احزاب‌ سرمايه‌داري‌ مي‌شوند. خود به‌ خود بيرون‌ كننده‌ و رسواكنندة‌ افكار آدم­ها و مؤسسه‌هاي‌ طرفدار مردم‌ مي‌شوند. روز روزش‌ خود به‌ خود، عليه ‌مردم‌ چاقو مي‌كشند. خود به‌ خود تبديل‌ به‌ سربازان‌ بي‌ جيره‌ و مواجب‌ سرمايه‌داري ‌جهاني‌ مي‌شوند. بدون‌ اينكه‌ صندوق بين‌المللي‌ پول‌ مجبور باشد آنها را در يك ‌تشكيلات‌ علني‌ يا مخفي‌ سازمان‌ بدهد، يا به‌ آن‌ها حقوق بدهد. آنها سربازان‌ گمنام‌ وپر نشاط‌ او خواهند بود. آنها حرفهاي‌ آمريكايي‌ را توي‌ هوا قاپ‌ مي‌زنند. و توي ‌مهماني‌ها، با ژستي‌ سياستمدارانه‌، آن‌ حرف­ها را ور مي‌زنند: آدم­ها، ذاتاً بدند‌... بني‌صدر خوب‌ است‌... عرب‌ سوسمارخور است‌... افغاني‌ كثيف‌ است‌... دولت‌ تاجر خوبي‌ نيست‌... در اقتصاد دولتي‌ رقابت‌ نيست‌ پس‌ كار جلو نمي‌رود... اقتصاد سرمايه‌داري‌ خوب‌ است‌ چون‌ در آن‌ رقابت‌ هست‌ و كارها خوب‌ جلو مي‌رود... ما ايراني­ها ذاتاً دزديم‌... حق‌ همين‌ است‌ كه‌ كارخانه‌هايمان‌ ور بشكنند... جنس‌ ايراني‌، تقلبي‌ است‌... و...
    مرضيه‌ لباس‌ پوشيده‌ و آماده‌ است‌ كه‌ به‌ مدرسه‌ برود. حالا از بالاي‌ سرم‌ رد مي‌شود.
ـ بابا يادت‌ باشد كه‌ به‌ من‌ نگفتي‌ ريشة‌ استضعاف‌ چيست‌ يا قرآن‌ در بارة‌ نژادپرستي‌چه‌ نظري‌ دارد. و از در مي‌رود بيرون‌. حرفهاي‌ مرضيه‌ همة‌ فكرهايم‌ را جمع‌ مي‌كند. با زانوهايي‌ محكم‌ از رختخواب‌ بلند مي‌شوم‌ و مي‌نويسم‌. به‌راستي‌ ريشة‌ اين‌ همه ‌استضعاف‌ در چيست‌؟ قرآن‌ چه‌؟ قرآن‌ دربارة‌ اين‌ همه‌ نژادپرستي‌ چه‌ نظري‌ دارد؟
- ريشة‌ استضعاف‌...؟ نظر قرآن‌...؟

در باره ی دکتر عبدالکریم سروش

دوستی  این بخش از مصاحبه ی عبدالکریم سروش را به گروه دبیران تاریخ کشور فرستاد:
«اماکن مسمّی به مقدس به هیچ وجه از جان آدمیان مقدس تر نیستند. اولا که سابقه‌ای در اسلام ندارند، ثانیا ما هیچ دلیل عقلی و نقلی معتبری نداریم که این خفتگان در زیر خاک، خواه امام باشند خواه خواهر امام خواه برادر امام،  صدای زائران را می‌شنوند و به آنها پاسخ می‌دهند و یا اساسا قدرت برآوردن حاجات آنها را دارند. آنان در زمان حیات خود برای درمان دردهاشان به طبّ زمانه و طبیبان دوران مراجعه می‌کردند. اینان که امروزه این‌همه از طبّ‌الرضا و طبّ‌الصادق دم می‌زنند نمی‌دانند که این همان طبی بود که امامان بدان عمل می‌کردند و به‌هبچ وجه جنبه الهی و آسمانی نداشت؟ کجا در حکایات و روایات شرعی آمده است که مردم بر در خانه پیامبر یا امامان صف می‌کشیدند تا امراضشان را شفا دهند؟ ابن خلدون می‌گوید پیامبر هنگام بیماری به طبیبان راه‌نشین حجاز مراجعه می‌کرد و از آنان داروهای گیاهی می‌گرفت. وقتی امام علی را ضربت زدند جرّاحی یهودی را بر بالینش آوردند تا او را علاج کند. نه علی نه حسن و نه حسین هیچکدام دست به معجزه نبردند  بلکه شفای علیّ را از یک یهودی خواستند.
    گفته‌اند که هیچ مغازه‌داری به‌اختیار دکان خود را تعطیل نمی‌کند. مداحان و روحانیان مداح‌صفت هم چنین‌اند. امروز قم بدست مداح‌ها افتاده است.
من مشکلی ندارم با اینکه آدمیان به بزرگان خود احترام بگذارند، حتی به قبور آنها احترام بگذارند. اما قصه‌ی حرمت نهادن و ستایش کردن چیزی است و قصه‌ی حاجت خواستن و شفا خواستن چیز دیگری است. اینها را از یکدیگر باید جدا کرد. دیری‌ست که در تاریخ اسلام قصه‌ی رفتن به مزار‌ها اهمیت و قداست پیدا کرده، این مزارات سرقفلی‌هایی پیدا کرده و گردانندگانی هم دارد که کرامات و معجزات مجعوله بسیاری نقل می‌کنند و در میان مردم می‌پراکنند و از این طریق دل خلایق را می‌ربایند و در هنگام ناامیدی‌ها و دشواری‌ها به آنان‌ تلقین می‌کنند که روا شدن حاجتشان و برطرف شدن بلایا را از این مزارات طلب کنند در صورتی‌که  هیچ حجت عقلی و نقلی معتبری بر صحت این رفتارها نداریم.»
من هم نوشتم:
چند نکته:
_  یک کارگردان سینما، برای یک برداشت خیابانی، فقط برای تهیه ی یک پلان دو دقیقه ای، نیاز به یک راننده ی تاکسی دارد تا یک آکتورش را، چند متر آنطرفتر، توی پارکینگ یک فرودگاه، پیاده کند و پولش را بگیرد و برود.
حال، آیا لازم است که کارگردان به راننده ی تاکسی از همه ی طرح و هدف خود در ساختن فیلمش خبر بدهد؟
_
 نه لازم نیست.

عبدالکریم دباغ _ دکتر سروش جعلی _ با همه ی نشاطی که در شکار دانشجویان داشته است تا آنها را از علم جدا کند و به ورطه ی رمزورزی های جادوباوران، فرو کند، در مجموع، یک راننده ی تاکسی بود در سناریوی فیلمی که پس از پایان دوران شکوفایی فرهنگی معروف به دوران جنگ سرد، در ایران، به نمایش درآمده است.

عبدالکریم دباغ، اما، هنوز دست از تبلیغ آئینهای جادوباوران، بر نمی دارد:
زیارت قبور، در قرآن مجید، نشانه ی مسخره شدن زائر است توسط پز دادن های الکی... ألهیکم التکاثر، حتی زرتم المقابر... اینکه با یکدیگر در رقابت افتاده اید تا دارایی های خود را به رخ هم بکشید، شما را مسخره کرده است؛ آنچنان که به زیارت قبرها می روید...
در قرآن مجید، ستایش، فقط مخصوص خداست... الحمد لله... زائرین قبور، جزء گم کرده راهها /الضالّین هستند.
قبرستان تخت پولاد اصفهان، پس از چندین قرن، پر نشد؛ قبرستان باغ رضوان اصفهان، امروز، آنقدر گسترش دارد که به زودی کویر حاشیه ی اصفهان را پر می کند...

نام عبدالکریم سروش، به عنوان نویسنده، در اول کتابهای  علوم اجتماعی دبیرستانها و دانشگاههای جمهوری اسلامی ایران، در چند سال اول انقلاب، ثبت است. لیس زدن درهای مقبره های منسوب به امامزاده ها، یکباره در ایران، به وجود نیامده است،
عبدالکریم دباغ، یک راننده ی تاکسی بود. اما برای رساندن آکتور به فرودگاه وجودش لازم بود.
نام عبدالکریم دباغ، به عنوان یکی از عمله ی قابل توجه جهل، در تاریخ سیاره زمین ثبت است. زیرا ایرانیان دانشمندانی که او، به بهانه ی انقلاب فرهنگی، آنها را از محیط دبیرستانها و دانشگاههای ما حذف و محو کرد، شخصیتهایی متعلق به همه ساکنان کره زمین بودند. بدون این راننده ی تاکسی، آکتور لیس زن ما، سوار هواپیما نمی شد.
و حالا، کارگردان، برای اینکه آکتورش را سوار هواپیما کند، نیازی به نگهداری راننده ی تاکسی ندارد.
اما، مخالف خوانی های امروز سروش هم، شگردی برای داشتن جواز زندگی در زمین است. او با ظاهر مخالفت با آنچه اکنون در ایران رخ می دهد، برای زنده بودن، مشروعیت کسب می کند. مثل همکارش ابوالحسن بنی صدر...
عبدالکریم دباغ، خود، استاد مغالطه است. او استاد دلربایی است...

نوشت:
جناب دکتر سروش، علاوه بر اینها، معلم تفسیر آثار مولوی هم هست.
او، در اروپا و امریکا شنوندگان زیادی هم دارد.
سروش، در مدح دیوانگی و دور کردن مردمان از عقلانیت هم نقش دارد.
اما سوال اینجاست که چرا این تفاسیر هنوز در قلب دنیای صنعتی مشتری دارند و حتی آثار مولوی  در امریکا از پرفروش ترین کتابهاست.
همه که نمیتوانند مثل اینشتین فکر کنند؛ شاید عده ای بخواهند در دانشگاه، روضه گوش کنند... سروش هم برایشان میخواند.
سوالم این است که آیا فکر نمیکنید سروش هم برای جهان لازم است.
نوشتم:
در میان سالهای دوهزار تا دوهزار و ده میلادی، ترجمه ی مثنوی مولوی، پرفروش ترین کتاب خارجی ترجمه شده در امریکا شد.
می گفت دست هریک از آنها که ماری جوانا مصرف می کردند، یک ترجمه ی مثنوی هم بود... تا آنها برای ارتکاب مصرف ماری جوانا، یک توجیه فلسفی هم داشته باشند...
 این هم درست نیست که در قلب دنیای صنعتی، برای معنا داشتن زندگی، ما نیاز به جادو و دروغ داریم. اگر طبیعت، اجتماع و اندیشه، در عصر صنعت، دچار مشکل شده اند، این به علت صنعت نیست؛ به علت زیاده خواهی های فردگرایانه ی یک جامعه ی دارای مناسبات سرمایه داری است. هر مشکلی که صنعت تولید کرده است، خود صنعت باید حلش کند. کسی و چیز دیگری نمی تواند.
 این تفکر که ما برای شاد کردن زندگیهامان نیاز به جادو و دروغ داریم و اشکالی ندارد که بعضی ها از این راه نان بخورند، در دستور روز هالیوود هم هست. فیلم جادو در مهتاب Magic In The Moonlight به کارگردانی وودی آلن، همین اندیشه را تبلیغ می کند.
دوست بسیار خوب!
چیزی زیباتر، هنری تر، شاعرانه تر، لذتبخش تر از دانستن مقوله ها و قانونمندی های علمی وجود ندارد.
رفتار ارشمیدس، وقتی به علم دست یافت را کدام اثر هنری می تواند تولید کند؟
تحمل دوازده ساعت سوختن و فریاد کشیدن جیوردانو برونو را، کدام هنر می تواند در کسی به وجود بیاورد؟
برونو فقط با این اندیشه که شما، امروز، بی دغدغه بگویید که خورشید دور زمین نمی گردد و هیچ مذهبی ای با آتش نمیخواهد که جن زیر پوست شما را بسوزاند، ساعتها سوخت و داغ تجربه ی خواری علم در برابر مذهب را بر دل عبدالکریم دباغهای عصر خود گذاشت...
نوشت:
پر چانگی ام را ببخشید!
ممکن است در دست عرق خورهای خودمان هم دیوان حافظ باشد.
نوح هراری میگوید: از وقتی که انسانها، پاسخ سوالهایشان را پیدا کردند، خوشبخت تر نشدند.
اندکی تامل کردم؛ دیدم راست میگوید. پایان دادن به دنیای اسطوره ای و بر ملا کردن خشکی و زمختی دنیا، برای خیلی از انسانها درد ناک است آنها به  مزخرفاتی نیاز دارند که اجداشان برایشان ساخته اند. درست مثل اینکه سنگی را برمیداریم و موریانه های زیرش آواره میشوند.
اغلب ما که اندکی با تاریخ و جامعه شناسی اشنا هستیم میدانیم آنچه که امروز، برای مردمان، حکم وحی مُنزل را پیدا کرده است، فقط یک قرص مسکن است نه بیشتر... اما عوام الناس به این مسکن نیاز دارند.
اندکی از کتاب فیلسوفان بدکردار را خواندم دیدم هیچ کدامشان عاقبت به خبر نشدند.
ایا باز هم به عقلانی فکر کردن ادامه بدهم یا بگویم:
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را

نوشتم:
اصلا پرچانگی نمی کنید. اینکه عصر ما ارگانیک تر/ اندام مندتر/ متکامل تر از اعصار مولوی و حافظ است، فقط به این علت است که گذشتگان ما توانسته اند اندیشه هاشان را ثبت کنند و برای  فرزندان خود باقی بگذارند و فرزندان چیزی بر آنها اضافه کرده، برای ما گذاشته اند. فرق اصلی انسان با بقیه ی حیوانها در همین است و شما موجب خلق اندیشه اید.
یک نکته هم جسارتا عرض کنم که اگر جمله ی پرسشی در متن یک جمله ی خبری بیاید، آخر جمله ی پرسشی، نقطه می گذاریم. علامت سؤال نمی گذاریم.
ارزش والای مولوی و حافظ هم از اینکه آثارشان، در دست مصرف کنندگان آمریکایی ماری جوانا یا عرق خورهای خودمان است اصلا کم نمی شود. آنها، دانسته یا ندانسته، مشخصات عصر خود را برای آگاهی همه ی ساکنان زمین برای سراسر تاریخ جامعه های انسانی، ثبت کرده اند. اگر بدانم که هشتصد سال دیگر، یک جمله ی به درد بخور، از من، امیر شاهد، باقی میماند، امروز، کلاهم را توی هوا می اندازم.
هرکسی میتواند بر اساس ظن و منافع خود، مثنوی مولوی یا غزلیات حافظ بخواند یا خود را به دیوانگی بزند و سر به بیابان بگذارد.
نوح هراری، درست نمی گوید. اینکه علم موجب خوشبختی نبوده است، غلط است. نگاهی به زندگی ایرانیان عصر قاجار و ایرانیان امروز بیندازیم. کدام جامعه عالم تر بوده است؟ و کدامیک خوشبخت تر؟ و چرا؟
هراری، با این اظهارات، جسارتها و یکه تازی های حاکمان کشورهای سرمایه داری و عمله های حقیر آنها در کشورهای عقب نگه داشته شده را، در نقطه ی کور چشم خوانندگان آثارش می گذارد و علم را موجب بدبختی مردمان میشناساند.
هراری، حالا که هوش و کار آدم آهنیها، در مناسبات سرمایه داری، مهندسان، کارمندان و کارگران بسیاری را از کار بیکار کرده است، حال که رشد صنعت و علم، موجب زیر سؤال رفتن مناسبات سرمایه داری شده است، انرژی خوانندگان آثارش را بر ضد علم می شوراند... تا بر ضد مناسبات سرمایه داری، به حرکت نیفتند
 اینکه هیچیک از فیلسوفان عاقبت به خیر نشده اند هم صحیح نیست. سقراط هم عاقبت به خیر شد. او هم با داشتن فرصت فرار و فرار نکردن، حرمت قانون را به ما سفارش کرد. افلاطون هم. برونو هم. همه ی فیلسوفانی که به زجر کشته شدند هم. عاقبت به خیری آنها این است که ما امروز، موبایل داریم و ماهواره و اینترنت. لوله کشی گاز داریم و فرودگاه و اتوبان... جراحی کبد داریم و قرنیه ی چشم... مگر اینها، عاقبت به خیری، نیستند؟
اما این هم هست که آدمهای مخالف سیستمهای اجتماعی، همیشه در معرض طرد، حبس، اتهام، شکنجه و اعدام بودند.
مگر خود آنها نمی دانستند؟
اگر نه، دنبال دانش نمی رفتند.
می گفت: مرگ اگر مرد است گو سوی من آی! تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ... و خندان و سرود خوانان برای تیرباران شدن می رفت...
ناسپاسی است اگر این را عاقبت به خیری ندانیم.
دیگری نوشت:
به نظر بنده یک نکته را از یاد نبریم، ایران و کشورهایی امثال ایران، دوران گذار را سپری میکنند و در این گذار و در تسلط شدید فقاهت بر این کشور امثال سروش ها، شبستری ها و ... باید باشند تا مردم از این گذار به تدریج عبور کنند. همچنین یادمان نرود بقول نوح هراری بیشتر انسانها تمایل دارند به پرسش های بزرگ شان جواب های سطحی و ساده داده شود و بیشتر مردم حوصله عمیق فکر کردن را ندارند.
به قول ویل دورانت در کتاب تاریخ فلسفه، ما شاهد این هستیم که دین از دولت جدا شده اما دین از مردم جدا نشده، حتی در کشورهای بشدت لائیک نیز شاهد این ماجرا هستیم.
فقط با گسترش علم این امکان وجود دارد.
پس برای گذار از نظر من، اگر چنین افرادی حضور داشته باشند، بهتر است.

نوشتم:
تنها ایران در حال گذار نیست. اجتماعات کره  ی زمین در حال گذارند.
در دوران جنگ سرد، انواع مذاهب و فقاهتها، توسط هردو جبهه ی سرمایه داران و سوسیالیستها کنار گذاشته شده بودند و رواج مذهبها، پس از فروپاشی اتحاد شوروی، دنباله ی تلاش قانونمند بشر برای توضیح عالم نبوده است. در این دوره، مذاهب را، مثل کپسولهای بسته، در عصر سلطه ی علم، وارد کرده اند و دوباره به آنها جان داده اند. عصر ایرانی، عصر گذار از مذهب به علم نیست؛ این عصر، مدتهاست طی شده است.
ما به دوران تاریخی آمریکای قرن نوزده، به خاطر استفاده ی آمریکاییها از برده ها، دوران برده داری نمی گوییم.
به آن دوران، سرمایه داری جوان و پرتوان می گوییم. آمریکاییها، فقط از برده ها، مثل یک کپسول بسته، در مزارع خود استفاده می کردند. چون هنوز کارایی داشتند.
ایران امروز هم، زیر سلطه ی علم است. این شعار نیست. همانها که بوسیدن در ورودی قبر امام زاده ها را توصیه می کنند، آن پشت و پسل ها، برای معالجه ی خود در بیمارستانهای آلمان بستری می شوند.
و نوشتم:
آنچه در ایران هم می گذرد، چیز دیگری است.
در قرآن مجید، خصوصی سازی معادن، ممنوع است؛ آنها أنفالند و مال خدا...
در قرآن مجید، آدمها از این که با تبرج و آرایش عصر جاهلیت، به خیابان بیایند منع شده اند. امروز واردات لوازم آرایشی از کارخانه های اسرائیلی با شناسنامه ی چین، بخشی جدی از اقتصاد ایران است.
در قرآن مجید، این منافقین هستند که باید زیاد گریه کنند و کم بخندند... در ایران امروز، گریه، بخشی جدی از تسکین مردمان و لازمه تقرب به خدا ست.
قرآن مجید، کتاب نشاط است. طبق قرآن مجید، اولیای خدا، حق ندارند غصه بخورند یا استرس داشته باشند... امروز، هرچند روز یکبار، شوکهایی دیوانه کننده داریم. امروز، استرس، ابزار کنترل مردمان است.
امروز واردات قمه، بخشی جدی از اقتصاد ایران است.
زیارت قبور در قرآن مجید، علامت مچل بودن آدمیان است؛ امروز، اشتیاق مردمان، برای انتخاب نوع خاصی از قبر، متولیان قبر امام رضا را واداشته طبقات متعددی در زیر زمین حفر کنند. با همان دستگاههایی که می توانند زمین را برای مترو و برای آسایش مردمان حفر کنند...
و نوشتم:
ما برای استفاده از ساعتی که هر ده هزار سال یک ثانیه عقب می افتد، لازم نیست که ساعت آفتابی جمشید شاهنامه را هم تجربه کنیم. پول می دهیم و دانشجو به خارج می فرستیم و آموزش می بینیم و یکباره از این ساعت استفاده می کنیم.
استفاده از دستاوردهای علمی اروپا و امریکا، مستلزم گذر از هیچ دورانی نیست.
عبدالکریم دباغ و دکتر علی شریعتی، از کارایی های مذهب و رازورزیهای دیوانه نماها، همچون یک کپسول بسته استفاده کرده اند. زیرا برای مبارزه با جبهه ی علم، هنوز قابل توجهند.

نوشت:
باز هم بنویسید! اینجا همه مجتهدند.

نوشتم:
مجتهد را نفهمیدم.

نوشت:
نؤمنُ ببعضٍ و نُکفّرُ ببعض، مجاز است.

نوشتم:
به همین دلیل، باسوادها را از دانشگاهها بیرون انداخته اند؟

نوشت:
منظورم، همین گروه بود.

دیگری نوشت:
شما باز هم وقتی به آثار دکتر سروش میرسید، به جای نقد متن، به نقد شخص می پردازید و این یک سفسطه ی آشکار است. مانند این است که یک پزشک به شما بگوید سیگار برای سلامتی مضر است و پروسه ی تاثیر سیگار، بر سلامت را برای شما تشریح کند و شما که نمیخواهید یا نمیتوانید ترک کنید، بگویید: این دکتر، خود، مدتی سیگار میکشیده است؛ پس این، پروسه ی تاثیر سیگار بر سلامت نیست.
هیچ متنی از سروش نیست که شما در نقد آن نگفته باشید ایشان زمانی در شورای انقلاب فرهنگی بوده است.
البته این، راه نقد هیچ اندیشه ای نیست. هر چند ممکن است دل های ساده ای را بفریبد.

نوشتم:
بادم نمی آید آیا پیش از انقلاب بود یا پس از انقلاب... تلویزیون، یک آدم را نشان می داد با القاب و مدارک دهان پرکن، فیلسوفِ کجا و استادِ کدام دانشگاه و جایزه گرفته از کجا. او شروع کرد مضرات سیگار را ردیف کردن و یک موش را هم جلوی دوربین با شیره ی به جا مانده بر دیواره ی یک نی سیگار کشت. در آخر، اما، یک سیگار  روشن کرد و با کیف دود سیگار را از دهانش خارج کرد. یادم می آید کسی که داشت سیگار می کشید، گفت: ببین! این پروفسور، از من و تو خیلی باسوادتر است. اگر سیگار بد بود، این پرفسور هم نمی کشید. ببین سیگار چقدر خوب است که این پرفسور با وجود علم به مضرات سیگار، باز هم آنرا می کشد!

نوشت:
کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت با ارائه یک نظریه جدید در حوزه تحول فهم دینی یکی از مهم ترین کمک های ایشان در فهم تغییر تحول دینی در جهان است و به زبان های مختلفی ترجمه و مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
امروزه هیچ اندیشمند دینی در کشور نیست که بخواهد در مورد تفسیر دینی صحبت کند و از عبارت هایی مانند قرائت از دین و یا تکامل فهم دینی استفاده نکند و این ها نتیجه ی زلزله ای بود که پس از آن مقاله که ابتدا در کیان منتشر شد و پس از به شکل کتاب در آمد. کل حوزه بسیج شد تا پاسخ دهد مانند کتاب شریعت در آینه معرفت اثر جوادی آملی و کتاب معرفت دینی صادق لاریجانی و مقالات مصباح یزدی و حملات تند مکارم شیرازی و ...و حتی سخنرانی های ایت الله خامنه ای و.... اما همه این تلاش ها موجب شعله ور شدن آن مباحث و گسترش آن اندیشه شد.
سایر کتاب ها نیز هر کدام به ارتقا معرفت دینی کمک کرد.  و نظریه جدید ایشان در مورد چگونگی وحی باب تازه ای در مورد فهم دینی گشوده است.
اگر بخواهیم به شیوه شما نقد کنیم باید در یک کلام بگوییم همه اینها به طرف اما چون ایشان مدتی در شورای انقلاب فرهنگی بوده است بدون مطالعه آنها میتوان گفت همه آنها باطل است و هیچ.

نوشتم:
نه! چنین نبوده است.
توضیح نقش سروش در یک پلان از یک سکانس از یک فیلم، مغالطه نیست، داشتن درکی از دوران تاریخی، لازمه ی نقد خلاق است.
سروش، چیزی به متون علمی اضافه نکرده است. نقش ویژه ی او، ضربه ای است که با سوار شدنش بر امواج انقلاب و با مهارتهای خارق العاده اش در جدل، بر پروسه ی گسترش علم در ایران زده است. می گفت حرفِ خوب نزده است، حرف، خوب، زده است...
باعث رشد عقلانیت و علم است اگر از نوشته های سروش که خلاف این گفته ها را نشان بدهد، در این گروه بگذارید. فتح بابی هم برای رفع سوء تفاهمها می شود.

دیگری نوشت:
یک چیز را من آموختم.
"معلم تاریخمان گفته بود که پیامبر از غار بیرون امد و صدای مهیبی آمد؛ پیامبر، آسمان را نگاه کرد؛ جبرییل را دید، جبرئیل، با تحکم گفت بخوان! بخوان! پیامبر تب کرد؛ به خانه اش رفت و در بستر، لحاف را بر سر کشید؛  آیه آمد: یا ایهاالمزمل! قم!..."
اما سروش گفت: "پیامبر، آیات را خواب میدید."
آیا معلممان دروغ گفت؟
آیا سروش دروغ گفت؟
یا هر دویشان؟
آیا جرائت تفکر دادن، یک اموزش نیست؟

نوشتم:
گفتن واقعیتها، به خودی خود، عملی مترقی یا ارتجاعی نیست. باید بستر آن گفتار را شناخت و بعد حکم به مترقی بودن یا مرتجع بودن آن گفتار داد.
در دهه ی هفتاد، شایعه ی پیدا شدن سر امام حسین در شهرستان مبارکه ی اصفهان و کشف ماری سه تنی در زیر زمین یکی از مزارع نجف آباد اصفهان، _ همان که دستیار شیطان، آدم و حوا و بوقلمون شد و از لج تشکیل یک احتماع گمراه و عصیانگر در برابر خدا، به زندان انفرادی در سرزمین سکها، محکوم شد _  از جمله شوکهایی بودند که به ایران وارد شده بودند. مثل شایعه های تب برفکی، خفاش شب، کاظم شفیعی، آنفولانزا هنگ کنگی، آنفولانزا مرغی، آنفولانزا افغانی...
و این متن را از اینترنت فوروارد کردم:
اوائل انقلاب اسلامی ایران (مابین سال 1371 تا 1375 هجری شمسی) در مبارکه اصفهان زنی ادعا کرد: حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را در خواب دیده و داستان خواب خودساخته اش را اینگونه نقل کرد:

"نیمه های شب خواب دیدم حضرت فاطمه زهرا (س) به خانه ام آمد، به آنحضرت سلام کردم اما از روی ناراحتی سرش را برگرداند و جوابم را نداد. عرض کردم چه ناخدمتی از من سر زده که جواب سلامم را نمی دهید؟ حضرت فرمود:  برای اینکه سر فرزندم حسین تو تنور تو دفن است و تو با روشن کردن آتش توی تنور،  حسینم را عذاب می دهی و به او بی احترامی می کنی.
من از خواب بیدار شدم ولی به آن اعتنا نکردم .شب بعد باز همان خواب را دیده و همان سوال را مطرح کردم و همان جواب را شنیدم و بیدار شدم و اعتنا نکردم؛
سرانجام  شب سوم  (برای سومین بار) حضرت فاطمه(س) را در خواب دیدم و سلام کردم و آنحضرت از روی ناراحتی از من رو برگرداند و جواب سلامم را نداد وهمان سؤال را مطرح کردم و همان جواب را شنیدم؛ آخر حوصله ام از تکرار این جواب سر رفت و عرض کردم:  قربانت گردم آخر کدام سر؟ چه سری؟ کو سر امام حسین؟ من که تا کنون چهل سال است توی این تنوردارم نان می پزم ولی سری ندیده ام؟
در این حال حضرت فاطمه(س) به طرف تنور اشاره کرد و گفت همین سر را می گویم درست نگاه کن. در این حال دیدم نوری سبز از تنورم بالا می رود. هراسان از خواب بیدار شدم و دربیداری نیز باچشم خود همان نور را دیدم؛ به سرعت بالای تنور رفتم ناگهان کف تنور سری نور انی و غرق خون دیدم که  نور آن تا عرش اعلا زبانه می کشید و بالا می رفت. تا صبح  سر امام حسین و آن نور را مشاهده می کردم و اشک می ریختم  تا اینکه دیگر نتوانستم آن سر را ببینم.
بخاطر آنچه با چشم خود دیدم، مطمئن هستم سر امام حسین (ع) همین جا توی تنور من دفن است و هرگز توی این تنور آتش روشن نخواهم کرد."
پس از آنکه این پیر زن شیاد، خواب ساختگی خود را برای عوام الناس نقل کرد، به سرعت این خبر به  اصفهان و یزد و کرمان و شیراز و تهران و سایر بلاد رسید و سیل جمعیت، با سواری های آخرین مدل برای زیارت سر امام حسین (ع) عازم مبارکه  اصفهان شدند و شیادانی که با پیرزن همدست و همداستان بودند روی تنور را پوشاندند و آنرا به شکل قبر درست کردند و هر روز افراد ناشناسی را  از روستاهای دور دست می آوردند و بدون اینکه عیب و علتی داشته باشند؛ (طبق دستور) خود را به کوری و کری و لالی و دیوانگی و فلجی می زدند  و برای شفاگرفتن به تنور خولی!  متوسل می شدند و پس از یکی دو روز گریه و توسل نمایشی، ناگهان در میان انبوه جمعیت زائرین، سر و صدا و هاهو برپا می کردند و ادعا می کردند که  همین الآن امام حسین را دیده اند که دست بر سر شان کشیده  و آنها را شفا داده؛  و همین نمایشها، بر باور و ایمان و اعتقاد عوام الناس می افزود بگونه ای که سیل جمعیت زائرین، خیابانها و کوچه های مبارکه اصفهان را فرگرفته و بازار کسب و کار رونق گرفت. در این حال کمیته های جمع آوری کمکهای مردمی جهت ساخت گنبد و بارگاه «رأس الحسین»، در اطراف خانه پیر زن مستقر شدند و از زائرین نذورات و خیرات جمع آوری می کردند همین امر باعث بالا رفتن سیر تصاعدی قیمت  خانه و زمین های مبارکه شد و خانه آن پیرزن و خانه های اطرف آن هم قیمت طلا پیدا کرد.
شیادان برای ساختن گنبد و بارگاه و مرقد«رأس الحسین»، شروع کردند به خریدن و خراب کردن خانه های اطراف خانه پیرزن.
در این حال فریاد علما و ائمه جمعه و جماعات اصفهان و شیراز و سایر بلاد ، بلند شد مبنی بر این که: در هیچ کتاب تاریخی (حتی بی اعتبار ترین تواریخ ) نوشته نشده که سر امام حسین (ع) در مبارکه اصفهان دفن شده باشد و دنبال این شیادان خدانشناس نروید.
اما کسی به نصایح صادقانه علما اعتنا نکرد و همچنان سیل جمعیت برای زیارت و توسل و حاجت گرفتن وارد مبارکه اصفهان می شد و شیادان نیز مشغول جمع آوری پول و طلا و خرید منازل و تخریب و ساخت و ساز حرم امام حسین(ع) بودند.  در نتیجه دولت ناچارشد برای جلوگیری از این غائله و بساط شیادی، وارد عمل شود و پس از تذکر به زائرین و شیادان،  و پس از بی اعتنایی و مقامت گوساله پرستان، آتش جنگ و درگیری در مبارکه اصفهان شعله ور شد بگونه ای که نیروهای نظامی و انتظامی استان اصفهان ، قادر به مهار این فتنه نبود و از استانهای همجوار تقاضای کمک کردند؛ سراجام پس از چند روز جنگ و درگیری و کشته شدن شانزده نفر  و مجروح شدن عده زیادی از دو طرف و دستگیری پیرزن شیاد و همدستانش، غائله سامری را فرو نشاندند. و این واقعه درس عبرتی شد برای علما و دولتمردانی که جهل عوام الناس را دست کم گرفته  و فکر نمی کردند یک پیرزن شیاد به این راحتی آنها را در مسیر اهداف خود رو در روی علما و حکومت قرار دهد و چنین غائله عظیمی برپاکند.

لازم به ذکر است: هزاران پیرزن و آدم های شیاد در طول تاریخ چنین خوابهایی دیده و هزاران زیارتگاه و امامزاده را بر همین اساس در سرتا سر بلاد ایران بناکرده اند که حرم حضرت رقیه در سوریه یکی از همین امامزاده ها و زیارتگاه هاست که با خواب ابراهیم دمشقی کشف و اختراع و بنا گردیده است.
نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۷توسط عبد الله
و در پاسخ به هر دو دوست نوشتم:
حالا فرض کنیم که این التهاب، برای تحت الشعاع قراردادن یک ماجرا بوده باشد که مردمان نباید به آن توجه می کردند. مثلا ملاقات آقای جمشید آموزگار کارشناس بانک جهانی و هاشمی رفسنجانی برای گرفتن اعتبار از صندوق بین المللی پول و برای تأسیس سی و هشتمین کارخانه ی نیشکر ایران. تا بعدتر با واردات نابهنگام شکر، از کارخانه های وابسته به صندوق، آن سی و هفت تای دیگر هم از میان برداشته شوند.
 
و فرض کنیم که برای اصفهانیها، دیدن جمشید آموزگار و به زعم آنها نخست وزیر طاغوت، در هتل عباسی اصفهان، تحریک کننده بوده و نباید توجهشان را جلب می کرد.
و فرض کنیم که چند زن، با جلوه هایی آشکارا تحریک کننده، در کنار هتل عباسی، با ماشین گشت ارشاد، درگیری دارند و آن زنان و این درگیری، دغدغه ی عابران پیاده و راننده های سواری ها شده است.
و فرض کنیم که یک انسان واقع گرا، در میان مردم، از حق زنان برای انتخاب پوشش دلخواه می گوید یا از این که اصلا عربها عمامه نداشتند و اصلا لباس بنی هاشم و شعار آنها رنگ سبز نبوده است و اصلا، هیچ سندی از اینکه سر ایشان در تنوری در مبارکه است وجود ندارد و اصلا، این توانایی جدید سینمای لیزری است که با وجود کامپیوتر و دیتاشو و ... نیازی به پرده ی سینما ندارد.
حرف شما، خیلی درست است اگر بگویید که این آدم، محرک اندیشه می شده است یا به دیگران، جرأت تفکر می داده است. خب؟ نتیجه؟
نتیجه این بود که این واقع گرا، همان کاری را می کرد که آن تولید کننده ی التهاب می خواست. در نهایت او هم توجه مردمان را از آن ملاقات منحرف کرده است. معلوم است که او هم می شود که ادای چپگراها را در آورده باشد و افشاگری کرده باشد.
و نوشتم:
ماجراها همجنسند...
امید است که در اینهمه خستگی، عاقبت به خیری باشد!
نوشت:
در محل ما پدر و پسری دعوا کرده بودند. پدر نفرین میکرد که بابا الهی یا تو کور شوی مرا نبینی! یا
ا ینکه بمیری من تو را نبینم!
حال شما چگونه التهاب آفرین و راستگو را در یک جهت قرار میدهید  که هر دو عمله ی سو استفاده چی ها هستند؟ آیا تفاوتی ندارند؟
حد اقل نیتشان که یکی نبوده است...
نوشتم:
برای مهندسان، کارمندان، کارگران کارخانه های شکر، برای آنها که چغندر می کاشتند و حالا همه بیکار شده اند، برای کشوری که از این به بعد شاهد اعتصابات کارخانه های نیشکر کشورش است... برای آیت الله مکارم شیرازی که باید برای اتهام سلطان شکر بودن، اعلامیه بدهد، ... نیت، این دو، اهمیتی ندارد. اثر عمل آنها در این پروسه، مهم است.
بدون شک، ما، امروز، از جمله به دلیل راستگویی همین راستگوها، دیگر آخوندی که کفشهایش پیش پاهایش جفت می شوند نداریم. یا روحانی ای که عمامه ی نسوز پیامبر را بر سر دارد. یا اینکه چند مهندس فولاد مبارکه با همکاری دو مهندس ایتالیایی، سر یک امام دیگر را،  سحرها و غروبها، از توی تنوری در جایی دیگر در نمی آورند. امیر شاهد