Monday, March 30, 2020

در باره ی دکتر عبدالکریم سروش

دوستی  این بخش از مصاحبه ی عبدالکریم سروش را به گروه دبیران تاریخ کشور فرستاد:
«اماکن مسمّی به مقدس به هیچ وجه از جان آدمیان مقدس تر نیستند. اولا که سابقه‌ای در اسلام ندارند، ثانیا ما هیچ دلیل عقلی و نقلی معتبری نداریم که این خفتگان در زیر خاک، خواه امام باشند خواه خواهر امام خواه برادر امام،  صدای زائران را می‌شنوند و به آنها پاسخ می‌دهند و یا اساسا قدرت برآوردن حاجات آنها را دارند. آنان در زمان حیات خود برای درمان دردهاشان به طبّ زمانه و طبیبان دوران مراجعه می‌کردند. اینان که امروزه این‌همه از طبّ‌الرضا و طبّ‌الصادق دم می‌زنند نمی‌دانند که این همان طبی بود که امامان بدان عمل می‌کردند و به‌هبچ وجه جنبه الهی و آسمانی نداشت؟ کجا در حکایات و روایات شرعی آمده است که مردم بر در خانه پیامبر یا امامان صف می‌کشیدند تا امراضشان را شفا دهند؟ ابن خلدون می‌گوید پیامبر هنگام بیماری به طبیبان راه‌نشین حجاز مراجعه می‌کرد و از آنان داروهای گیاهی می‌گرفت. وقتی امام علی را ضربت زدند جرّاحی یهودی را بر بالینش آوردند تا او را علاج کند. نه علی نه حسن و نه حسین هیچکدام دست به معجزه نبردند  بلکه شفای علیّ را از یک یهودی خواستند.
    گفته‌اند که هیچ مغازه‌داری به‌اختیار دکان خود را تعطیل نمی‌کند. مداحان و روحانیان مداح‌صفت هم چنین‌اند. امروز قم بدست مداح‌ها افتاده است.
من مشکلی ندارم با اینکه آدمیان به بزرگان خود احترام بگذارند، حتی به قبور آنها احترام بگذارند. اما قصه‌ی حرمت نهادن و ستایش کردن چیزی است و قصه‌ی حاجت خواستن و شفا خواستن چیز دیگری است. اینها را از یکدیگر باید جدا کرد. دیری‌ست که در تاریخ اسلام قصه‌ی رفتن به مزار‌ها اهمیت و قداست پیدا کرده، این مزارات سرقفلی‌هایی پیدا کرده و گردانندگانی هم دارد که کرامات و معجزات مجعوله بسیاری نقل می‌کنند و در میان مردم می‌پراکنند و از این طریق دل خلایق را می‌ربایند و در هنگام ناامیدی‌ها و دشواری‌ها به آنان‌ تلقین می‌کنند که روا شدن حاجتشان و برطرف شدن بلایا را از این مزارات طلب کنند در صورتی‌که  هیچ حجت عقلی و نقلی معتبری بر صحت این رفتارها نداریم.»
من هم نوشتم:
چند نکته:
_  یک کارگردان سینما، برای یک برداشت خیابانی، فقط برای تهیه ی یک پلان دو دقیقه ای، نیاز به یک راننده ی تاکسی دارد تا یک آکتورش را، چند متر آنطرفتر، توی پارکینگ یک فرودگاه، پیاده کند و پولش را بگیرد و برود.
حال، آیا لازم است که کارگردان به راننده ی تاکسی از همه ی طرح و هدف خود در ساختن فیلمش خبر بدهد؟
_
 نه لازم نیست.

عبدالکریم دباغ _ دکتر سروش جعلی _ با همه ی نشاطی که در شکار دانشجویان داشته است تا آنها را از علم جدا کند و به ورطه ی رمزورزی های جادوباوران، فرو کند، در مجموع، یک راننده ی تاکسی بود در سناریوی فیلمی که پس از پایان دوران شکوفایی فرهنگی معروف به دوران جنگ سرد، در ایران، به نمایش درآمده است.

عبدالکریم دباغ، اما، هنوز دست از تبلیغ آئینهای جادوباوران، بر نمی دارد:
زیارت قبور، در قرآن مجید، نشانه ی مسخره شدن زائر است توسط پز دادن های الکی... ألهیکم التکاثر، حتی زرتم المقابر... اینکه با یکدیگر در رقابت افتاده اید تا دارایی های خود را به رخ هم بکشید، شما را مسخره کرده است؛ آنچنان که به زیارت قبرها می روید...
در قرآن مجید، ستایش، فقط مخصوص خداست... الحمد لله... زائرین قبور، جزء گم کرده راهها /الضالّین هستند.
قبرستان تخت پولاد اصفهان، پس از چندین قرن، پر نشد؛ قبرستان باغ رضوان اصفهان، امروز، آنقدر گسترش دارد که به زودی کویر حاشیه ی اصفهان را پر می کند...

نام عبدالکریم سروش، به عنوان نویسنده، در اول کتابهای  علوم اجتماعی دبیرستانها و دانشگاههای جمهوری اسلامی ایران، در چند سال اول انقلاب، ثبت است. لیس زدن درهای مقبره های منسوب به امامزاده ها، یکباره در ایران، به وجود نیامده است،
عبدالکریم دباغ، یک راننده ی تاکسی بود. اما برای رساندن آکتور به فرودگاه وجودش لازم بود.
نام عبدالکریم دباغ، به عنوان یکی از عمله ی قابل توجه جهل، در تاریخ سیاره زمین ثبت است. زیرا ایرانیان دانشمندانی که او، به بهانه ی انقلاب فرهنگی، آنها را از محیط دبیرستانها و دانشگاههای ما حذف و محو کرد، شخصیتهایی متعلق به همه ساکنان کره زمین بودند. بدون این راننده ی تاکسی، آکتور لیس زن ما، سوار هواپیما نمی شد.
و حالا، کارگردان، برای اینکه آکتورش را سوار هواپیما کند، نیازی به نگهداری راننده ی تاکسی ندارد.
اما، مخالف خوانی های امروز سروش هم، شگردی برای داشتن جواز زندگی در زمین است. او با ظاهر مخالفت با آنچه اکنون در ایران رخ می دهد، برای زنده بودن، مشروعیت کسب می کند. مثل همکارش ابوالحسن بنی صدر...
عبدالکریم دباغ، خود، استاد مغالطه است. او استاد دلربایی است...

نوشت:
جناب دکتر سروش، علاوه بر اینها، معلم تفسیر آثار مولوی هم هست.
او، در اروپا و امریکا شنوندگان زیادی هم دارد.
سروش، در مدح دیوانگی و دور کردن مردمان از عقلانیت هم نقش دارد.
اما سوال اینجاست که چرا این تفاسیر هنوز در قلب دنیای صنعتی مشتری دارند و حتی آثار مولوی  در امریکا از پرفروش ترین کتابهاست.
همه که نمیتوانند مثل اینشتین فکر کنند؛ شاید عده ای بخواهند در دانشگاه، روضه گوش کنند... سروش هم برایشان میخواند.
سوالم این است که آیا فکر نمیکنید سروش هم برای جهان لازم است.
نوشتم:
در میان سالهای دوهزار تا دوهزار و ده میلادی، ترجمه ی مثنوی مولوی، پرفروش ترین کتاب خارجی ترجمه شده در امریکا شد.
می گفت دست هریک از آنها که ماری جوانا مصرف می کردند، یک ترجمه ی مثنوی هم بود... تا آنها برای ارتکاب مصرف ماری جوانا، یک توجیه فلسفی هم داشته باشند...
 این هم درست نیست که در قلب دنیای صنعتی، برای معنا داشتن زندگی، ما نیاز به جادو و دروغ داریم. اگر طبیعت، اجتماع و اندیشه، در عصر صنعت، دچار مشکل شده اند، این به علت صنعت نیست؛ به علت زیاده خواهی های فردگرایانه ی یک جامعه ی دارای مناسبات سرمایه داری است. هر مشکلی که صنعت تولید کرده است، خود صنعت باید حلش کند. کسی و چیز دیگری نمی تواند.
 این تفکر که ما برای شاد کردن زندگیهامان نیاز به جادو و دروغ داریم و اشکالی ندارد که بعضی ها از این راه نان بخورند، در دستور روز هالیوود هم هست. فیلم جادو در مهتاب Magic In The Moonlight به کارگردانی وودی آلن، همین اندیشه را تبلیغ می کند.
دوست بسیار خوب!
چیزی زیباتر، هنری تر، شاعرانه تر، لذتبخش تر از دانستن مقوله ها و قانونمندی های علمی وجود ندارد.
رفتار ارشمیدس، وقتی به علم دست یافت را کدام اثر هنری می تواند تولید کند؟
تحمل دوازده ساعت سوختن و فریاد کشیدن جیوردانو برونو را، کدام هنر می تواند در کسی به وجود بیاورد؟
برونو فقط با این اندیشه که شما، امروز، بی دغدغه بگویید که خورشید دور زمین نمی گردد و هیچ مذهبی ای با آتش نمیخواهد که جن زیر پوست شما را بسوزاند، ساعتها سوخت و داغ تجربه ی خواری علم در برابر مذهب را بر دل عبدالکریم دباغهای عصر خود گذاشت...
نوشت:
پر چانگی ام را ببخشید!
ممکن است در دست عرق خورهای خودمان هم دیوان حافظ باشد.
نوح هراری میگوید: از وقتی که انسانها، پاسخ سوالهایشان را پیدا کردند، خوشبخت تر نشدند.
اندکی تامل کردم؛ دیدم راست میگوید. پایان دادن به دنیای اسطوره ای و بر ملا کردن خشکی و زمختی دنیا، برای خیلی از انسانها درد ناک است آنها به  مزخرفاتی نیاز دارند که اجداشان برایشان ساخته اند. درست مثل اینکه سنگی را برمیداریم و موریانه های زیرش آواره میشوند.
اغلب ما که اندکی با تاریخ و جامعه شناسی اشنا هستیم میدانیم آنچه که امروز، برای مردمان، حکم وحی مُنزل را پیدا کرده است، فقط یک قرص مسکن است نه بیشتر... اما عوام الناس به این مسکن نیاز دارند.
اندکی از کتاب فیلسوفان بدکردار را خواندم دیدم هیچ کدامشان عاقبت به خبر نشدند.
ایا باز هم به عقلانی فکر کردن ادامه بدهم یا بگویم:
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را

نوشتم:
اصلا پرچانگی نمی کنید. اینکه عصر ما ارگانیک تر/ اندام مندتر/ متکامل تر از اعصار مولوی و حافظ است، فقط به این علت است که گذشتگان ما توانسته اند اندیشه هاشان را ثبت کنند و برای  فرزندان خود باقی بگذارند و فرزندان چیزی بر آنها اضافه کرده، برای ما گذاشته اند. فرق اصلی انسان با بقیه ی حیوانها در همین است و شما موجب خلق اندیشه اید.
یک نکته هم جسارتا عرض کنم که اگر جمله ی پرسشی در متن یک جمله ی خبری بیاید، آخر جمله ی پرسشی، نقطه می گذاریم. علامت سؤال نمی گذاریم.
ارزش والای مولوی و حافظ هم از اینکه آثارشان، در دست مصرف کنندگان آمریکایی ماری جوانا یا عرق خورهای خودمان است اصلا کم نمی شود. آنها، دانسته یا ندانسته، مشخصات عصر خود را برای آگاهی همه ی ساکنان زمین برای سراسر تاریخ جامعه های انسانی، ثبت کرده اند. اگر بدانم که هشتصد سال دیگر، یک جمله ی به درد بخور، از من، امیر شاهد، باقی میماند، امروز، کلاهم را توی هوا می اندازم.
هرکسی میتواند بر اساس ظن و منافع خود، مثنوی مولوی یا غزلیات حافظ بخواند یا خود را به دیوانگی بزند و سر به بیابان بگذارد.
نوح هراری، درست نمی گوید. اینکه علم موجب خوشبختی نبوده است، غلط است. نگاهی به زندگی ایرانیان عصر قاجار و ایرانیان امروز بیندازیم. کدام جامعه عالم تر بوده است؟ و کدامیک خوشبخت تر؟ و چرا؟
هراری، با این اظهارات، جسارتها و یکه تازی های حاکمان کشورهای سرمایه داری و عمله های حقیر آنها در کشورهای عقب نگه داشته شده را، در نقطه ی کور چشم خوانندگان آثارش می گذارد و علم را موجب بدبختی مردمان میشناساند.
هراری، حالا که هوش و کار آدم آهنیها، در مناسبات سرمایه داری، مهندسان، کارمندان و کارگران بسیاری را از کار بیکار کرده است، حال که رشد صنعت و علم، موجب زیر سؤال رفتن مناسبات سرمایه داری شده است، انرژی خوانندگان آثارش را بر ضد علم می شوراند... تا بر ضد مناسبات سرمایه داری، به حرکت نیفتند
 اینکه هیچیک از فیلسوفان عاقبت به خیر نشده اند هم صحیح نیست. سقراط هم عاقبت به خیر شد. او هم با داشتن فرصت فرار و فرار نکردن، حرمت قانون را به ما سفارش کرد. افلاطون هم. برونو هم. همه ی فیلسوفانی که به زجر کشته شدند هم. عاقبت به خیری آنها این است که ما امروز، موبایل داریم و ماهواره و اینترنت. لوله کشی گاز داریم و فرودگاه و اتوبان... جراحی کبد داریم و قرنیه ی چشم... مگر اینها، عاقبت به خیری، نیستند؟
اما این هم هست که آدمهای مخالف سیستمهای اجتماعی، همیشه در معرض طرد، حبس، اتهام، شکنجه و اعدام بودند.
مگر خود آنها نمی دانستند؟
اگر نه، دنبال دانش نمی رفتند.
می گفت: مرگ اگر مرد است گو سوی من آی! تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ... و خندان و سرود خوانان برای تیرباران شدن می رفت...
ناسپاسی است اگر این را عاقبت به خیری ندانیم.
دیگری نوشت:
به نظر بنده یک نکته را از یاد نبریم، ایران و کشورهایی امثال ایران، دوران گذار را سپری میکنند و در این گذار و در تسلط شدید فقاهت بر این کشور امثال سروش ها، شبستری ها و ... باید باشند تا مردم از این گذار به تدریج عبور کنند. همچنین یادمان نرود بقول نوح هراری بیشتر انسانها تمایل دارند به پرسش های بزرگ شان جواب های سطحی و ساده داده شود و بیشتر مردم حوصله عمیق فکر کردن را ندارند.
به قول ویل دورانت در کتاب تاریخ فلسفه، ما شاهد این هستیم که دین از دولت جدا شده اما دین از مردم جدا نشده، حتی در کشورهای بشدت لائیک نیز شاهد این ماجرا هستیم.
فقط با گسترش علم این امکان وجود دارد.
پس برای گذار از نظر من، اگر چنین افرادی حضور داشته باشند، بهتر است.

نوشتم:
تنها ایران در حال گذار نیست. اجتماعات کره  ی زمین در حال گذارند.
در دوران جنگ سرد، انواع مذاهب و فقاهتها، توسط هردو جبهه ی سرمایه داران و سوسیالیستها کنار گذاشته شده بودند و رواج مذهبها، پس از فروپاشی اتحاد شوروی، دنباله ی تلاش قانونمند بشر برای توضیح عالم نبوده است. در این دوره، مذاهب را، مثل کپسولهای بسته، در عصر سلطه ی علم، وارد کرده اند و دوباره به آنها جان داده اند. عصر ایرانی، عصر گذار از مذهب به علم نیست؛ این عصر، مدتهاست طی شده است.
ما به دوران تاریخی آمریکای قرن نوزده، به خاطر استفاده ی آمریکاییها از برده ها، دوران برده داری نمی گوییم.
به آن دوران، سرمایه داری جوان و پرتوان می گوییم. آمریکاییها، فقط از برده ها، مثل یک کپسول بسته، در مزارع خود استفاده می کردند. چون هنوز کارایی داشتند.
ایران امروز هم، زیر سلطه ی علم است. این شعار نیست. همانها که بوسیدن در ورودی قبر امام زاده ها را توصیه می کنند، آن پشت و پسل ها، برای معالجه ی خود در بیمارستانهای آلمان بستری می شوند.
و نوشتم:
آنچه در ایران هم می گذرد، چیز دیگری است.
در قرآن مجید، خصوصی سازی معادن، ممنوع است؛ آنها أنفالند و مال خدا...
در قرآن مجید، آدمها از این که با تبرج و آرایش عصر جاهلیت، به خیابان بیایند منع شده اند. امروز واردات لوازم آرایشی از کارخانه های اسرائیلی با شناسنامه ی چین، بخشی جدی از اقتصاد ایران است.
در قرآن مجید، این منافقین هستند که باید زیاد گریه کنند و کم بخندند... در ایران امروز، گریه، بخشی جدی از تسکین مردمان و لازمه تقرب به خدا ست.
قرآن مجید، کتاب نشاط است. طبق قرآن مجید، اولیای خدا، حق ندارند غصه بخورند یا استرس داشته باشند... امروز، هرچند روز یکبار، شوکهایی دیوانه کننده داریم. امروز، استرس، ابزار کنترل مردمان است.
امروز واردات قمه، بخشی جدی از اقتصاد ایران است.
زیارت قبور در قرآن مجید، علامت مچل بودن آدمیان است؛ امروز، اشتیاق مردمان، برای انتخاب نوع خاصی از قبر، متولیان قبر امام رضا را واداشته طبقات متعددی در زیر زمین حفر کنند. با همان دستگاههایی که می توانند زمین را برای مترو و برای آسایش مردمان حفر کنند...
و نوشتم:
ما برای استفاده از ساعتی که هر ده هزار سال یک ثانیه عقب می افتد، لازم نیست که ساعت آفتابی جمشید شاهنامه را هم تجربه کنیم. پول می دهیم و دانشجو به خارج می فرستیم و آموزش می بینیم و یکباره از این ساعت استفاده می کنیم.
استفاده از دستاوردهای علمی اروپا و امریکا، مستلزم گذر از هیچ دورانی نیست.
عبدالکریم دباغ و دکتر علی شریعتی، از کارایی های مذهب و رازورزیهای دیوانه نماها، همچون یک کپسول بسته استفاده کرده اند. زیرا برای مبارزه با جبهه ی علم، هنوز قابل توجهند.

نوشت:
باز هم بنویسید! اینجا همه مجتهدند.

نوشتم:
مجتهد را نفهمیدم.

نوشت:
نؤمنُ ببعضٍ و نُکفّرُ ببعض، مجاز است.

نوشتم:
به همین دلیل، باسوادها را از دانشگاهها بیرون انداخته اند؟

نوشت:
منظورم، همین گروه بود.

دیگری نوشت:
شما باز هم وقتی به آثار دکتر سروش میرسید، به جای نقد متن، به نقد شخص می پردازید و این یک سفسطه ی آشکار است. مانند این است که یک پزشک به شما بگوید سیگار برای سلامتی مضر است و پروسه ی تاثیر سیگار، بر سلامت را برای شما تشریح کند و شما که نمیخواهید یا نمیتوانید ترک کنید، بگویید: این دکتر، خود، مدتی سیگار میکشیده است؛ پس این، پروسه ی تاثیر سیگار بر سلامت نیست.
هیچ متنی از سروش نیست که شما در نقد آن نگفته باشید ایشان زمانی در شورای انقلاب فرهنگی بوده است.
البته این، راه نقد هیچ اندیشه ای نیست. هر چند ممکن است دل های ساده ای را بفریبد.

نوشتم:
بادم نمی آید آیا پیش از انقلاب بود یا پس از انقلاب... تلویزیون، یک آدم را نشان می داد با القاب و مدارک دهان پرکن، فیلسوفِ کجا و استادِ کدام دانشگاه و جایزه گرفته از کجا. او شروع کرد مضرات سیگار را ردیف کردن و یک موش را هم جلوی دوربین با شیره ی به جا مانده بر دیواره ی یک نی سیگار کشت. در آخر، اما، یک سیگار  روشن کرد و با کیف دود سیگار را از دهانش خارج کرد. یادم می آید کسی که داشت سیگار می کشید، گفت: ببین! این پروفسور، از من و تو خیلی باسوادتر است. اگر سیگار بد بود، این پرفسور هم نمی کشید. ببین سیگار چقدر خوب است که این پرفسور با وجود علم به مضرات سیگار، باز هم آنرا می کشد!

نوشت:
کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت با ارائه یک نظریه جدید در حوزه تحول فهم دینی یکی از مهم ترین کمک های ایشان در فهم تغییر تحول دینی در جهان است و به زبان های مختلفی ترجمه و مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
امروزه هیچ اندیشمند دینی در کشور نیست که بخواهد در مورد تفسیر دینی صحبت کند و از عبارت هایی مانند قرائت از دین و یا تکامل فهم دینی استفاده نکند و این ها نتیجه ی زلزله ای بود که پس از آن مقاله که ابتدا در کیان منتشر شد و پس از به شکل کتاب در آمد. کل حوزه بسیج شد تا پاسخ دهد مانند کتاب شریعت در آینه معرفت اثر جوادی آملی و کتاب معرفت دینی صادق لاریجانی و مقالات مصباح یزدی و حملات تند مکارم شیرازی و ...و حتی سخنرانی های ایت الله خامنه ای و.... اما همه این تلاش ها موجب شعله ور شدن آن مباحث و گسترش آن اندیشه شد.
سایر کتاب ها نیز هر کدام به ارتقا معرفت دینی کمک کرد.  و نظریه جدید ایشان در مورد چگونگی وحی باب تازه ای در مورد فهم دینی گشوده است.
اگر بخواهیم به شیوه شما نقد کنیم باید در یک کلام بگوییم همه اینها به طرف اما چون ایشان مدتی در شورای انقلاب فرهنگی بوده است بدون مطالعه آنها میتوان گفت همه آنها باطل است و هیچ.

نوشتم:
نه! چنین نبوده است.
توضیح نقش سروش در یک پلان از یک سکانس از یک فیلم، مغالطه نیست، داشتن درکی از دوران تاریخی، لازمه ی نقد خلاق است.
سروش، چیزی به متون علمی اضافه نکرده است. نقش ویژه ی او، ضربه ای است که با سوار شدنش بر امواج انقلاب و با مهارتهای خارق العاده اش در جدل، بر پروسه ی گسترش علم در ایران زده است. می گفت حرفِ خوب نزده است، حرف، خوب، زده است...
باعث رشد عقلانیت و علم است اگر از نوشته های سروش که خلاف این گفته ها را نشان بدهد، در این گروه بگذارید. فتح بابی هم برای رفع سوء تفاهمها می شود.

دیگری نوشت:
یک چیز را من آموختم.
"معلم تاریخمان گفته بود که پیامبر از غار بیرون امد و صدای مهیبی آمد؛ پیامبر، آسمان را نگاه کرد؛ جبرییل را دید، جبرئیل، با تحکم گفت بخوان! بخوان! پیامبر تب کرد؛ به خانه اش رفت و در بستر، لحاف را بر سر کشید؛  آیه آمد: یا ایهاالمزمل! قم!..."
اما سروش گفت: "پیامبر، آیات را خواب میدید."
آیا معلممان دروغ گفت؟
آیا سروش دروغ گفت؟
یا هر دویشان؟
آیا جرائت تفکر دادن، یک اموزش نیست؟

نوشتم:
گفتن واقعیتها، به خودی خود، عملی مترقی یا ارتجاعی نیست. باید بستر آن گفتار را شناخت و بعد حکم به مترقی بودن یا مرتجع بودن آن گفتار داد.
در دهه ی هفتاد، شایعه ی پیدا شدن سر امام حسین در شهرستان مبارکه ی اصفهان و کشف ماری سه تنی در زیر زمین یکی از مزارع نجف آباد اصفهان، _ همان که دستیار شیطان، آدم و حوا و بوقلمون شد و از لج تشکیل یک احتماع گمراه و عصیانگر در برابر خدا، به زندان انفرادی در سرزمین سکها، محکوم شد _  از جمله شوکهایی بودند که به ایران وارد شده بودند. مثل شایعه های تب برفکی، خفاش شب، کاظم شفیعی، آنفولانزا هنگ کنگی، آنفولانزا مرغی، آنفولانزا افغانی...
و این متن را از اینترنت فوروارد کردم:
اوائل انقلاب اسلامی ایران (مابین سال 1371 تا 1375 هجری شمسی) در مبارکه اصفهان زنی ادعا کرد: حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را در خواب دیده و داستان خواب خودساخته اش را اینگونه نقل کرد:

"نیمه های شب خواب دیدم حضرت فاطمه زهرا (س) به خانه ام آمد، به آنحضرت سلام کردم اما از روی ناراحتی سرش را برگرداند و جوابم را نداد. عرض کردم چه ناخدمتی از من سر زده که جواب سلامم را نمی دهید؟ حضرت فرمود:  برای اینکه سر فرزندم حسین تو تنور تو دفن است و تو با روشن کردن آتش توی تنور،  حسینم را عذاب می دهی و به او بی احترامی می کنی.
من از خواب بیدار شدم ولی به آن اعتنا نکردم .شب بعد باز همان خواب را دیده و همان سوال را مطرح کردم و همان جواب را شنیدم و بیدار شدم و اعتنا نکردم؛
سرانجام  شب سوم  (برای سومین بار) حضرت فاطمه(س) را در خواب دیدم و سلام کردم و آنحضرت از روی ناراحتی از من رو برگرداند و جواب سلامم را نداد وهمان سؤال را مطرح کردم و همان جواب را شنیدم؛ آخر حوصله ام از تکرار این جواب سر رفت و عرض کردم:  قربانت گردم آخر کدام سر؟ چه سری؟ کو سر امام حسین؟ من که تا کنون چهل سال است توی این تنوردارم نان می پزم ولی سری ندیده ام؟
در این حال حضرت فاطمه(س) به طرف تنور اشاره کرد و گفت همین سر را می گویم درست نگاه کن. در این حال دیدم نوری سبز از تنورم بالا می رود. هراسان از خواب بیدار شدم و دربیداری نیز باچشم خود همان نور را دیدم؛ به سرعت بالای تنور رفتم ناگهان کف تنور سری نور انی و غرق خون دیدم که  نور آن تا عرش اعلا زبانه می کشید و بالا می رفت. تا صبح  سر امام حسین و آن نور را مشاهده می کردم و اشک می ریختم  تا اینکه دیگر نتوانستم آن سر را ببینم.
بخاطر آنچه با چشم خود دیدم، مطمئن هستم سر امام حسین (ع) همین جا توی تنور من دفن است و هرگز توی این تنور آتش روشن نخواهم کرد."
پس از آنکه این پیر زن شیاد، خواب ساختگی خود را برای عوام الناس نقل کرد، به سرعت این خبر به  اصفهان و یزد و کرمان و شیراز و تهران و سایر بلاد رسید و سیل جمعیت، با سواری های آخرین مدل برای زیارت سر امام حسین (ع) عازم مبارکه  اصفهان شدند و شیادانی که با پیرزن همدست و همداستان بودند روی تنور را پوشاندند و آنرا به شکل قبر درست کردند و هر روز افراد ناشناسی را  از روستاهای دور دست می آوردند و بدون اینکه عیب و علتی داشته باشند؛ (طبق دستور) خود را به کوری و کری و لالی و دیوانگی و فلجی می زدند  و برای شفاگرفتن به تنور خولی!  متوسل می شدند و پس از یکی دو روز گریه و توسل نمایشی، ناگهان در میان انبوه جمعیت زائرین، سر و صدا و هاهو برپا می کردند و ادعا می کردند که  همین الآن امام حسین را دیده اند که دست بر سر شان کشیده  و آنها را شفا داده؛  و همین نمایشها، بر باور و ایمان و اعتقاد عوام الناس می افزود بگونه ای که سیل جمعیت زائرین، خیابانها و کوچه های مبارکه اصفهان را فرگرفته و بازار کسب و کار رونق گرفت. در این حال کمیته های جمع آوری کمکهای مردمی جهت ساخت گنبد و بارگاه «رأس الحسین»، در اطراف خانه پیر زن مستقر شدند و از زائرین نذورات و خیرات جمع آوری می کردند همین امر باعث بالا رفتن سیر تصاعدی قیمت  خانه و زمین های مبارکه شد و خانه آن پیرزن و خانه های اطرف آن هم قیمت طلا پیدا کرد.
شیادان برای ساختن گنبد و بارگاه و مرقد«رأس الحسین»، شروع کردند به خریدن و خراب کردن خانه های اطراف خانه پیرزن.
در این حال فریاد علما و ائمه جمعه و جماعات اصفهان و شیراز و سایر بلاد ، بلند شد مبنی بر این که: در هیچ کتاب تاریخی (حتی بی اعتبار ترین تواریخ ) نوشته نشده که سر امام حسین (ع) در مبارکه اصفهان دفن شده باشد و دنبال این شیادان خدانشناس نروید.
اما کسی به نصایح صادقانه علما اعتنا نکرد و همچنان سیل جمعیت برای زیارت و توسل و حاجت گرفتن وارد مبارکه اصفهان می شد و شیادان نیز مشغول جمع آوری پول و طلا و خرید منازل و تخریب و ساخت و ساز حرم امام حسین(ع) بودند.  در نتیجه دولت ناچارشد برای جلوگیری از این غائله و بساط شیادی، وارد عمل شود و پس از تذکر به زائرین و شیادان،  و پس از بی اعتنایی و مقامت گوساله پرستان، آتش جنگ و درگیری در مبارکه اصفهان شعله ور شد بگونه ای که نیروهای نظامی و انتظامی استان اصفهان ، قادر به مهار این فتنه نبود و از استانهای همجوار تقاضای کمک کردند؛ سراجام پس از چند روز جنگ و درگیری و کشته شدن شانزده نفر  و مجروح شدن عده زیادی از دو طرف و دستگیری پیرزن شیاد و همدستانش، غائله سامری را فرو نشاندند. و این واقعه درس عبرتی شد برای علما و دولتمردانی که جهل عوام الناس را دست کم گرفته  و فکر نمی کردند یک پیرزن شیاد به این راحتی آنها را در مسیر اهداف خود رو در روی علما و حکومت قرار دهد و چنین غائله عظیمی برپاکند.

لازم به ذکر است: هزاران پیرزن و آدم های شیاد در طول تاریخ چنین خوابهایی دیده و هزاران زیارتگاه و امامزاده را بر همین اساس در سرتا سر بلاد ایران بناکرده اند که حرم حضرت رقیه در سوریه یکی از همین امامزاده ها و زیارتگاه هاست که با خواب ابراهیم دمشقی کشف و اختراع و بنا گردیده است.
نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۷توسط عبد الله
و در پاسخ به هر دو دوست نوشتم:
حالا فرض کنیم که این التهاب، برای تحت الشعاع قراردادن یک ماجرا بوده باشد که مردمان نباید به آن توجه می کردند. مثلا ملاقات آقای جمشید آموزگار کارشناس بانک جهانی و هاشمی رفسنجانی برای گرفتن اعتبار از صندوق بین المللی پول و برای تأسیس سی و هشتمین کارخانه ی نیشکر ایران. تا بعدتر با واردات نابهنگام شکر، از کارخانه های وابسته به صندوق، آن سی و هفت تای دیگر هم از میان برداشته شوند.
 
و فرض کنیم که برای اصفهانیها، دیدن جمشید آموزگار و به زعم آنها نخست وزیر طاغوت، در هتل عباسی اصفهان، تحریک کننده بوده و نباید توجهشان را جلب می کرد.
و فرض کنیم که چند زن، با جلوه هایی آشکارا تحریک کننده، در کنار هتل عباسی، با ماشین گشت ارشاد، درگیری دارند و آن زنان و این درگیری، دغدغه ی عابران پیاده و راننده های سواری ها شده است.
و فرض کنیم که یک انسان واقع گرا، در میان مردم، از حق زنان برای انتخاب پوشش دلخواه می گوید یا از این که اصلا عربها عمامه نداشتند و اصلا لباس بنی هاشم و شعار آنها رنگ سبز نبوده است و اصلا، هیچ سندی از اینکه سر ایشان در تنوری در مبارکه است وجود ندارد و اصلا، این توانایی جدید سینمای لیزری است که با وجود کامپیوتر و دیتاشو و ... نیازی به پرده ی سینما ندارد.
حرف شما، خیلی درست است اگر بگویید که این آدم، محرک اندیشه می شده است یا به دیگران، جرأت تفکر می داده است. خب؟ نتیجه؟
نتیجه این بود که این واقع گرا، همان کاری را می کرد که آن تولید کننده ی التهاب می خواست. در نهایت او هم توجه مردمان را از آن ملاقات منحرف کرده است. معلوم است که او هم می شود که ادای چپگراها را در آورده باشد و افشاگری کرده باشد.
و نوشتم:
ماجراها همجنسند...
امید است که در اینهمه خستگی، عاقبت به خیری باشد!
نوشت:
در محل ما پدر و پسری دعوا کرده بودند. پدر نفرین میکرد که بابا الهی یا تو کور شوی مرا نبینی! یا
ا ینکه بمیری من تو را نبینم!
حال شما چگونه التهاب آفرین و راستگو را در یک جهت قرار میدهید  که هر دو عمله ی سو استفاده چی ها هستند؟ آیا تفاوتی ندارند؟
حد اقل نیتشان که یکی نبوده است...
نوشتم:
برای مهندسان، کارمندان، کارگران کارخانه های شکر، برای آنها که چغندر می کاشتند و حالا همه بیکار شده اند، برای کشوری که از این به بعد شاهد اعتصابات کارخانه های نیشکر کشورش است... برای آیت الله مکارم شیرازی که باید برای اتهام سلطان شکر بودن، اعلامیه بدهد، ... نیت، این دو، اهمیتی ندارد. اثر عمل آنها در این پروسه، مهم است.
بدون شک، ما، امروز، از جمله به دلیل راستگویی همین راستگوها، دیگر آخوندی که کفشهایش پیش پاهایش جفت می شوند نداریم. یا روحانی ای که عمامه ی نسوز پیامبر را بر سر دارد. یا اینکه چند مهندس فولاد مبارکه با همکاری دو مهندس ایتالیایی، سر یک امام دیگر را،  سحرها و غروبها، از توی تنوری در جایی دیگر در نمی آورند. امیر شاهد

No comments:

Post a Comment