Wednesday, April 8, 2020

درباره حقیقت

دوستی این نوشته ی رضابابایی را پست کرد

دین و حکومت

.دین و حکومت، دو ماهیت و دو کارکرد و دو زیست‌جهان متفاوت دارند و نزدیکی هر یک به دیگری ممکن نیست
.در جهان مفاهیم، ترکیبی متناقض‌تر و خودشکن‌تر از حکومت دینی، شاید نتوان یافت
پیش از ما هیچ ملتی و هیچ کشوری در جهان قدیم و جدید، حکومت اسلامی را تجربه نکرده بود و من یقین دارم که "انقلاب اسلامی" و "حکومت دینی" در هیچ گوشۀ جهان، دیگر تکرار نخواهد شد
دین، دین است تا آنگاه که روی سخن با قلب‌ها و جان‌ها دارد، و اگر بر مسند قدرت نشیند و فرمان راند و روش‌های قهرآمیز را به کار گیرد، همۀ خاصیت ارشادی و تربیتی و معنوی خود را از دست می‌دهد.
دین سیاسی، ممکن است در سیاست به توفیقاتی دست یابد؛ اما هم‌زمان نمی‌تواند از عهدۀ مسئولیت‌ها و تعهدات مرکزی خویش برآید
برای دین دو راه بیشتر نیست: یا باید تربیت جان‌ها و گفت‌وگو با دل‌ها را برگزیند یا حکومت قهری بر تن‌ها و جسم‌‌ها را
ترکیبی از این دو در امکان نمی‌گنجد؛ مگر آنکه دین را به چند حکم شرعی مانند وجوب حجاب و شیوه‌های قصاص و جزا فروکاهیم و کوچک کنیم و مگر آنکه انسان را در اقتصاد و سیاست و سبک زندگی، همچنان صغیر و نیازمند قیّم بدانیم!
چهل سال از تجربۀ حکومت دینی در ایران می‌گذرد وبرای ایرانی مسلمان و انقلابی، هیچ چیز خوشایندتر از این نبود که عدالت و عقلانیت را از چشمۀ دین بنوشد و بر تن سیاست جامۀ سبز شریعت بپوشاند اما دریغا که عدالت محصول نهادها و ساختارها است نه نیت‌ها
دین با کشورداری نمی‌سازد و در کشور ما اکنون چهل سال از این ناسازگاری می‌گذرد

من هم نوشتم

چند نکته
مقایسه ی دین و حکومت مثل مقایسه ی «اسب» و «سفید» است. بعضی اسبها می توانند سفید باشند و بعضی سفیدها می توانند اسب باشند.
دین، مرحله ای از تلاشهای بشر برای شناخت و توضیح هستی است. مثل جادو و مثل فلسفه و مثل علم.
هیچ یک از این چهار مرحله، بدون به دست گرفتن حکومت، سیطره ی خود را بر جامعه به دست نیاورده اند.
جنبش اسلامی، بدون دولت اسلامی سیطره پیدا نکرد.
آنچه که در گفتار رضابابایی، مغفول می ماند، ناهماهنگی حکومت دینداران است با عناصر متشکله ی جامعه ای که در عصر علم زندگی می کند.

نوشت:
متوجه عمق کلامتان نشدم
دین حکومتی امریست که نهاد شده و در اختیار حکومت قرار گرفته است
احتمالا منظور مرحوم بابایی شاید این باشد

نوشتم
منظور از عبارت «مقایسه ی دین و حکومت مثل مقایسه ی «اسب» و «سفید» است. بعضی اسبها می توانند سفید باشند و بعضی سفیدها می توانند اسب باشند.» این است که گاهی حکومت، مذهبی است و گاهی نیست. و اینکه گاهی مذهب، حاکمیت سیاسی بر مردم دارد و گاهی ندارد. و بنا بر اینها، عبارت «دین و حکومت، دو ماهیت و دو کارکرد و دو زیست‌جهان متفاوت دارند و نزدیکی هر یک به دیگری ممکن نیست» آشکارا نادرست است

منظور از عبارت «دین، مرحله ای از تلاشهای بشر برای شناخت و توضیح هستی است. مثل جادو و مثل فلسفه و مثل علم.» این است که بشر، به دور از اراده ی رضاباباییها، یک وقت، شروع کرد به اینکه توضیح جهان با جادو را کنار بگذارد و آنرا با دین توضیح بدهد. آنروز، بشر، یک حکومت مترقی مذهبی داشت.  آنروز، حکومت و مذهب، دو زیستجهان متفاوت نداشتند. آنروز، دین، بدون به دست گرفتن حکومت، سیطره ی خود را بر جامعه به دست نمی آورد
جنبش اسلامی هم ، بدون دولت اسلامی سیطره پیدا نکرده است

منظور از عبارت «آنچه که در گفتار رضابابایی، مغفول می ماند، ناهماهنگی حکومت دینداران است با عناصر متشکله ی جامعه ای که در عصر علم زندگی می کند.» این است که حکومت دینی که به هنگام مبارزه با حکومت جادوگران، بسیار مفید و بجا بود، در عصر پیروزی علم بر فلسفه، بر مذهب و بر جادو، مثل استفاده ی چرخ درشکه برای اتومبیل پراید است

در عصر محمود غزنوی ، دین، یک نهاد بود و در اختیار او بود

نوشت
برداشت من از نوشته رضا بابایی همان بود که ایضاح فرمودید، عصر تبیین جهان توسط ادیان بسر آمده و امروزه عقل و علم به  رمزگشایی جهان پرداخته است

دیگری نوشت
یک سوال با ربط و بی ربط
میگویند دین برای معنادار کردن این زندگی برای بشر امده است امروز و ان روز هم ندارد فقط شکلش عوض شده است
به نظر شما ایا بشر در قرن 21دیگر نیازی به دین ندارد؟

نوشتم
سؤال شما بی ربط نیست
این عبارت که «میگویند دین برای معنادار کردن این زندگی برای بشر امده است» برای تعریف دین، تعریفی جامع و مانع نیست
جادو، فلسفه و علم هم به زندگی ما معنا داده اند. جایزه ای که به یک دانش آموز میدهند یا چوبی که به کف پای او می زدند هم به زندگی او معنا می بخشیده است
بشر امروز هم یک دست نیست. برای ایران امروز که سنتهای جادوباوران، با قدرت در آن حاکم است، دین، هنوز، جلو برنده است
دین، با آرایه های عصر جاهلی دختران و پسران امروز ایران؛
با هزینه هایی که ایرانیان، امروز برای مرده هاشان می کنند؛
با این باور که خدا آدم را برای رنج بردن آفریده است
با ثواب داشتن گریه؛
با خصوصی سازی انفال؛
با معاملات ربوی ابوسفیانی؛
با فروکردن طلسمها توی شکاف دیوارهای قبرستانها؛
با در اختیار گذاشتن بازار خودی در اختیار دشمنان وسر ستیز دارد
و تا وقتی که فلسفه و علم، نتوانند شر این خرافه ها را از سر جامعه کم کنند، دین، همچنان کارایی خواهد داشت

نوشت
اگر از این جملات طولاتی شما درست متوجه شده باشم شما معتقدید وقتی علم و فلسفه تکلیف همه چیز را مشخص کردند دین همچون یخ در برابر افتاب وا میرود؟
اگر چنین باشد یک سری سوالات کلی مطرح میشود که هیچ پاسخ جامع و مانعی ندارند
مثل کل فلسفه زندگی
پس دین حالا حالا ها خواهد بود


دیگری
ایا دین از پاسخ به سوالات علمی عاجز شده است یا بطور کلی از هر نفعی به بشر باز مانده؟

دوستی پاسخ داد
اگر دین را مجموعه دستورات و مناسکِ فقیهانه بدانید حالش معلوم است
اگر دین، بقول مجتهد شبستری برداشت شما از جهان با نگاه عقلی باشد متفاوت خواهد شد

دیگری از او پرسید
عقلانیت با دین را چگونه جمع کرده اند؟
ایا به نظر شما ممکن است؟
هر کس برداشت خودش را با توجه به عقلش از جهان دارد
پس به اندازه ادمها دین وجود دارد؟

دیگری پاسخ داد
هر کس برداشت خود از دین را دین قلمداد کرده و میکند
مثلا قرائت امامان شیعه در بین خودشان با پیامبر اسلام متفاوت است، چه برسد به بقیه مفسران و متکلمان دین
نوشت
حدیث از مطرب و می گو و  راز دهر کمتر جو! که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و نوشت
این بحثها نتیجه ای بهتر از این ندارد که هر کس راه خودش را برود و هیچ حقیقت مطلق و همه پسندی نیست که نیست

نوشتم
چند نکته
حقیقت، همیشه مطلق است
ممکن است تعداد موهای سر من از تعداد موهای سر شما کمتر باشد، اما این خبر که من در سرم مو دارم، مطلق است
به کار بردن صفت مطلق برای حقیقت، بی مورد است زیرا حقیقت همیشه مطلق است
اینکه می گوییم حرکت نور سریعتر از حرکت صوت است، یا اصلا حقیقت است؛ یا اصلا حقیقت نیست
 «حرکت نور سریعتر از حرکت صوت است»، حقیقت است؛ حقیقت مطلق یا حقیقت نسبی نیست
گفتن اینکه «حقیقت همه پسندی وجود ندارد»، درست است اما این حکم، حقیقت را نسبی نمی کند

دیگری نوشت
حال که اعتقاد دارید حقیقت مطلق است
بفرمایید
ایا خدایی وجود دارد یا خیر؟
ایا اخرتی وجود دارد یا خیر؟
ایا امام زمانی وجود دارد که در چنین روزهای برایش جشن میگرند برای سلامتی اش دعا میکنند یا خیر؟
لطفا با بله و نخیر جواب سوالات را بفرمایید

نوشتم
در جامعه ای که برای این سؤالها، یا باید بگویی نه یا باید بگویی بله و گفتن نه، طبق نص کتاب آسمانی این جامعه، مجازات اعدام دارد، پرسیدن این سؤالها، خردمندانه نیست
یکی از شیوه های بازجویی، بازجویی تدریس نام دارد. در این نوع بازجویی، کسانی که زیر شکنجه های شدید حاضر به اقرار به باورهای خود نشدند، در سر کلاس درس با چند پرسش و پاسخ، خود را لو می دهند. بازجو هم به مرادش می رسد

نوشت
بلا به دور
کسی بازجویی نمیکند
پس این سوالات را نمیتوانیم اینجا پاسخ دهیم ولی جای دیگر شاید؟

نوشتم
می گفت: بیهوده سخن بدین درازی نبود
باورهای مردمان، ممکن است تجلی واقعیتهایی باشد که با حواس بویایی، شنوایی، بینایی، لامسه و چشایی، آنها را حس نکرده اند اما اثر آنرا درک کرده اند
در هستی واقعی، حرکت مطلق هست که بشر ابتدایی آنرا با اسامی متافیزیکی توضیح داده است
مثلا جادوگرهای طایفه، آنرا گرگ نامیده اند و نام شهر خود را هم گرگان گذاشته اند و پدر و مادر اولیه خود را گرگ دانسته اند و باور دارند که پس از مرگ گرگ می شوند و الان هم این گرگ است که از آنها و از شهرشان در برابر بلاهای زمینی و آسمانی محافظت می کند. و بر زبان راندن نام گرگ هم موجب شکست پذیر شدن او در برابر توتم های قبایل دیگر می شودو پس عصبانی می شود و بندگانش را بیچاره می کند
ما نمی توانیم به این آدم معتقد به خدایی گرگ بگوییم چرند می گوید. او حرکت هستی را دیده است، نظم آنرا حس کرده است، مجازات تخلف از عرف اجتماع را هم چشیده است، آثار اعمال افراد طایفه اش را سالها پس از انجام آن اعمال دیده است، اما برای آنها توضیحی که دانشگاههای امروز بپسندند نداشته است

نوشت
 حقیقت از این جهت که به چه چیز و چه زمینه ای نسبت داده میشود معانی و رویکردی متفاوت دارد

حقیقت در بستر متافیزیکی و ایدئولوژیکی  امری مطلق هست اما در بستر فیزیکی (به معنای درستی) چه در علوم نظری مثل علوم تجربی و چه در علوم عملی (تمام علوم اجتماعی و انسانی ) امری نسبی هست و متناسب با زمان و مکان تغییر چهره میدهد و در جریان و پویا هست
ایا این حقیقت است که حقیقت امری مطلق و ثابت هست؟

نوشتم
حقیقت را با واقعیت یکی نگیریم
حقیقت، انطباق شناخت ما با واقعیت است
اینکه هستی در کلیت خود، در حرکت است، یک حقیقت است و نسبی نیست
اینکه حرکت، از هستی جدا نیست، یک حقیقت است و نسبی نیست
اینکه شناخت ما از هستی، تغییر می کند، یک حقیقت است و نسبی نیست
اینکه هیچ چیز از هیچ چیز به وجود نمی آید و هیچ چیز به هیچ چیز تبدیل نمی شود، بستری ایدئولوژیک ندارد. بستری متافیزیکی هم ندارد، اما حقیقت است و نسبی هم نیست
وقتی می گوییم حقیقت مطلق است، به معنای این نیست که ثابت نیست
همین حکم که شناخت ما از هستی تغییر می کند، یک حکم مطلق است

نوشت
در تعریف حقیقت گفتید که حقیقت انطباق شناخت ما با واقعیت است
اما اگر از منظر اپیستومولوژی به مسئله نگاه کنیم و بخصوص نگاه کانت را ،همین برداشت ما از واقعیت مطابق با احکام پیشبنی ذهن است و ما تنها به فنومن و پدیدارها علم داریم اما به نومن یا شی انچنان که هست و فی نفسه خیر
در کل همین نکانی که فرموید ایا نتیجه ساختار ذهن نیست چنانکه کانت نشان داد ایده یک given نیست بلکه یک محصول است

نوشتم

چند نکته
) اینکه روزگاری، بشر، نور را موج می دید و روزگاری آنرا ذره می دانست و امروز، آنرا، همزمان موج و ذره می دانند، این واقعیت را که نور، همزمان ذره و موج است را تغییر نداده است. فهم بشر از نور، کمال یافته تر شده است

) اینکه روزگاری، بشر، زمین را ثابت و خورشید را به دور زمین، چرخان می دید و امروز زمین را به دور خورشید چرخان می داند، نظم سیستم خورشیدی را تغییر نداده است. فهم بشر از منظومه شمسی، کمال یافته است
خورشید یا به دور زمین می چرخد یا نمی چرخد. یا چرخش خورشید به دور زمین حقیقت است یا نیست

حقیقت»، در ذات خود مطلق است و نیازی به توصیف آن با صفت «مطلق» نیست»


نوشت
عرض کردم که گاهی حقیقت معنای درستی (صدق =مطابقت دانش با واقعیت) میدهد و ان در بستر واقعیتهای فیزیکی هست و در بستر متافیزیک (قوانین کلی حاکم بر هستی که به واسطه ی عقل حاصل شده) حقیقت امری مطلق هست
تمام مثالهایی که فرمودید مثالهای متافیزیکی بودند
اگر میتوانید یک حقیقت در بستر فیزیک بفرمایید که مطلق باشد و ثابت

نوشتم
1) سرعت نور از سرعت صوت بیشتر است
2) کمیتها به درجه ای از رشد خود که برسند، به تغییری کیفی می انجامند
3) آب در اتمسفر یک، در درجه حرارت صد سانتی گراد به جوش می آید و در درجه ی صفر سانتی گراد یخ می بندد
4) قانون تبدیل ماده به انرژی و برعکس
5) ویروس کرونا، از جمله به آدمهایی حمله می کند که اسیدیته ی خون آنها، زیاد باشد

نوشت
حقیقت به معنای درستی... یعنی مطابق با واقع
 این حقیقت حاصل تجربه هست و به مرور زمان به این درجه از اعتبار رسیده کما اینکه بشر در قرنهای گذشته خلاف ان را باور داشته یا اصلا بر ان باور نداشته
زمانی قوانین فیزیک بر مبنای ذرات بود سپس امواج و دوباره ذرات

و نوشت
به نظرم منظور شما این هست که واژه ی حقیقت در ذات خودش "مطلق "را به همراه دارد. درسته؟

نوشتم
این حرف خوب کانت که "برداشت ما از واقعیت مطابق با احکام پیشبنی ذهن است" و این حرف خوب دیگر کانت که "ما تنها به فنومن و پدیدارها علم داریم اما به نومن یا شی انچنان که هست و فی نفسه، نمی توانیم شناختی پیدا کنیم"، امروز، در اپیستمولوژی/شناخت شناسی، دیگر، گفته نمی شوند

اپیستمولوژی، امروز می گوید که این احکام پیشینی و موجود از پیش از تولد نیستند که در اندیشه یک طفل تازه متولد شده وجود دارند. و آدمها، با آنها، هستی را می شناسند
اپیستمولوژی، امروز می گوید که این، کمال سیستم اعصاب مرکزی انسان است که استعداد او را در آموزش و پرورش، متفاوت از بچه ی یک گوریل می کند

کانت به غلط اینطور می اندیشید که مکان و زمان، دو حکم پیشینی اند. امروز، علم، به چیزی مادی به نام زمان و چیزی مادی به نام مکان باور ندارد. ما دو کاسه از جنسی غیر از جنس هستی به نامهای زمان و مکان، نداریم که هستی، توی آنها قرار داشته باشد. مثل قرار داشتن آب توی لیوان

کانت فقط  از اندازه عقل عصر خودش، عقل بیشتری داشت
این باور که انسان، فقط به شکل چیزها علم پیدا می کند و از ذات آنها بیخبر خواهد ماند، دیگر، در هیچ دبیرستانی حتی در روستاهای عشایرنشین هم تدریس نمی شود

نوشت
ما در زمین فلسفه نمی توانیم بگوییم حرف آخر را اپیستومولوژی امروز چنین می گوید پس چنین هم هست. این زمین علم است که اخرین حرف سند است
در فلسفه، ان هم در مبحث شناخت شناسی پیش از کانت هم بوده اند کسانی که ذهن را به لوح سفید تشبیه می کردند و تجربه مسلکی چون هیوم که ریشه علیت و هر چه بود را زد، اما فلسفه به بن بست نمی خورد کانت و در ادامه هوسرل با من استعلایی اش خلاف این را تا انجا که توانستند گفتند
این نگاه شماست که به این مسئله آمپریستی است ولی با قطعیت به چنین چیزی نرسیده ایم چنانکه میبینیم هنوز هم دوالیسم دکارتی، نگاه ماتریالیستی و فیزیکالیستی دنیل دنت و حتی نظریه تذکار و ... در حال جریان اند


نوشتم
ما، وقتی با تکیه بر آخرین دستاوردهای شناخت شناسی/اپیستمولوژی، با قطعیت می گوییم که بشر قادر به شناخت «نومنِ»/ذات چیزهاست
نیازی نیست که در زمین فلسفه بازی کرده باشیم
نیازی نیست که از شناخت شناسی پیش از کانت و از کسانی بگوییم که ذهن را به لوح سفید تشبیه می کردند
نیازی نیست که از هیوم بگوییم و از اینکه تجربه مسلک بود و علیت را قبول نداشت

منِ ترانساندانت /استعلاییِ کانت، یک حرف خوب بود بر خلاف هیوم؛
منِ ترانساندانت /استعلاییِ کانت، امروز، بر خلاف علم است و یک حرف خوب نیست
مکان و زمان، دو امر پیشینی نیستند؛ مکان و زمان را ما پس از آنکه متولد می شویم، از هستی و از حرکت هستی، انتزاع می کنیم؛ آنچه که پیشینی است، ماده و حرکتش است

من امپریست نیستم
نوشت آنچه حاصل عقل و تجربه هست "معرفت "هست مگر انکه شما این دو واژه را بر یک امر اطلاق کنید که در ان صورت باز هم مطلق نیست

تصور میکنم شما دارین واژه ی "حقیقت " را واکاوی و ریشه یابی میکنید و حقیقت را به عنوان یک سوژه ی کلامی مورد مداغه قرار میدهید ولی دوستان دیگر به "حقیقت "به عنوان یک ابژه  نظر دارند و در پی مصادیق عینی ان هستند

نوشتم
معرفت با دانش فرق دارد. وقتی آدم، از میوه ی درخت ممنوعه خورد، به دانشش اضافه نشد. بلکه به یک امر اخلاقی واقف شد. او، پس از خوردن میوه درخت معرفت، به زشتی لخت بودن رسید. بامعرفت هم صفت دانشمندان نیست. بامعرفت آدمی است که قدرشناس است

 اینکه ما قانون جاذبه ی عمومی کرات را شناخته ایم، حاصل تجربه و تعقل ما بوده است
تجربه و تعقل، دو چیز متفاوت هستند
اما اینکه قانون جاذبه ی کرات، با تجربه و تعقل ما کشف شده است، این قانونمندی را نسبی نمی کند
قانون جاذبه ی عمومی کرات، یک حقیقت است. یک قانون نسبی هم نیست

حقیقت، مثل هر مفهوم انتزاعی دیگر، مثلا خزندگان، به تفاوتهای مصادیق خود، کاری ندارد. وقتی ما از مفهوم خزندگان می گوییم، کاری به وزنهای متفاوت کرم خاکی و سوسمار نداریم. ما، صفت خزنده بودن را به هردوی آنها می دهیم به خاطر اینکه هردو روی شکم راه می روند

حقیقت، انطباق شناخت است با واقعیت

در این مباحثه، دوستان، به تعریف مفهوم حقیقت کار دارند. مباحثه بر سر این نیست که آب در چه آتمسفری و با چه حرارتی بخار می شود. خود حقیقت، مورد مداقه ی دوستان است

نوشت
‍ سقراط نخستین کسی بود که جانش را در راه عقلانیت از دست داد

2500 سال قبل پیرمردی ۷۰ ساله در حضور بیش از ۱۰۰ نفر هیئت منصفه به جرم تشویش افکار عمومی و نشر اکاذیب به اعدام محکوم شد. این مرد سقراط نام داشت

ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ، ﻣﮕﺮ سؤﺍﻝ! ﺍﺯ ﻫﻤﻪ‌ﮐﺲ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ سؤﺍﻝ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﻣﻔﺎﻫﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪهٔ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ، ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺍﺑﺪﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﭼﺎﻟﺶ ﻭ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ

ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺍﺯ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: نقد ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ خط ﻗﺮﻣﺰ. ﻫﻤﻪٔ ﻣﺎ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﺍﻫﻞ ﻧﻘﺪ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﭼﺎﻟﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ، ﻣﺎ ﺩﭼﺎﺭ ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﺭ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﺮﺩﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﺖ سلطهٔ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ

ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻋﺎﺩﺗﯽ، ﻋﻘﺎﯾﺪی‌ست ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ آن‌ها ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ. عقاید ﻋﺎﻃﻔﯽ هم عقایدی هستند ﮐﻪ آن‌ها ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍر ﻧﻤﯽﺩﻫﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ آن‌ها ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖﺷﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥها ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ. ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﮔﺰﺍﺭﻩﻫﺎﯼ ﻋﺎﺩﺗﯽ و ﻋﺎﻃﻔﯽ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻘﺪ، ﻋﻘﻼﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﺩ سؤال ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻤﻪ‌چیز ﻭ ﻫﻤﻪ‌ﮐﺲ به ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺍﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺸﻮﺵ می‌کرد ﻭ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺧﻤﻮﺩﮔﯽﻫﺎﯼ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ﻋﻘﯿﺪﺗﯽ ﺧﻮﺩ ﺗﺨﺪﯾﺮ ﺷﻮﻧﺪ. ﺍﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺖ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﯽﺷﺪ. ﺑﻪ همین ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺗﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﯽﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻘﺐ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﮕﺲ ﻣﺎﻧﻊ ﭼﺮﺕﺯﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﺷﻮﺩ

او از راه پرخطر یقین‌زدایی منصرف نشد. ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﺎﻟﺘﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩ. ﺭﺳﺎﻟﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺁن‌ها ﺩﺭ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﺧﻄﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪٔ ﺑﺸﺮﯼ، ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﻭ ﺧﻄﺎﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺍﻣﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺴﺒﯽ ﻭ ﻣﺘﮑﺜﺮ ﺍﺳﺖ

امروزه روش سقراط را آگنوستیکی و شک‌گرایی (شک‌ورزی) یا سنت سقراطی می‌گویند. بسیاری از انسان‌ها مطابق عرف جامعه بودن (عرفی‌بودن) یا انباشتن اطلاعات را نشانه عقلانیت می‌دانند اما سقراط نشان داد که اینطور نیست، عقلانیت با فرآیند تفکر سر و کار دارد

ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺳﻘﺮﺍﻁ، ﻫﺮ ﺑﺎﻭﺭی ﻛﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻧﻜﺸﻴﻢ ﻭ ﺍز ﻏﺮﺑﺎﻝ ﻧﻘﺪ ﻧﮕﺬﺭﺍﻧﻴﻢ، ﻫﺴﺘﻪﺍی میﮔﺮﺩﺩ ﺑﺮﺍی ﺯﻧﺪگی ﺍﺑﻠﻬﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﺎنعیﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺯﻧﺪگی ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ. سرنوشت سقراط پایان غم‌انگیزی داشت و نخستین کسی بود که جانش را در راه عقلانیت از دست داد


نوشتم
این پست، نمونه ای است از به کار بستن مغالطه، به اشتباه انداختن خواننده و با ظرافت، به گونه ای که خواننده متوجه فریبکاری های گوینده نشود

سقراط را هواداران دموکراسی، محاکمه و اعدام کردند. سقراط را به جرم وابستگی اش به طبقه ی اشراف برده دار، محاکمه و اعدام کردند

نوشته ای، از سقراط باقی نمانده است و آنچه ما از سقراط می دانیم، از  فیلتر اندیشه ی افلاطون گذشته است. مثل پرفسور شاندل دکتر علی شریعتیدر آن زمان، مثل این زمان، مردمان، از دهان آدمهای زنده چیزی یاد نمی گرفتند. آدمهای زنده چندش آور بودند. پس، دانشمندان، خود را از مقام پاسخ دهنده حذف می کردند و نقش شاگرد را بازی می کردند یا نقش شاگرد را با نام دیگری، جعل می کردند
اگر متد پرسش و پاسخ به این شکل بود که راوی دانشمند، خود، پاسخ دهنده بود، چندش آور می شد و مردمان، از او، به خاطر تکبرش، دوری می کردند

نقد کردن بدون خط قرمز، محال است. در جامعه ای که از گروههای متخاصم تشکیل شده است، نمی توان خط قرمز نداشت
نقد بدون خط قرمز، امروز، توسط خرده بورژوازی پراکنده فکر تبلیغ می شود. نه به این دلیل که از کار مفیدی سر در بیاورد؛ بلکه به این دلیل که او به دنبال چیزی است که رؤیاهایش را قلقلک بدهد

امروز، عدم قطعیت علوم و نسبی بودن حقایق، توسط خرده بورژوازی تبلیغ می شود نه برای مبارزه با تعصبات قرون وسطایی مردمان...، بلکه به این دلیل که خرده بورژواها، رؤیاهاشان را قلقلک بدهند. زیرا که جز غرزدن، کاری ازشان بر نمی آید و هرگز نمی توانندخود را به انجام یک کار منظم و پیوسته، ملزم کنند. با احترام! امیر شاهد

نوشت
امروزه عصر عصر صاحبان خط قرمزهاست عمله هایشان هم مرتب مغالطه تولید میکنند و عامه هم خوششان میاید بسیاری از مقاله ها و حتی متون بازمانده ما مغالطه است حرفهای روزمره  تبلیغات سخن رانی ها و...مغالطه است خودمان هم بکارش میبریم مثلا اگر معلم باشید و دانش اموز سمجی سوالات خط قرمزی بکند چاره ای جز مغالطه ندارید بخاطر نان
سقراطی هم که نیست اگر باشد هم نیست میشود
مدینه فاضله شما هم حالا حالا ها تحقق نمیابد
ما میمانیم و زندگی در مشتی مغالطه

نوشتم
همیشه، بشر، خط قرمز داشته است. بس به عصر ما نیستنکته ای که در نوشته های شما، نادیده گرفته شده است، گروهی است که خط قرمز را کشیده است. شما از گروهی نمی نالید که خط قرمزها را کشیده است یا آنها را کلفت کرده است. احتمالا آنها را هم نمی شناسید. نایبانشان را می شناسید. اما نمی دانید که عمل از روی نیابت می کنند
آرزوهای من هم دست نیافتنی نیستند. آرزوهای من منتظر تشکیل جامعه ی فاضله نمی مانند
قوانین حاکم بر تحولات اجتماعات، بیرون از شیطنتهای نهادهای مدافع شیاطین، عمل می کنند. کما اینکه تاکنون، عمل کرده اند

 نوشت
بیشتر توضیح بدهید

نوشتم
می گفت: من کان للهِ، کان اللهُ له... هرکس مال خدا بشود، خدا، مال او می شود
کافیست قوانین حاکم بر حرکت اجتماع خود را بشناسیم و آنها را در پندار، گفتار و کردارمان به کار بگیریم؛ آنگاه، همه نیروهای پرتوان آنها، به مالکیت ما در می آیند
امیر شاهد

Monday, March 30, 2020

ریشه ی استضعاف. یک خاطره


رزمين‌ جان‌ سلام‌!
دوستت‌ دارم‌ و از اين‌ كه‌ تو هم‌ مرا دوست‌ داري‌، به‌ خودم‌ مي‌بالم‌.
 نور چشمم‌!
نوشته‌اي‌ را كه‌ مي‌خواني‌ همه‌اش‌ واقعي‌ است‌. همه‌اش‌ را خودم‌ ديدم‌ و شنيدم ‌و مي‌دانم‌ كه‌ براي‌ تو و رامتین هم‌ خواندني‌ است‌. دردي‌ است‌ كه‌ در من‌ نشسته‌ است ‌و ترا، در آن،‌ با خودم‌ شريك‌ مي‌كنم‌. اين‌ جوري‌، دردها كمتر رنج‌آور مي‌شوند. آنرا، براي‌ رامتین‌ هم‌ بخوان! براي‌ خواندن‌ هم حتما از مامان‌ كمك‌ بگير! او در توضيح‌ دادن، ‌بسيار صادق است‌. وقتي‌ كه‌ خوانديد، با شما حرف‌ میزنم‌. به‌ همه‌، سلام ‌مي‌رسانم‌.
دايي‌ امير، پائيز 1381

ريشة‌ استضعاف‌
از جلوي‌ كامپيوتر رفته‌ بودم‌ توي‌ دادگاه‌. داشتم‌ آنها را محاكمه‌ مي‌كردم‌ كه‌ مرضيه‌، پرسيد: «ريشة‌ مصدر استضعاف‌ چيست‌؟» داشت‌ عربي‌ مي‌خواند. دو سه‌ بار پرسيده‌بود، اما نشنيده‌ بودم‌. وقتي‌ صدايش‌ را بلند كرد و با ناراحتي‌ داشت‌ دور مي‌شد دوباره ‌برگشتم‌ جلوي‌ كامپيوتر. از اينكه‌ مرا از جلسة‌ دوست‌ داشتني‌ محاكمة‌ يك‌ عدّه‌ خبيث، ‌بيرون‌ برده‌ بود، عصبي‌ شدم‌. مجازات‌ آنها سه‌ - چهار ماه‌ مصاحبة‌ تلويزيوني‌ بود. آنها بايد هر عصر جمعه‌، در تلويزيون‌ اعتراف‌ مي‌كردند كه‌ براي‌ تأمين‌ مخارج‌ مسافرت‌ به ‌خارجه‌، براي‌ خريد برجها و باغها و اتوموبيلها و تلفن‌هاي‌ همراه‌ خود و خانوادة‌شان ‌چند تا مهدي‌ را به‌ چالة‌ قبرستان‌ فرستاده‌ بودند. بعد هم‌ به‌ قانون‌ سپردن‌ رئيس‌ و همة‌ كارمندان‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ كه‌ در مرگ‌ اين‌ بچة‌ يك‌ و نيم‌ ساله‌ مؤثر بوده‌اند. اما من‌ كه‌ زمانه‌اي‌ را نخواهم‌ ديد كه‌ آن‌ قدر قدرت‌ پيدا كرده‌ باشم‌ كه‌ عملة‌ سرمايه‌داري ‌را محاكمه‌ كنم‌. باشد. اشكالي‌ ندارد! به‌ فرزندم‌ مي‌گويم‌ كه‌ او سنگ‌ قبر گران‌قيمت ‌رئيس‌ امروز بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ را توي‌ تلويزيون‌، به‌ مردم‌ نشان‌ بدهد وبگويد كه‌ صاحب‌ اين‌ قبر با مهدي‌ چه‌ كار كرد.

ديروز ساعت‌ چهار بعد از ظهر بود كه‌ خبر سوختگي‌ مهدي‌ را به‌ من‌ دادند. دو روز بود كه‌ از بيمارستان‌ مرخص‌ شده‌ بود. در واقع‌ وقتي‌ بيمارستان‌ براي‌ دو روز 185 هزارتومن‌ گرفت‌ و براي‌ سه‌ روز آينده‌ هم‌ 300 هزار تومن‌ ديگر پول‌ خواست‌، پدرش‌ بابيمارستان‌ تسويه‌حساب‌ كرد و بچه‌ را زد زير بغل‌ و آورد به‌ خانه‌.
پارسال‌ همين‌ موقع‌ها بود كه‌ يك‌ بچة‌ ده‌ساله،‌ سوخته‌ بود و بيمارستان‌ سوانح ‌سوختگي‌ به‌ خاطر نداشتن‌ پول‌ حاضر نشده‌ بود او را بستري‌ كند. در نزديكي‌ ما هم‌ يك‌ مطب‌ تازه،‌ باز شده‌ بود و دكترش‌ تقريباً بي‌مشتري‌ بود. آن‌ قدر بي‌مشتري‌ بود كه‌همساية‌ دندانسازش‌ برايم‌ يك‌ بار تعريف‌ كرد كه‌ دكتر از اين‌ كه‌ مريضي‌ به‌ سراغش‌ نمي‌آيد، هميشه‌ پشت‌ ميزش‌ افسرده‌ است‌ و مي‌خواهد مطبش‌ را تعطيل‌ كند زيرا پول ‌اجارة‌ مطبش‌ را هم‌ نمي‌تواند در بياورد.
اين‌ از خصوصيات‌ جامعه ای، دارای نظام سرمایه داری است‌. مرده ­شوی­ها آرزو مي‌كنند كه‌ مردم‌ بيشتر بميرند تا آنها نان‌ خود را در بياورند و اين‌ پزشك‌ از اين‌ كه‌ كسي‌ مريض‌ نمي‌شود غصه‌ مي‌خورد. خوشبختانه‌ اين‌ آقاي‌ دكتر وقت‌ كافي‌ داشت‌ تا خودش‌ سر صبر و با خوشرويي‌، پانسمان‌ آن‌ دختر را باز كند، او را بشويد، خمير ضد سوختگي‌ بمالد و مجدداً پانسمان ‌كند. پس‌ با پدر و مادر مهدي‌ آماده‌ شديم‌ تا پيش‌ او برويم‌.
تا رفتيم‌ دكتر ديگر از وقت‌ افطار گذشته‌ بود. به‌ پدرش‌ گفتم‌ يك‌ كم‌ نان‌ با خودت‌ بياور تا توي‌ راه‌، بخوري‌. مادرش‌ هم‌ چون‌ به‌ مهدي‌ شير مي‌داد، روزه‌ نداشت‌. درمطب‌، كمي‌ منتظر شديم‌ تا اتاق دكتر خلوت‌ شد.
دكتر، برعكس‌، اين‌ بار، چند خطا كرد. اول‌ اينكه‌ نگفت‌ نمي‌داند و طبابت‌ كرد. دوم ‌اينكه‌ اصلا مهدي‌ را معاينه‌ نكرد. اصلا نفهميد كه‌ چه‌ سطح‌ وسيعي‌ از پوست‌ او سوخته ‌است‌. نفهميد كه‌ سينة‌ مهدي‌ پر از خلط‌ شده‌ است‌. به‌ مادرش‌ كه‌ گفت‌ بچه‌ اسهال‌ دارد، اعتماد كرد و نفهميد كه‌ يبوست‌ دارد. نگفت‌ كه‌ همين‌ الآن‌ بايد بچه‌ را برگردانيد بيمارستان‌. پدرش‌ كه‌ جوان‌ و بي‌تجربه‌ و بی‌ سواد بود بعداً با نگراني‌ شكم‌ ورم‌ كردة ‌بچه‌ را نشانم‌ داد و گفت‌ از روزي‌ كه‌ سوخته‌، شكمش‌ كار نكرده‌ است‌. نسخة‌ دكتر قبلي‌ و همة‌ دواهاي‌ او را به‌ دكتر نشان‌ داديم‌. دكتر بلند شد سر پا و گفت‌ دكتر قبلي ‌اشتباه‌ كرده‌ كه‌ پني‌سيلين‌ تزريقي‌ و آموكسي‌سيلين‌ خوراكي‌ را با هم‌ به‌ مريض‌ داده‌است‌. دو آنتي‌بيوتيك‌ تزريقي‌ و خوراكي‌ همديگر را خنثي‌ مي‌كنند.
    بعضي‌ دكترها اين‌ جوري‌اند.  آنها به‌ نسخة‌ دكتر ديگر ايراد مي‌گيرند و آبروي ‌نسخه‌نويس‌ قبلي‌ را مي‌برند. آخر، اگر يك‌ دكتر، نسخة‌ يك‌ دكتر ديگر را تأييد كند، ديگر نمي‌تواند يك‌ نسخة‌ ديگر بنويسد و حق‌ ويزيت‌ بگيرد. نسخه‌، در این مطب‌‌ خصوصي‌ براي‌ گرفتن‌ِ حق‌ ويزيت‌ نوشته‌ مي‌شود نه‌ براي‌ معالجه‌. يك‌ بچة‌ شيرخوارة‌ سالم‌ را كه‌ كمي‌ تشنگي‌ خورده‌ است‌ و بي‌تابي‌مي‌كند، به‌ يك‌ مطب‌ يا درمانگاه‌ خصوصي‌، نشان‌ بدهيد. آيا آن‌ آقاي‌ دكتر حاضرمي‌شود بگويد كه‌ بچه‌ سالم‌ است‌ و دو قاشق‌ آب‌ تجويز كند و حق‌ ويزيت‌ نگرفته‌، مادر را دست‌ خالي‌ به‌ خانه‌ بفرستد؟ تازه‌ آيا آنقدر شرافتمند هست‌ كه‌ وقتي‌ نسخه‌ مي‌نويسد، در نسخه‌اش، یک‌ داروي‌ كم‌عارضة‌ تقويتي‌ بنويسد؟ او به‌ اندازه‌اي‌ كه‌خودش‌ حق‌ ويزيت‌ گرفته‌ است‌، براي‌ راضي‌ نگه‌ داشتن‌ داروخانه‌چي‌ بايد پول‌ توي‌جيب‌ او كند. زيرا داروخانه‌چي‌ از سلامت‌ صاحب‌ نسخه‌ خبر دارد و ممكن‌ است‌آبروي‌ دكتر را ببرد. پس‌ براي‌ يك‌ طفل‌ سه‌ - چهار كيلويي‌ به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ يك‌ فيل‌بخوابد، خواب‌ آور و مسكن‌ و آرامبخش‌ و چرك‌ خشك‌­كن‌ و... تجويز مي‌كند. بچه‌ ازمطب‌ اين‌ آقاي‌ دكتر كه‌ بيرون‌ مي‌آيد، تازه‌ مريض‌ مي‌شود!
دكتر يك‌ نسخة‌ ديگر نوشت‌ و داد دست‌ ما. اما ياد داد كه‌ چطور با بخارِ حمام،‌ نوار زخم‌ها را از تن‌ بچه‌ جدا كنيم‌، با آب‌ و صابون‌ بشوييم‌، با بتادين‌ ضد عفوني‌ كنيم‌ و بايك‌ چاقوي‌ تميز، پماد ضد سوختگي‌ روي‌ آن‌ بماليم‌ و بعد نوارپيچي‌ كنيم‌ و خلاص‌.
دكتر خيال‌ ما را راحت‌ كرد كه‌ ظرف‌ هفت‌ روز آينده‌ مثل‌ آن‌ دختر بچة‌ سوختة‌ قبلي‌ كه‌پارسال‌ پيشش‌ بردم‌، خوب‌ خواهد شد. من‌ هم‌ به‌ عقلم‌ نرسيد كه‌ سوختگي‌اش‌مي‌تواند وسيع‌ باشد. فقط‌ وقتي‌ امروز از پانسمان‌ مهدي‌ فارغ‌ شدم‌، در مغزم‌ آمد كه ‌نكند سوختگي‌ خيلي‌ زياد و خطرناك‌ باشد. اما زود از مغزم‌ بيرون‌ رفت‌. چرا؟ به‌ هردليل‌ من‌ خودم‌ را مقصر مي‌دانم‌. اما آنقدر جسارت‌ ندارم‌ به‌ كسي‌ بگويم‌.
    امروز صبح‌، ساعت‌ نه‌ و نيم‌ بود كه‌ به‌ خانة‌ مهدي‌ رفتم‌. ديشب‌ قرار گذاشته‌ بوديم ‌مهدي‌ را كه‌ آماده‌ كردند، خبرم‌ كنند. مهدي‌ را با تمام‌ پانسمان‌ قبلي‌اش‌ توي‌ حمام ‌گذاشته‌ بودند. در كنار او، آنقدر آب‌ داغ‌ را باز گذاشته‌ بودند تا بخار آب‌، نوارهاي‌ پانسمان‌ را از زخم‌ جدا كند. بعد با آب‌ ولرم‌ و صابون‌ او را شستند و خشك‌ كردند و آوردند توي‌ اتاق. حالا يك‌ مرد پنجاه‌ ساله‌، يك‌ زن‌ چهل‌ و پنج‌ ساله‌، و پدر و مادر جوان‌ مهدي‌، اينها دستياران‌ من‌ بودند. پشت‌ بچه‌ اصلا نسوخته‌ بود. سرش‌ هم‌ نسوخته‌ بود. يك‌ لگن‌ بزرگ‌ آلومينيومي‌ گذاشتيم‌ روي‌ فرش‌ و آنها، چهار نفري‌ بچه‌را، روي‌ دست‌، و از جاهاي‌ نسوخته‌اش‌ در سر و پشت‌ كمر روي‌ لگن‌ بالا گرفتند تا من‌او را پانسمان‌ كنم‌. مهدي‌ مثل‌ يك‌ مرد بالغ‌، با نگاههايي‌ عميق‌ و نگران‌ به‌ من‌ نگاه ‌مي‌كرد. گاهي‌ مي‌خوابيد و گاهي‌ بيدار مي‌شد. بتادين‌ بدنش‌ را مي‌سوزاند و بيدارش‌ مي‌كرد. يكي‌ دو بار هم‌ نوك‌ چاقويي‌ را كه‌ با آن‌ خمير ضد سوختگي‌ را روي‌ زخمهايش‌ مي‌ماليدم‌، به‌ تنش‌ فرو كردم‌ و خود با حركتي‌ عصبي‌ عقب‌ نشستم‌. اما مهدي‌ ككش‌ هم‌ نمي‌گزيد. مسكن‌ها اعصاب‌ او را كرخت‌ كرده‌ بودند. دو ساعت‌ و نيم‌ پانسمان‌ ما طول‌ كشيد. در اين‌ مدت‌، مادر، دو سه‌ بار صورتش‌ را به‌ آرامي‌ به‌ صورت‌ مهدي‌ نزديك‌ كرد. با بيني‌اش‌ لپ‌ مهدي‌ را لمس‌ كرد. نه‌ بوسيد و نه‌ بو كرد. هر بار اين‌كار او مرا ياد محبت‌ اصيل‌ طبيعت‌ به‌ بچه‌ها مي‌انداخت‌. صميميت‌ اين‌ مادر در اوج‌لطافت‌ بود. هيچ‌ اثري‌ از خودنمايي‌ يا شرم‌ درين‌ حركت‌ او نبود. اصيل‌ِ اصيل‌. بار سوم، ‌پدر حوصله‌اش‌ سر رفت‌ و گفت‌: بوسيدن‌هايت‌ را بگذار براي‌ بعد! و مادر ديگرجرئت‌ نكرد فرزندش‌ را ببوسد.
وقتي‌ داشتم‌ نوار زخم‌بندي‌ را از لاي‌ انگشت­هاي‌ سوخته‌اش‌ رد مي‌كردم‌، يا وقتي‌ محل‌تا شدن‌ دستها در محل‌ آرنج‌ را نوارپيچي‌ مي‌كردم‌، به‌ پدر و مادرش‌ گفتم‌ كه‌ به‌ كساني‌كه‌ بعد از من‌ اين‌ بچه‌ را باندپيچي‌ مي‌كنند، بگويند كه‌ مواظب‌ چسبيدن‌ انگشت­ها به‌ هم‌يا بازو به‌ ساعد باشند. به‌ آنها گفتم‌ كه‌ من‌ آدم­هایي‌ را ديده‌ام‌ كه‌ دو انگشتشان‌ باهم‌ زخم‌ شده‌ اما چون‌ موقع‌ پانسمان‌ آنها را با هم‌ بسته‌ بودند، بعد كه‌ زخم‌ها خوب‌شده‌ بودند، انگشتها هم‌ به‌ هم‌ چسبيده‌ بودند. مادر مهدي‌ گفت‌:
- شما بهتر از بيمارستان‌ پانسمان‌ مي‌كنيد. در بيمارستان‌ پاهاي‌ مهدي‌ را به‌ هم‌مي‌چسباندند و مي‌بستند.
- حمام‌ بخار چي‌؟
- حمام‌ بخار هم‌ در كار نبود.
- حتما آنقدر بتادين‌ روي‌ نوارها مي‌ ريختند تا خوب‌ خيس‌ بخورند و به‌ راحتي‌ از هم‌جدا شوند.
- ابدا.
- پس‌ چه‌ جوري‌؟
- با تيغ‌!
- يعني‌ چي‌ با تيغ‌؟
- با كشيدن‌ تيغ‌ نوارها را مي‌كندند!
- و تو چه‌ كار مي‌كردي‌؟ مهدي‌ چه‌ كار مي‌كرد؟
- يك‌ زن‌ آواره‌ چه‌ كاري‌ از دستش‌ بر مي‌آيد؟ مهدي‌ هم‌ جيغ‌ مي‌كشيد.
    داشتم‌ پانسمان‌ مي‌كردم‌ كه‌ اتاق مهدي‌ پر شد از بوي‌ تعفن‌. هر لحظه‌ هم‌ بدتر مي‌شد. يكي‌ گفت‌: بچه‌ها رفته‌اند مستراح‌ آب‌ نريخته‌اند. دقت‌ كردم‌. درِ اتاق، فقط‌ كمي‌اين‌ طرف‌تر باز مي‌شد. نتوانستم‌ حرف‌ نزنم‌. گفتم‌ كه‌ پوست‌ آدم­هاي‌ سالم‌ هم‌ نفس‌مي‌كشد. وقتي‌ پوست،‌ سوخت‌ به‌ همان‌ اندازة‌ سوختگي‌ ديگر نمي‌تواند نفس‌ بكشد ودر اين‌ حالت‌ بايد به‌ شُشها كمك‌ كرد كه‌ بيشتر نفس‌ بكشند و بيشتر، هواي‌ خوب‌ فرو بدهند. تازه‌، عفونت‌، براي‌ پوست‌ مجروح‌ هم‌ بد است‌. مرد پنجاه‌ساله‌ گفت‌ كه‌ بو، الان‌ مي‌رود. بي‌ اراده‌ به‌ زبانم‌ رفت‌ كه‌: من‌ چشمم‌ آب‌ نمي‌خورد كه‌ مهدي‌ توي‌ اين‌ هوا و اين‌ اتاق جان‌ سالم‌ در ببرد. اما زود پشيمان‌ شدم‌ زيرا فكر كردم‌ كه‌ آنها ممكن‌ است که ‌حرفم‌ را به‌ فال‌ بد بگيرند.
    ساعت‌ دوازده‌ و نيم‌ بود كه‌ كار پانسمان‌ تمام‌ شد. همان‌ موقع‌ نگاهي‌ به‌ او انداختم‌. روي‌ تخت‌ خوابيده‌ بود و ديگر آرام‌ شده‌ بود. از كف‌ پاها تا تمام‌ بالاتنه‌ و دستها تاگردن‌ را باندپيچي‌ كرده‌ بودم‌. چه‌ لباس‌ سفيد قشنگي‌ شده‌ بود. چقدر به‌ مهدي‌ مي‌آمد! از كار خوبي‌ كه‌ كرده‌ بودم‌ چشمهايم‌ پر اشك‌ شدند. صورتم‌ هم‌ يك‌ لحظه‌ گرم‌ شد. پدر مهدي‌ ديد و قدرداني‌ كرد. گفتم‌: چرا اسمش‌ را گذاشتيد مهدي‌ چرا نگذاشتيد چنگيز؟ گفت‌: از حالا مي‌گوييم‌ چنگيز! و همه‌ خنديدند.
به‌ خانه‌ كه‌ آمدم‌ به‌ يبوست‌ و سوختگي‌ بيش‌ از سي‌ درصدش‌ جدي‌تر فكر كردم‌. همسر يك‌ دكتر، تلفني‌ گفت‌ كه‌ يبوست‌ يك‌ بچه‌ با اين‌ همه‌ سوختگي‌، حتما بايد در بيمارستان‌ معالجه‌ شود. اين‌ را هم‌ گفت‌ كه‌ امثال‌ او را در بيمارستان‌ پانسمان‌ نمي‌كنند. لخت‌ِ لخت‌ روي‌ تخت‌ و توي‌ يك‌ محفظة‌ توري‌ نگه‌ مي‌دارند و همانجا معالجه ‌مي‌كنند. فكر كردم‌ پس‌ دو ساعت‌ و نيم‌ پانسمان‌ من‌ خطا بوده‌ است‌. دو ملافه‌ از لاي ‌رختخواب­ها برداشتم‌ تا ببرم‌ خانة‌ مهدي‌. اما تصميم‌ گرفتم‌ هرچه‌ زودتر او را به ‌بيمارستان‌ ببرم‌. ساعت‌ دو بعد از ظهر بود كه‌ مادر بزرگ‌ مهدي‌ در زد. رفتم‌ پايين‌ ببينم ‌چه‌ مي‌خواهد. گفت‌: بچه‌ خيلي‌ دست‌ و پا مي‌زند. گفتم‌: من‌ منتظر تلفنم‌ تا ببريم‌ بيمارستان‌ مجاني‌. و گفتم که الآن می­آیم. مادربزرگ،‌ هم‌ روي‌ مبل‌ توي‌ آفتاب‌ به‌ انتظار نشست‌. وقتی رفتم‌ پايين‌. مادر بزرگ‌ روي‌ مبل‌ به‌ خواب‌ رفته‌ بود، بيدارش‌ نكردم‌. سوار دوچرخه‌ شدم‌ و رفتم‌ خانة‌ مهدي‌. مثل‌ صبح‌ با مهدي‌ شوخي‌ كردم‌. او هم‌ مثل‌ صبح‌ مثل‌ يك‌ آدم‌ بالغ‌ نگاهم ‌مي‌كرد اما صورتش‌ از رنج‌ كمي‌ شكسته‌ شده‌ بود. به‌ او علاقمند شده‌ بودم‌ و خيلي‌دوستش‌ مي‌داشتم‌. فكر كردم‌ كه‌ وقتي‌ مهدي‌ بزرگ‌ شود، دو دوست‌ خوب‌ براي‌ هم ‌مي‌شويم‌. حتماً روزي‌ او پيش‌ من‌ خواهد آمد و براي‌ معالجه‌اش‌ قدرداني‌ خواهد كرد. و من‌ هم‌ قد و بالا و صورت‌ زيبايش‌ را نشان‌ همه‌ خواهم‌ داد و ماجراي‌ امروز را برايشان‌ تعريف‌ خواهم‌ كرد. چند تا ليمو شيرين‌ و پرتقال‌ از جيبهايم‌ در آوردم‌ و روي‌تاقچة‌ اتاق گذاشتم‌ و به‌ مادرش‌ گفتم‌ بلند شود و آبشان‌ را بگيرد و به‌ مهدي‌ بدهد و خودش‌ هم‌ بخورد. مادرش‌ بلند شد، يك‌ ليوان‌ برداشت‌ و برگشت‌ پيش‌ مهدي ‌نشست‌. مهدي‌ استفراغ‌ كرد. از دهان‌ و بيني‌اش‌ آبي‌ به‌ رنگ‌ قهوه‌اي‌ سوخته‌ بيرون ‌مي‌آمد. مادرش‌ يك‌ هي‌ كشيد. گفتم‌ نگران‌ نباشيد. استفراغ‌ برايش‌ خوب‌ است‌. مادر هم‌ همانجا نشست‌. مهدي‌، از بینی‌ و دهان‌، مثل‌ تلنبه‌، چند بار استفراغ‌ كرد. به‌ مادرش‌گفتم‌ كه‌ يك‌ دستمال‌ زير دهانش‌ بگيرد تا تخت‌ كثيف‌ نشود. مادر بلند شد و دستمال ‌آورد و زير بینی‌ و دهان‌ بچه‌ گرفت‌. مهدي‌ چند بار ديگر هم‌ تلنبه‌ زد. بعد هم‌ استفراغ ‌قطع‌ شد. صداي‌ تكان‌ خوردن‌ِ چرك‌ توي‌ سينه‌اش‌ هم‌ قطع‌ شد. نفسش‌ هم‌ قطع‌ شد. به‌همين‌ راحتي‌! يكي‌ گفت‌: «خلاص‌ كرد.» مادرش‌ مثل‌ اينكه‌ براي‌ آوردن‌ چيزي‌ به‌ بيرون‌ برود، رفت‌ توي‌ حياط‌، كنار حياط‌ نشست‌ و ناليد. موقع‌ بيرون‌ رفتن‌ آن‌ قدر باآرامش‌ قدم‌ بر داشت‌، كه‌ گويي‌ از مدتها قبل‌ منتظر مرگ‌ مهدي‌ بوده است. ناله‌اش‌ توي‌ يك ‌دستگاه‌ موسيقي‌ بود. نمي‌دانم‌ چه‌ مي‌گفت‌ اما با استادي‌ يك‌ آهنگساز غمناله‌ مي‌كرد. دردش‌ به‌ جان‌ همه‌ نشست‌. پدر مهدي‌ چشمهايش‌ را گرفت‌ و گريست‌. مهدي‌ پس‌ از مرگ‌ فقط‌ يك‌ سانتي‌متر سرش‌ را به‌ عقب‌ برد. يك‌ سانتي‌متر هم‌ انگشت‌ شست‌دستش‌ را به‌ خود كشيد. همين‌. من‌ تا حالا مرده‌ ديده‌ بودم‌ اما خود مرگ‌ را نديده‌ بودم‌. گيج‌ و منگ‌ نشستم‌ گوشة‌ اتاق و به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌. به‌ خود كه‌ آمدم‌ فكر كردم‌ كه‌ خيلي ‌وقت‌ است‌ كه‌ آنجا نشسته‌ام‌. گفتم‌ برويم‌ بيرون‌ زنها بيايند تو. ما مزاحميم‌. الان‌ مادرش ‌بايد اينجا پيش‌ مهدي‌ باشد و رفتيم‌ توي‌ كوچه‌. اينجا حرف‌ مردها از بيچارگي‌ آنها درخريد قبر است‌.
- «چه‌ فرق مي‌كند كجا دفن‌ شود؟ جايي‌ توي‌ يك‌ بيابان‌ دفنش‌ كنيد.»
- «تو حسن‌آباد يك‌ مؤمن‌ يك‌ تكه‌ زمين‌ خريده‌ و مجاناً گذاشته‌ مردم‌ فقير مرده‌هاشان ‌را دفن‌ كنند. اما حالا همان‌ جا، يك‌ عده‌ ديگر 12 هزار تومان‌ مي‌گيرند و دفن‌ مي‌كنند.»
- «علي‌آباد بهتر است‌. آنجا يك‌ زمين‌ هست‌ كه‌ افغاني‌ها خود براي‌ قبر خريده‌اند.»
يكي‌ مي‌رود دنبال‌ تاكسي‌هاي‌ سر فلكه‌ و بر مي‌گردد.
- «شش‌ هزار تومان‌ راننده‌ تاكسي‌ مي‌گيرد ما را ببرد علي‌آباد.» پدر مهدي‌ مي‌رود سراغ ‌ارباب‌ ايراني‌اش‌. و با هم‌ بر مي‌گردند.
- «ارباب‌ رفته‌ امامزادة‌ محله ‌بالا. پرت‌ترين‌ قبر 50 هزار تومان‌. اما ارباب‌ چانه‌ زده‌ و به‌30 هزار تومان‌ تمام‌ كرده‌ است‌.»
- «شش‌ هزار تومن‌ ندارد به‌ تاكسي‌ بدهد بچه‌ را ببرد علي‌آباد مجاني‌ دفن‌ كنند، مي‌خواهد سي‌ هزار تومن‌ بدهد بچة‌ يك‌ سال‌ و نيمه‌ را توي‌ امامزاده‌ دفن‌ كند!» دو مرد شهري‌ توي‌ كوچه‌ به‌ ما پيوسته‌اند.
يكي‌ مي‌گويد:
- «همه‌ چيز به‌ اعمال‌ ما بستگي‌ دارد وگرنه‌ خوابيدن‌ در زير پاي‌ پيغمبر هم‌ باعث‌ شفاعت‌ كسي‌ نمي‌شود.» رفيقش‌ مي‌پرسد:
«پس‌ چرا خودت‌ كنار امامزاده‌ براي‌ خودت‌ قبر خريده‌اي‌!؟» يكي‌ ديگر مي‌پرسد غسل‌را چه‌ كار كنند.
- «توي‌ حمام‌ بچه‌ را غسل‌ دهيد تا خرجتان‌ كمتر شود.» يكي‌ مي‌رود توي‌ خانه‌ و برمي‌گردد:
- «همسايه‌ها ـ ساكنان‌ اتاق­هاي‌ ديگر ـ اجازه‌ نمي‌دهند مرده‌ را در حمام‌ بشويند.»
    ارباب‌ داغان‌تر از پدر مهدي‌ است‌. يك‌ فولكس‌ سي‌ - چهل‌ ساله‌ دارد. كاپوت‌ را مي‌زند بالا تا ببيند ماشينش‌ تا امامزادة‌ محله ‌زير مي‌كشد يا نه‌. بناست‌ بچه‌ را آنجا بشويند. ارباب‌ به‌ پدر مهدي‌ مي‌گويد: براي‌ غسل‌ مهدي‌ فقط‌ من‌ و تو برويم‌. کسی ‌دخالت‌ مي‌كند‌: بگذاريد مادرش‌ هم‌ بيايد. بگذاريد قبل‌ از دفن‌ِ بچه‌اش‌ پيشش‌ باشد. ارباب‌ قبول‌ مي‌كند.
يك‌ بار ديگر هم‌ مي‌خواستند مادر را از بالاي‌ سر بچه‌ دور كنند. یکی گفت:‌ بگذاريد سير گريه‌ كند و خودش‌ را خالي‌ كند. دیگری،‌ گفت:‌ آخر با گريه‌ كه‌ بچه، ‌دوباره‌ زنده‌ نمي‌شود. اولی گفت:‌ شما درست‌ مي‌گوييد. اما اين‌ هم‌ درست‌ است‌ كه‌ اين‌ مادر توي‌ اين‌ زندگي‌اش‌ به‌ جز گريه،‌ دلخوشي‌ ديگري‌ ندارد. او تا يك‌ ساعت‌ ديگر بايد بچه‌اش‌ را دفن‌ كند. و گذاشتند بالاي‌ سر مهدي‌ بماند.
با وجودي‌ كه‌ همه‌اش‌ دو سه‌ بار مهدي‌ را ديده‌ بودم‌، نمي‌توانم‌ جلوي‌ خودم‌ را بگيرم‌.
يواش‌ يواش‌ مرگ‌ مهدي‌ روي‌ قلبم‌ دارد سنگين‌ و سنگين‌تر مي‌شود. چرا آدم­ها، فاجعه‌ها را همان‌ موقعي‌ كه‌ اتفاق مي‌افتد، حس نمي‌كنند؟
    ياد قصة‌ گيل‌گمش‌ مي‌افتم‌. گيل‌گمش‌ يك‌ شاه‌ قدرتمند و اسطوره‌اي‌ سومري‌ است‌كه‌ مرگ‌ برادرش‌ را كه‌ ديد يك‌ چيزي‌ گفت‌ كه‌ من‌ نمي‌توانستم‌ درك‌ كنم‌. اما با مرگ‌ مهدي، حرفش را‌ فهميدم‌. گيل‌گمش‌ گفت‌: چون‌ آدمها مي‌ميرند، پس‌ ضعيف‌ و حقيرند! حتي ‌پادشاه‌ها! و راه‌ مي‌افتد دنبال‌ گياه‌ حيات‌. مثل‌ آب‌ حيات‌ ما!
    شب‌، مرضيه‌ از من‌ چند تا سؤال‌ كرد. مي‌خواست‌ بداند آيه‌هاي‌ قرآن‌ در بارة ‌نژادپرستي‌ را چگونه‌ پيدا كند. داشتم‌ جوابش‌ را مي‌دادم‌ كه‌ ذهنم‌ رفت‌ به‌ خميازه‌هاي ‌مهدي‌. مثل‌ اينكه‌ اين‌ بچه‌ اصلا تنش‌ نسوخته‌ بود! قرصها، تنش را بی حس کرده بودند.
با هر خميازه‌اش‌ صدايي‌ شبيه‌ «اَو» از دهنش‌ بيرون‌ داد. بعد ازپانسمان‌ آرام‌ گرفته‌ بود. مادرش‌ فهميد. گفت‌ آب‌ مي‌خواهد. پدرش‌ گفت:‌ بهش‌ آب ‌بده‌ و مادر رفت‌ آب‌ آورد و دو تا قاشق‌ آب‌ به‌ او داد. نگاه‌ مهدي‌ تا آخرين‌ لحظه‌هاي ‌زندگي‌ خبري‌ از مرگ‌ را نشان‌ نمي‌داد. نه‌ گريه‌اي‌ نه‌ ناله‌اي‌ نه‌ حركتي‌ كه‌ نشاني‌ از جان ‌دادن‌ او باشد. ظرف‌ چند ثانيه،‌ چشم‌هاي‌ مهدي‌ شفافيت‌ خود را از دست‌ دادند و مات ‌ِمات‌ شدند! برآمدگی خود را هم از دست دادند و صاف صاف شدند. مثل‌ اينكه‌ يك‌ نايلون‌ كدر روي‌ چشم­هايش‌ زير پلك­هاي‌ نيمه‌ بازش ‌كشيدند. باور نمي‌كردم‌. سرم‌ را روي‌ پوست­هاي‌ عفونت‌ كردة‌ سينه‌اش‌ نمي‌توانستم ‌بگذارم‌. نبض‌ مچ­هايش‌ هم‌ زير نوارهاي‌ پانسمان‌ بود. كمي‌ از كف‌ پايش‌ بيرون‌ بود. كمي‌ خاراندم‌، عكس‌العملي‌ نشان‌ نداد. دستش‌ را بلند كردم‌. لمس‌ِ لمس‌ بود. مرده‌ بود. واقعاً مرده‌ بود. آخر چطوري‌؟ بدون‌ جان‌ دادن‌. بدون‌ هيچ‌ نشانة‌ قبلي‌! مرگ‌ او يك ‌معجزه‌ بود. اصلا مرگ‌، معجزه‌ است‌. مگر نه‌ اينكه‌ معجزه‌ يعني‌ چيزي‌ كه‌ آدم­هاي‌ ديگر را عاجز كند يا عاجز بودن‌ آنها را به‌ آنها نشان‌ بدهد؟ من‌، عاجز، حقير، ضعيف‌ با احساس‌ هزار گناه‌ به‌ گوشه‌اي‌ رفتم‌ و به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌. چرا عقلم‌ نرسيد همان‌ ديشب ‌ببرمش‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌؟ چرا براي‌ يبوستش‌ فكري‌ نكردم‌؟ چرا براي‌چرك‌ سينه‌اش‌ كاري‌ نكردم‌؟ چرا يك‌ چك‌ سفيد امضاء، نگذاشتم‌ توي‌ بيمارستان‌. چرابه‌ دكتر اعتماد كردم‌. چرا بر عكس‌ هميشه‌ كه‌ به‌ دكترها شك‌ مي‌كردم‌ و با اصرار حرفي ‌را كه‌ درست‌ مي‌دانستم‌، به‌ كرسي‌ مي‌نشاندم‌، اين‌ دفعه‌ مثل‌ موم‌ مطيع‌ دكتر شدم‌؟ صداي‌ خرافات‌ زن­ها و مردها توي‌ گوشم‌ است‌: «مادر زينب‌ مهدي‌ را چشم‌ زده‌. از بس‌ به‌ مادر مهدي‌ گفت‌: شماها فقط‌ بلديد زك‌ و زا كنيد.» «قدم‌ ننة‌ سكينه‌ بخشكد. تا پايش‌را گذاشت‌ تو خانه‌، بچه‌ مرد!» من‌ گفتم‌ اگر مادر و پدرش‌ با سواد بودند، حتماً توي ‌مدرسه‌ ياد گرفته‌ بودند كه‌ نبايد يك‌ بچه‌ را با يك‌ اجاق گاز روشن‌ با يك‌ كتري‌ پر آب‌جوش‌ توي‌ يك‌ اتاق تنها گذاشت‌ و رفت‌ بيرون‌. آنهم‌ با بچه‌اي‌ كه‌ هنوز كاملا نمي‌تواندراه‌ برود. يكي‌ ديگر گفت‌: «هر كس‌ پول‌ نزول‌ بخورد، هم‌ پولش‌ مي‌رود هم‌ بچه‌اش‌.»گفتم‌: اينها نزول‌ مي‌خورند؟
- «آره‌ آنقدر پول‌ نزول‌ توي‌ شكمشان‌ است‌ كه‌ نگو!»
به‌ نزول‌خورهاي‌ بزرگ‌ صندوق بين‌المللي‌ پول‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ گردن‌ آنها و پسرانشان‌ را تبر نمي‌زند. دنيا را غارت‌ كرده‌اند و غارت‌ مي‌كنند. همين‌ بچه‌ هم‌ با چند حلقه‌ واسطه ‌به‌ دست‌ همان­ها كشته‌ شده‌ است‌. مگر نه‌ اينكه‌ آنها خانواده‌اش‌ را در ايران‌ آواره ‌كرده‌اند. مگر نه‌ اينكه‌ فقر پدر او و ناتواني‌اش‌ براي‌ خريد يك‌ بخاري‌ گازي‌ چهل‌ هزارتومني‌ به‌ دليل‌ بحرانهاي‌ اقتصادي‌ ايران‌ است‌ كه‌ مسببان‌ اصلي‌اش‌ همان‌ صندوقداران ‌هستند؟ مگر نه‌ اينكه‌ توليد دارو در سراسر جهان‌ امروز در خدمت‌ كارخانه‌هاي‌ توليدكنندة‌ دارو است‌ نه‌ در خدمت‌ مريض­ها. مگر نه‌ اينكه‌ سودجويي‌ و تجارت‌پيشگي‌ بيمارستان‌ سوانح‌ سوختگي‌ به‌ دليل‌ خصوصي‌ شدن‌ بيمارستان­ها پديد آمده‌ است‌. نسخه‌اي‌ كه‌ همان‌ صندوقداران‌ براي‌ بيمارستان­هاي‌ همة‌ كشورهاي‌ عقب‌ نگه‌ داشته‌شده‌ پيچيده‌اند.
ژرژ سورس‌ِ يهودي‌، مالك‌ مالزي‌، در خود اسرائيل‌ بيمارستان­ها را مجاني‌ كرده‌ اما براي‌ همة‌ دنيا نسخه‌ مي‌پيچد كه‌ بيمارستان­ها اگر خصوصي‌ نشوند خوب‌ اداره‌ نمي‌شوند.
    الآن‌ ساعت‌ شش‌ و نيم‌ بعد از ظهر است‌. زنگ‌ تلفن‌، نوشتنم‌ را قطع‌ مي‌كند. مي‌روم‌ ببينم‌ كيست‌...
    همان‌ كسي‌ است كه‌ بنا بود براي‌ بستري‌ شدن‌ در يك‌ بيمارستان‌ِ كم‌ْخرج‌ تلاش‌ كند و به‌ من‌ تلفن‌ بزند. ظهر همة‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرده‌ بودم‌. از جنايات‌ بيمارستان ‌سوانح‌ سوختگي‌ كه‌ فقط‌ براي‌ دو روز، آن‌ هم‌ بدون‌ اينكه‌ هيچ‌ كاري‌ انجام‌ دهد پول‌گزافي‌ از اين‌ دربدرها كه‌ خوردن‌ خون‌ سگ به‌ آنها حلال‌ است‌، گرفته‌ بود و مهدي‌ را بيرون‌ كرده‌ بود. تلفن‌ زد كه‌ بگويد كسي‌ را ديده‌ است‌ و اجازة‌ بستري‌ كردن‌ مهدي‌ را در همان‌ بيمارستان‌ گرفته‌ است‌. نوشدارو بعد از مرگ‌ سهراب‌! اولين‌ جمله‌ام‌ انا لله‌ و انااليه‌ راجعون‌ بود. مرد خوب‌، كلي‌ پكر شد. گفت‌ كه‌ دوست‌ بيمارستاني‌اش‌ به‌ او گفته‌است‌ كه‌ بيمارستان‌ حق‌ نداشته‌ يك‌ مريض‌ معالجه‌ نشده‌ را از بيمارستان‌ بيرون ‌بفرستد. كمي‌ هم‌ به‌ بيمارستان­ها و پزشك­هاي‌ تاجرپيشه‌ نفرين‌ كرد و كمي‌ هم‌ مرا دعا كرد و خداحافظي‌ كرد‌.

    ساعت‌ شش‌ صبح‌ روز بعد توي‌ رختخواب‌.
نيرويي‌ براي‌ بلند شدن‌ ندارم‌. آفتاب‌ هم‌ دارد مي‌زند. فكر مي‌كنم‌ كه‌ آدم­هاي‌ عاطفي‌ چقدر مي‌توانند پرت‌ و پلا بگويند و سر مردم‌ را به‌ طاق غفلت‌ بكوبند. من‌ ديروز اين‌نوشته‌ها را با عاطفه‌ نوشتم‌ نه‌ با عقل‌. معلوم‌ است‌ كه‌ كارمند فلك­زده‌اي‌ كه‌ ماهانه، كمتر از صد دلار حقوق مي‌گيرد و تنها نانداني‌اش‌ هم‌ همين‌ كارمندي‌ گداوار است‌، نمي‌تواند مخالف‌ سازمان‌ اداري‌ ـ مالي‌ بيمارستان‌ بشود. رئيس‌ بيمارستان‌ هم‌ يك‌ پشة‌ ديگر از همين‌ باتلاق.
    خصوصي‌سازي‌، برنامه‌اي‌ منحصر به‌ بيمارستان­هاي‌ دولتي‌ و عمومي‌ نبوده‌ است‌. همة‌ كارخانه‌ها، مؤسسه‌هاي‌ خدماتي‌ و دولتي‌ خصوصي‌ شده‌اند و تازه‌ اين‌ خصوصي‌سازي‌ هم‌ منحصر به‌ ايران‌ و آسيا نبوده‌ است‌. اين‌ ضررها را ما به‌ خاطر مبارزة‌ قدرت‌ بزرگي‌ مثل‌ آمريكا براي‌ جلوگيري‌ از تكرار انقلاب­هاي‌ مردمي‌ بايد متحمل‌ شويم‌. مي‌گفت‌ ميان‌ جنگ‌ گاو و قاطر گوساله‌ پايمال‌ است‌. مغزهاي‌ متفكري‌ كه‌ امروز كرة‌ زمين‌ را اداره‌ مي‌كنند به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ براي‌ از بين‌ بردن‌ خصلت‌هاي‌ انقلابي‌ مردم‌،  بايد آنها را به‌ خرده‌سرمايه‌دار تبديل‌ كرد. خرده‌ مالك­هايي‌ كه‌ نانشان‌ را، نان‌ چرب‌ و چيلي‌شان‌ را، در مناسبات‌ ظالمانه‌ سرمايه‌داري‌ به‌ دست‌ مي‌آورند. زياد شدن ‌اين‌ آدم­ها، اين‌ فايدة‌ عظيم‌ را دارد كه‌ خود به‌ خود مدافع‌ سرمايه‌داري‌ مي‌شوند. خود به‌خود خبرچين‌ دولت­ها و احزاب‌ سرمايه‌داري‌ مي‌شوند. خود به‌ خود بيرون‌ كننده‌ و رسواكنندة‌ افكار آدم­ها و مؤسسه‌هاي‌ طرفدار مردم‌ مي‌شوند. روز روزش‌ خود به‌ خود، عليه ‌مردم‌ چاقو مي‌كشند. خود به‌ خود تبديل‌ به‌ سربازان‌ بي‌ جيره‌ و مواجب‌ سرمايه‌داري ‌جهاني‌ مي‌شوند. بدون‌ اينكه‌ صندوق بين‌المللي‌ پول‌ مجبور باشد آنها را در يك ‌تشكيلات‌ علني‌ يا مخفي‌ سازمان‌ بدهد، يا به‌ آن‌ها حقوق بدهد. آنها سربازان‌ گمنام‌ وپر نشاط‌ او خواهند بود. آنها حرفهاي‌ آمريكايي‌ را توي‌ هوا قاپ‌ مي‌زنند. و توي ‌مهماني‌ها، با ژستي‌ سياستمدارانه‌، آن‌ حرف­ها را ور مي‌زنند: آدم­ها، ذاتاً بدند‌... بني‌صدر خوب‌ است‌... عرب‌ سوسمارخور است‌... افغاني‌ كثيف‌ است‌... دولت‌ تاجر خوبي‌ نيست‌... در اقتصاد دولتي‌ رقابت‌ نيست‌ پس‌ كار جلو نمي‌رود... اقتصاد سرمايه‌داري‌ خوب‌ است‌ چون‌ در آن‌ رقابت‌ هست‌ و كارها خوب‌ جلو مي‌رود... ما ايراني­ها ذاتاً دزديم‌... حق‌ همين‌ است‌ كه‌ كارخانه‌هايمان‌ ور بشكنند... جنس‌ ايراني‌، تقلبي‌ است‌... و...
    مرضيه‌ لباس‌ پوشيده‌ و آماده‌ است‌ كه‌ به‌ مدرسه‌ برود. حالا از بالاي‌ سرم‌ رد مي‌شود.
ـ بابا يادت‌ باشد كه‌ به‌ من‌ نگفتي‌ ريشة‌ استضعاف‌ چيست‌ يا قرآن‌ در بارة‌ نژادپرستي‌چه‌ نظري‌ دارد. و از در مي‌رود بيرون‌. حرفهاي‌ مرضيه‌ همة‌ فكرهايم‌ را جمع‌ مي‌كند. با زانوهايي‌ محكم‌ از رختخواب‌ بلند مي‌شوم‌ و مي‌نويسم‌. به‌راستي‌ ريشة‌ اين‌ همه ‌استضعاف‌ در چيست‌؟ قرآن‌ چه‌؟ قرآن‌ دربارة‌ اين‌ همه‌ نژادپرستي‌ چه‌ نظري‌ دارد؟
- ريشة‌ استضعاف‌...؟ نظر قرآن‌...؟